ايمانم را با غرورت آميخته بودم . در عصر ناباوري و آدمهاي ناباور...باورم را بر تو تلقين كرده بودم .
چه درد بيگانه ايست . دوست را به ياري خوانده بودم و حال اين رنج تلخي است وقتي كه به تنهايي كشيده مي شوم.
بارها در سكوتم سخني فراتر از درك سكوت با دلت گفته بودم.خيال مي كردم با سكوتم آميخته اي.گويا تو بر چشمان پر از نور اميد من ...تنها خيره گشته اي.
عهد را با پيمانه ترين پيما ن ها در دلم ريخته بودم و بي خبر از اين كه همه بي جا ريخته ام...
من احساس ميكردم...كه تو من را همانگونه احساس ميكني كه احساست ميكنم و به باور هايم باور داري.
قاصد خوش خبرم بر خلاف هميشه با پر و بال زخمي خبري را نثارم كرد كه ستون وفا در دلم لرزيد...
چه پنهان بود در نظرم روزي كه همه ي بند ها گسسته شود و همه ي پيمان ها شكسته .
نمي دانستم جاذبه ي تنهاييم آنقدر قوي است كه حتي تو حس بودنم را در كنارت لگد مال كني.
و حال....
هدفم تنها و تنها هدفي است كه ارزش اين همه راه تنها رفته رو داشته باشه و رسيدن به كمالي است كه انسان گر خود خواهد شايسته ي آن است.
من خوب ميدانم كه مرز بين هوس و عشق تار مويي است تا ايمانم را بيازمايد...هرگز به ايمانم شك نخواهم كرد........