آنقدر برق نگاهت زيباست كه ستارگان از روي شرمساري ، تابيدن را از ياد مي برند

و باز چشمان خيس من كه پنهان از او مي بارد

چه مرگ آوراست آن زمان كه از لحظه آغاز ديدار تا به پايان آن ،

مي خواهي تا به ابد در چشمانش خيره شوي

اما ،

او حتي براي يك بار هم در چشمانت نگاه نمي كند ،

تا به كي مي توانم اين خاطراتت را به روي شانه هاي كوچكم در ميان ديوارهاي سرد تنهايي حمل كنم؟

چه بايد بكنم اين همه فرياد را كه زير پاي سكوت له مي شود

وتو حتي نيم نگاهي نميكني