و باز هم پاييز
با آن همه حس های غريبش….

 

سلام... نمیدونم چطوری شد که یاد پاییز افتادم...با اینکه داره تموم میشه ولی من الان یادش افتادم...یه دوست داشتم به اسم پاییز...بچه خوبی بود!..یادش به خیر!... پاییز خیلی قشنگه...چیزی نمیتونم در موردش بگم خب خیلی قشنگه دیگه....بگذریم.....

 

داشتم کتابهام رو وارسی میکردم که چشمم خورد به مجموعه شعرای "مریم حیدر زاده" چند تا از صفحه هاشو ورق زدم دیدم عجب شاعر مزخرف و یاوه گوییه!..بستمش پرتش کردم همونجایی که بود!!..اینم از زندگیه ما بود.....

 

امروز ساعت 9.5 صبح رفتیم مدرسه آی کیف کردیم که خدا میدونه....البته خوشیش با یاد آوری 6 ساعت فیزیک فردا می پره!..خیلی سخته 6 ساعت کسی رو تحمل کنی که جز جیغ جیغ هیچی نمیفهمه.!!! از این هم بگذریم!

 

من یه تصمیم خیلی بزرگ گرفتم!!...تصمیم گرفتم که برم معلم بشم !!! (جدی نگیرید) و بچه های این معلمایی که ازشون خوشم نمیاد رو حسابی بچزونم!..مثلا معلم ورزش سال سوم راهنماییم!! خیلی خنده دار بود نمره ای که بهم داد: ورزش 18 اونوقت ریاضی 20.!!!..بازم بگذریم!..همش شد  مدرسه!

 

راستی: مژده به دوست داران هایده.....هایده 83 هم رسید!!

یه جمله ی خوشگل: سرنوشت را نمی شود از سر ، نوشت... 

یه بیت شعر خوشگل مال همه ی عاشقا! (مدعیا!):

به من گفتی به اندازه ی ستاره های صبح دوستم داری

من غافل از آنکه در صبح ستاره ای نیست!!!!!!!!!!!!!!!!

(برو خوش باش!)

 

و در آخر: نماز و روزه هاتون قبول