پشت قاب شیشه ی پنجره ای

که شبای منو با خود می بره

جایی که گذشته هام

مثل تصویر از تو قابش می گذره

پشت قاب بی نفس

مثل اون پرنده که دلش گرفته تو قفس

مثل یک حقیقت

رفته به باد

منو با خود می بره

مثل یه رویا، توی خواب

شهر من، من به تو می اندیشم

نه به تنهایی خویش

از پس شیشه تو را می بینم

که گرفتی مرا در بر خویش

من وضو با نفس خیال تو میگیرم

و تو را می خوانم

و به شوق فردا که تو را خواهم دید

چشم براه می مانم

تن من پاره ای از آن تن توست

و قشنگترین شبای پر ستاره شب توست

 

اوخ جون...امروز شونزدهمه............................فردا تولد وبلاگمه ..ميره تو يه سال..چه زود گذشتا

اين دو تا اموتيکون رو يادتون نره ===>  

چون همش می خندن....اصلا هر کی نخنده، عقلش کمه.....البته خنده ی به موقع....نريد زرت و زرت بخنديد و بگيد فلانی گفت!!.............آرزوی من برای همه فقط شاديه و شادی..همين. پس ====> بی هيچ علت خاصی بگذار بهت خوش بگذره!

 

تا بعد (اگه بعدی وجود داشته باشه!!)