سلام

يه ماجرايی امروز پيش اومد گفتم برای شما هم بنويسم درس عبرت بگيريد و اونايی که نميفهمن بفهمن!

امروز يه بنده خدايی از فاميلامون آنلاين شد و شروع کرد به صحبت کردن...طبق معمول سلام و احوالپرسی کرديم و گفت:

مريم داری چکار ميکنی؟

گفتم دارم با تو صحبت ميکنم!

گفت نه غير از اون: گفتم مگه من تا حالا از تو پرسيدم که چکار ميکنی؟

گفت: نه آخه من بزرگتر از توئم!

والله ما تا جايی که يادمونه اين داداش بزرگامونم ( ) اينطوری ازمون سوال نکرده بودن....مخصوصا داداش بزرگم وقتی که (اون موقعها! ) ميخواست بياد تو اتاقی که من يا خواهرم هستيم يه اهم اوهومی يه حرفی يه صدايی چيزی ميگفت و سر زده برای فهميدن اينکه ما داريم چکار ميکنيم بالای سرمون نيومد..يا مثلا هيچ وقت ازم نپرسيد مريم داری چکار ميکنی!..

داداشيم يه حرف خوب بهم زد:

-من اعتقاد دارم تو خواهر منی و بايد ازت حمايت کنم..حمايت کنم و کمکت کنم تو کارايی که ميخوای انجام بدی و تصميمی که ميخوای بگيری...نه اينکه برات تصميم بگيرم و کنترلت کنم...تو زندگيه خودتو داری و اعتقادای خودتو !

آخه کجای دنيا داداش به اين خوبی ديدی؟!

حالا شماها هم درس بگيريد و روی اعصاب کسی با کارايی که بهتون مربوط نميشه فوتبال بازی نکنيد!