نميدونم اين جمله رو از خودم شنيدم يا از كسه ديگه اي شنيدم!‌ حالا هر چي هست.. خيلي دوستش دارم:

کافر نمي شوم هرگز

چون به < نمي دانم > هاي خود ايمان دارم.....


معنيش اينه كه ميدونم كه يه چيزايي رو نميدونم.. به همين خاطر هر جا بهم سخت گرفتي ميذارمش جزو چيزايي كه اسمشو گذاشتيم " حكمت "

اين روزا روزاي خيلي داغي نيست.. يعني اتفاقاي خيلي هيجان انگيز توش اتفاق نميفته.. يه جورايي بوي تكرار ميده و پره از انتظار براي من.. انتظار واسه رفتن. واسه اومدن.. واسه موندن.. واسه تموم شدن.. از اين حرفا ديگه.. در كل روزاي طاقت فرسايي نيست.. جز يه انتظار رفتن! كه اونم اميد داشتم خيلي بهش اما الان ديگه هيچ! آهان.. رفتن به كوي دوست! همونجايي كه بيدارم و ميبينمش رويا به رويا! پابوس آقا... قهره باهام باور كن هم امام حسين قهره هم امام رضا.. امام حسين كه امسال 2 تا دليل جور كرد برام كه توي عزاداريش شركت نكنم! حالا همچين هر سال هم شركت نميكردم و هيئت و روضه و اينا نميرفتم و به كل دوست ندارم!‌ اما همينكه توي حال و هواي عزاداري باشم و برم سر مزار شهدا... يه نيمچه كمك هم بكنيم واسه نذري اي كه براي امام حسين ميدن!... واسه من خودش خيلي كاره و خيلي حال !‌ يه جورايي از وقتي كه بچه ي خوبي شدم يعني شايد بشه گفت يك ساله كه اين حال و هوا رو دارم.. دلم واسه اين مراسم ها خيلي تنگ ميشه.. و شده. البته ننه من غريبم بازي در نميارم و آه! غربت و دوري و آب شور و هواي گرم و غم يار خدا رو شكر از اين سوسول بازيا ياد نگرفتم! ... اما خو ديگه دله! دلش ميخواد يه جايي باشه كه الان نيست.. جز مشهد، بهونه ي ديگه اي ندارم!
خلاصه كه اينجورياست.
يه لحظه به خودم اومدم ديدم دهه! ماه بهمنيم ! خيلي زود گذشت امسال برام. گرچه خيلي سال تووووپي هم نبود.. اما خب! شكر! داره تموم ميشه. و فكر كنم امتحانام هم ميفته توي عيد هر اتفاقي كه توي تقويم فارسي يا تقويم مذهبيمون ميفته امتحانامون فرتي وسطش سبز ميشه
آهان راستي!‌اين روزا ياد بچگيامونم كرديم! اون شبايي كه ملت ميرن روي پشت بوم و يا از پنجره ي خونه شون سرشون رو بيرون هدايت ميكنن و ميگن: الله اكبر! ما هم بچه بوديم با بابام ميرفتيم توي تراس و با جيغ بچگي و جوي كه ميگرفتمون الله اكبر ميگفتيم.
ديگه بعدا يه خورده بزرگتر شديم و صدامون خيلي خانومونه تر، اين عادت هم ترك شد اما هنوزم دوست دارم بگم!
يه چيز ديگه هم اينكه نصف عمر دانشجوييم سپري شد! منتظر پايانشم! همين ديروز بود استرسه روز اول رو داشتم! حالا... هووووف!
من از خدا يه چيزي ميخوام! همونو جلوي چشماي من ميده به يكي ديگه! حقش نيست دستم رو بكنم توي چشمش!؟! قضيه همون مشهده بابا ! حالا همه ي ملت فرت و فرت ميرن مشهد.. من بايد آه بكشم و به خدا ليچار بگم! البته كي جرات داره بيشتر از 4-5 تا بد و بيراه بگه؟ بيچاره ميكنه آدمو .. .. به هر حال! دوستش دارم... چون چيزاي بزرگتري داره بهم ميده! ( البته به اين دليل فقط دوستش ندارما.. طمع نيست ) بي خيال!
ديگه همينا ديگه.. مثلا هيچ اتفاق خاصي نيفتاده كه من اينهمه نوشتم
همينجوري الكي اومدم آپ كنم.. بعد به خودم اومدم ديدم باز دارم ونگ ميزنم واسه مشهد. خداييش اگه خواهرمم كه اينقدر عزيزه برام، يه چيزي ازم ميخواست و من بهش نميدادم، هر چي اصرار ميكرد برام فرقي نداشت! نميدادم بهش! ( دروغ محض!! ) .. حالا يه ساله من به خدا هي ميگم مشهد مشهد و دامنشو ول نميكنم.. اونم نميده! ( كاش بده بهم و آپ بعديم توي پرانتز واسه خدا بنويسم دروغ محض!!)

راستي! ميتي! ميسي از اينكه موقع آب كشيدن برنج نذري يادم بودي! كاش موقع خوردنشم يادم بودي البته اميدوارم قرمه سبزي نبوده باشه! گرچه نذري هاي امام حسين هر چي باشه خوردن داره! مخصوصا قيمه ش!

عاشق اينم.. با صداي پرويز پرستويي:

گفتي:
ديدي چه ساده و چه به سادگي از شب و ماه و ستاره گفتيم و
از هم گذشتيم؟
ديدي هيچ كس از ما با ما نبود؟
گفتم:
آره! ميدانم! خوب !
گفتي:
من از خورشيد و تو از ماه گفتي
همه هر چه داشتيم رو كرديم و به عشق باختي روزگار را
بابايي!
من هميشه ميخواستم عشق را در كنار زندگي داشته باشم!
تو و من!
من و تو خودمان را به زندگي بگوييم!
گفتم:
ميگوييم دخترم! امان بده!
گفتي:
چه روزها و چه شبهايي كه از شما ميخواستم! التماس ميكردم! بابايي؟! به زندگي فكر كن!
به آنچه كه در كمين ما نشسته است!
تند و جاري و سركش
هي ميگفتم بابايي!!
براي يكي و يگانه شدن بايستي كه ما آبروي عشق را نگه بداريم!
چه روزها و چه شبهايي كه از دست شد!
گفتم:
آن روزهايي كه رفتند و آن شبهايي كه جا نهاديم در پستوي دل
حكايت دل ما بود!
دخترم!
گفتي:
خودت گفتي بابايي كه رد هر آنچه كه رفت نبايد گرفت
پس از آنچه كه رفته است مگو
بگذار از آنچه كه مي آيد بگويم
از روزگار پر گلايه
از آنچه مرا دلتنگ كرده است
از آنچه مرا در خود شكسته است
بگذار اين بار از بابايي بگويم!
از كسي كه از دل دخترش بي خبر است!
بابايي؟!
به بويت قسم
خسته ام!
ديگر چشمهايم اشكي ندارد براي ريختن!
ديگر از اينهمه واهمه بريده ام!
ميفهمي؟
گفتم:
سعي ميكنم!
جون باباييه من!
من مهياي شنيدنم!
بگو!
به بابايي بگو!
 


خب ديگه خدافظ!
( شو ي پرچونه ايـــــــــــــــنه!! )