چيه ؟ چته؟ چرا اين طوري نگاهم ميکني؟حواست کجاست؟
وقتي صداشو بالا برد تازه به خودم اومدم ؛راست مي گفت داشتم همين طوري خيره خيره نگاهش ميکردم نميدونستم از کي ولي چشمام حسابي خسته شده بود
گفتم :ببخشيد
گفت: اشکال نداره براي خودت گفتم آخه چشمات خسته ميشه!
گفتم:نه با نگاه کردن به تو(مهتاب)
خنديد و گفت : حالا خيلي قشنگم؟
گفتم : معلومه اصلا از تو قشنگ تر پيدا نميشه
بازم خنديد بعد يه نگاهي اين ور اون ور انداخت و گفت: آره درسته آخه خيليا اينو ميگن!
گفتم: ااا يعني چي؟کيا اين حرفو بهت زدن ؟کجا؟
يه لبخندي زدو گفت: خيلي از مردم شهر که منو ديدن ! خصوصا اونايي هميشه منتظر ديدن من هستن!
ديگه حسابي داغ کرده بودم
گفتم: مهتاب چي داري ميگي کيا منتظر تو  هستن؟
گفت: هموناي که وقتي شب ميشه...
گفتم : ديگه هيچي نگو نميخام بشنوم
گفت :راس ميگي منم نمي تونم ديگه حرف بزنم آخه يه ابر سياه بزرگ داره مياد من بايد برم .قرار ما فرداشب همين جا کنار پنجره بقيه هم هستن