سلام به همه ی دوستان عزيز

( دوست جونی.. هيچی نمينويسم جلوی سلام  .. ترک عادت )

خب بدون مقدمه اول ميرم سراغ بحثی که توی نوشته های قبليم شروع کردم...

۱-

تصميم ندارم به کامنت ها تک تک جواب بدم... فقط چند نفر جوابمو دادن.. مرسی از همه.. اما مرسی از مهدی.. هميشه از قلمش خوشم ميومد..

آيدا

ميشه خدا چيزی رو داشته باشه که بنده خدا داره؟..به نظر من خدا چيزی فراتر از عقل و احساس داره!...اما تو قران ميتونی پيدا کنی ...خدا با رحمتش ما رو خلق کرده..

چرا نميشه؟ مگه خدا وقتی ما رو می آفريد از روح خودش در ما ندميد؟ پس چطوری نميشه چيزی که ما داريم رو خدا نداشته باشه؟ البته درجه هاش فرق ميکنه.. به قول يه بنده خدا.. خدا صاحب شعور بوده که ما ذی شعور شديم.. البته هيچ وقت هيچ چيزيمون به پای خالقمون نميرسه.. اما خدا هم شعور داره.

من بين عقل و احساس ميخواستم بدونم... ميخواستم بدونم به کدوم سمت بيشتر تمايل داريم.

نظر خودمو يه خورده پايينتر مينويسم... يعنی ! بی دليل نميگم...

 

مهدی

1- عقل بدون احساس خشک و شکننده است و احساس بدون عقل بی منطق و زود گذر و فانی. فقط تلفیق مناسبی بین عقل و احساسه که موندگار و جاوید می شه. من هم فکر می کردم عقل و احساس با هم درگیرن! اما الآن می فهمم که نه. این دو مکمل هم دیگه ان. اگه خواستی بگو بیشتر واست توضیح بدم.

نوشته هات رو توی وبلاگت خوندم...

من عقيده دارم عقل و احساس نميتونن به طور صد در صد مکمل هم باشن. يعنی لااقل تا وقتی که آدم داغه! ...

احساس رو چطوری ميشه با عقل همراه کرد؟ و آيا اصلا همراهی عقل با احساس لازمه؟

 

رها:

خوبه که راهی در پيش بگيريم که هيچکدوم پيروز مطلق نباشن !اينکه چه جوری ميشه اينکارو کرد ديگه بستگی به نوع فرد و زندگيش داره !

مگه ميشه؟؟ توی زندگی ( هر زندگی ای ) هر نفر به يه سمتی تمايل داره... ايجاد تعادل بين عقل و احساس فکر نميکنم امکان پذير باشه..

منظورت چيه؟ چه نوع بستگی ای ميتونه داشته باشه؟ توضيح بدی ممنون ميشم.

سوداگر:

قدرت دل بيشتره چون وقتی دل عاشق ميشه عقل از کار ميفته ...

من قبل از اون رو منظورمه... قبل از عشق... يعنی عقل اونقدر قدرت داره که جلوی دل رو بگيره يا دل و احساس قدرتش بيشتره؟

 

سوال جديد:

احساس رو چطوری ميشه با عقل همراه کرد؟ و آيا اصلا همراهی عقل با احساس لازمه؟

 

و اما نظر من راجع به سوال اول.. يه بار ديگه بخونين سوال رو:

برزخ عقل و دل... کشاکش ... کدوم پيروز ميشه؟؟ قدرت عقل بيشتره يا دل؟ 

خدا، وقتی آدما رو خلق ميکرد با عقلش خلق کرد يا ما حاصل احساس خدا هستيم؟

توی اون برزخ و کشاکش بين عقل و دل، تو به اون سمتی ميری که تمايل داشته باشی.. با عقلت ميتونی توی راه احساست مبارزه کنی.. اما نهايتا اگه احساس رو دوست داشته باشی و اما فقط مخفی و پنهانش کرده باشی، صد در صد ميری به سمت همون دل و احساس... اما اگه قلبا اعتقاد داشته باشی که احساس به درد زندگی نميخوره ( ! ) يا يه حدی رو براش در نظر بگيريد و توی هر سنی يه مقدار حق بهش بدين، ( برای تاکيد ميگم.. که قلبا اعتقاد داشته باشی ) نميری به سمت احساس.. و عقلت توی اون کشاکش پيروز ميشه... flower.gif 

ذره ای سستی لازمه تا احساست رو پيروز کنه.. اگه شک نداشته باشی به اعتقادی که داری، پيروزی عقل بدون شک ه...flower.gif

