ديشب ، از روي بيخوابي ، پرده اطاقم را كنار زدم تا به بيرون نگاه كنم ،
ناگهان متوجه دو چشم شدم كه از پشت شيشه در چشمانم خيره شده بود ،
نگاهش پر از حرف و پر از راز ، پر از داستانهايي كه نگاههايش را لرزان و نگران مي كرد ، پر از قصه هايي از غصه تنهايي ،‌ پر از التهاب دوري ، پر از مهرباني بي پاسخ ، پر از لحظه هاي ديدار فراموش شده و پر از درياچه اي كه فقط و فقط در تنهايي و براي خودش تبديل به رودخانه مي شد ، خسته ، ولي پر اميد ،....
چقدر اين نگاهها برايم آشناست ، كمي دقيقتر كه نگاه كردم ، فهميدم ،دقايق زياديه كه به تصوير چشمان خودم در شيشه خيره شدم !!