بنام خدایی که هر چه دارم از اوست و متعلق به خود اوست.

منت خدای را عزوجل که طاعتش موجب قربت است و به شکر اندرش مزید نعمت...هر نفسی که فرو میرود ممد حیات است و چون بر می آید مفرح ذات...پس در هر نفس دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب...از دست و زبان که برآید         کز عهده ی شکرش به در اید؟
باران رحمت بی حسابش همه را رسیده و خوان نعمت بی دریغش همه جا کشیده. پرده ی ناموس بندگان به گناه فاحش ندرد و وظیفه ی روزی به خطای منکر نبرد.
گر کسی وصف او ز من پرسد    بی دل از بی نشان چه گوید باز؟
عاشقان کشتگان معشوقند      بر نیاید ز کشتگان آواز
خدا خیلی دوستت دارم....
********************
میخوام توی چند قسمت چکیده ای از داستان ویس و رامین رو براتون بنویسم..با امید که مورد توجه قرار گیرد! (چقدر کتابی شده بید! این بید هم از سر ما نیفتاده بید!!)
***********************************************
ویس و رامین

در دربار شاه موبد پری رویان بسیاری بودند که یکی از آنها شهرو نام داشت. شاه موبد عقیده داشت تا با او ازدواج کند. اما شهرو عذر آورد که چند فرزند زاییده و پیر شده است. پس پیمان بستند که هر گاه شهرو دختری زایید او را به زنی شاه موبد (منیکان) بدهد. شهرو دختری زایید و نام او را ویس گذاشت. ویس را به دایه سپرد و دایه ویس را به خوزان برد. از قضا رامین برادر شاه موبد هم نزد همان دایه در خوزان بود. ویس بزرگ شد و دایه نامه ای به شهرو نوشت تا دختر خود را ببرد. ویس را به نزد مادر بردند و شهرو او را به عقد پسر خود (یعنی برادر ویس) که ویرو نام داشت در آورد. شاه موبد پس از اطلاع از امر برادر خود (زرد) را به نزد شهرو فرستاد تا پیمان سالیان پیش را به او یاد آوری کتد.ویس بر عشق ویرو اظهار علاقه کرد شاه به جنگ ویرو آمد اما موفق نشد. پس نامه ای با هدایای بسیار به نزد شهرو فرستاد و او را فریفت شهرو شبانه دروازه ی شهر را گشود و شاه، ویس را ربود. ویس بسیار غمناک بود و دایه همواره او را به صبوری اندرز میداد. رامین برادر شاه موبد نیز که سخت عاشق ویس بود دست به دامن دایه شد. ویس به هیچ روی حاضر نبود دست از عشق ویرو باز دارد. سرانجام دایه او را با چرب زبانی فریفت و دلش را به رامین نرم ساخت.....

************************************
فعلا تا همین جا داشته باشین...بقیه ش برای بعد