خدا وقتی انسان رو خلق ميکرد يه ذره از عقلش در ما دميد و يه عالمه احساس... به نظر من خدا هم خيلی احساساتيه.. اگه احساساتی نبود نميفرمود که : اگر بنده ام بداند که چقدر مشتاق اويم ، هر لحظه از شوق نميدونم چی چی ميشد (  جمله شو يادم رفت  .. اما ميشه نتيجه رو گرفت ) .. مشتاق کسی / چيزی بودن از احساس دوست داشتن سرچشمه ميگيره.. پس خدا هم ما رو دوست داره ( يعنی خدا هم دل داره... اما نه از اين دل هايی که ما داريم  )

 

۲-

شده تا حالا از درک خوب و بد عاجز باشيد؟ يا اصلا نه! عاجز نباشيد.. اما بخوايد اونجوری که خودتون دوست داريد ببينيد... و هر چيز بدی که ميبينيد، خوب ازش تفسير کنيد؟

نميدونم اين صفت بد ه يا خوب... اما من چند بار ازش بدی ديدم.. دلم نميخواست دوباره تکرار بشه.. اما شد.. يا داره ميشه... از يه چيزی ( نه مشابه ) چندين بار بدی ديدم، و قاعدتا بايد نظرم رو برای مدت طولانی تغيير ميداد، اما دوباره برگشتم سر خونه ی اول!‌ نميدونم چرا! گاهی منطقی ترين آدمها هم بی منطق ميشن... منطق رو ميبوسن و ميذارن کنار و کارايی ميکنن که هيچ دليلی نداره... خو کاريش نميشه کرد... در حال حاظر اينجوری بيشتر دوست دارم

 

۳-

اول خرداد تولد داداييم بود... يه جورايی به نظر خودم ترکوندم براش  اما باز هم بهش تبريک ميگم.. و باز هم ۲۶ سالگی خوبی براش آرزو ميکنم

و

۱۲ خرداد هم تولد داداش خودمه.. قاسم  هر چند من و مرجان ( خواهرم ) براش يه ماه پيش جشن تولد گرفتيم، اما باز هم ميخوايم براش جشن بگيريم... خيلی بهمون خوش ميگذره ... سه نفری هم خيلی خوشبختيم  خدا رو شکر flower.gif flower.gif

قاسم جون.. تولدت مبارک

اما من و مرجان نميدونيم برای تولدش چی بخريم.. جز اودکلون کسی پيشنهادی نداره؟  استقبال ميکنيما

۳-

ديشب يه حرف جالبی قاسم (‌داداشم ) زد که تاثير عميقی روم گذاشت!

خونه مون خيلی نامرتب بود... و يه جمله گفت که من اولش خيلی بهم برخورد... اما بعد که فکر کردم ديدم حق با اونه... و درس رو گذاشتم کنار و افتادم به جون خونه  ... همه ش تميز نشد.. هنوزم خيليش مونده، اما خوشحالم که شاد کردم داداشم رو...  

تازگيها خيلی باهاش حرف ميزنم.. دوست خيلی خوبيه برام.. علاوه بر اينکه از همه ی داداش های دنيا بهتره... (   ) ... و تازگی ها هم سعی کردم که طور ديگه ای به حرفاش نگاه کنم... اينجوری خيلی درکم هم بيشتر شده که چقدر ما همديگه رو دوست داريم! فقط کافيه طرز نگاهمون رو عوض کنيم.. واقعا هيچ اتفاق ناگواری نميفته اگه داداشت بهت گفت  < نکن > بگی <‌چشم > و انجام ندی!‌

بحث علی ( اون يکی داداشم  ) هم فرق فوکوله ها

۴-

فصل های زندگی، چقدر زود ميگذره!

هميشه وقتی توی سن ۱۵ سالگی بودم، به اين فکر ميکردم که ای کاش من توی سن ۱۷ سالگی متوقف ميشدم... اما ۱۵ سالگی گذشت... ۱۷ سالگی گذشت.. و الان نيمه ی دوم ۱۸ سالگی رو دارم ميگذرونم!! خیـــــــلی زود گذشت... يعنی ميشه من توی ۱۸ سالگی متوقف بشم؟  نميدونم چرا!‌ اما خيلی وقته از رسيدن به سن ۲۰ و بالاتر از اون ميترسم!‌ الان اين حرف رو ميزنم! و چند روز ديگه که چشمام رو باز کنم، ميبينم فصل دوم ۲۰ سالگيم رو دارم ميگذرونم!!

 پير شدماااااااااااااااااااااااا.....

 

خب شاد باشيد... خيلی حرف زدم...

خدايا.... به همه ی دلها آرامش بده و همه رو توی راهی که ميرن،‌هدايت کن ... و اگه راه خطايی رو انتخاب کردن ( کرديم ) ما رو به مسير اصليمون برگردون  مسير اصل يعنی همون مسيری که خودت صلاح ميدونی.....

خداحافظ flower.gif