بعد از یه غیبت طولانی سلام....

هفته ی پیش دومین برادرم از ایران خارج شد.....و تا به امروز وقت نکردم که بیام و اطلاع بدم.....هر جا هستی سلامت و موفق باشی قاسم عزیز...دوستت داریم!

 

متن زیر خیلی زیباست و .......!!!!!

چشم اميدی به ساحلی نبود.به هر چه فکر ميکردم ميتواند مرا از اين گرداب نجات دهد دست اندختم..اما!!!...

فقط ميتوان گفت وای چه روزهايی بود در اوج تنهايی در اوج نااميدی آن لحظه که باورم شده بود ديگر ادامه دادن معنا ندارد او آمد...

نميدانم چه بود اما هر چه بود نگاهم را به خود خيره کرد.

اما من خرابتر از آن بودم که تمام آن نگاه را در نگاهم جای دهم اما آن نگاه همانی بود که آرزويش را داشتم.

ولی من تنها توانستم اين را از آن نگاه بر گيرم:

من به دنبال بهتر شدن خود هستم/ نه فرشته ام /و ....

چه قدر اين کلمات بر دلم نشست !

ولی او نگاهش را به ارث گذاشت و رفت.

خواستم که با تمام وجود فريادش بزنم اما.... فريادم به گوشش نرسيد.

باورش کردم ولی...........باورم نکرد.

و باز هم شکست.....شکست از کسی که انتظارش را نداری.

شکست از کسی که با تمام وجود دوستش داشتی و داری ولی او باور نمی کند. J L