دوستای خوبم...مرسی از همراهيتون..و اينک ادامه ی ماجرای ويس و رامين:

 

شاه موبد از عشق ويس و رامين آگاه شد...ويس اعتراف کرد که رامين را دوست دارد. شاه به ويرو شکايت برد. ويرو خواهر خود را اندرز داد اما سودی نبخشيد. شاه موبد ويس را به همدان نزد مادر و برادرش فرستاد. رامين خود را به بيماری زد و از شاه اجازه ی سفر گرفت و بدين حيله به نزد ويس رفت. چون شاه موبد از جريان مطلع شد به همدان رفت و خواست تا ويرو رو را مجازات کند. ويرو خواهر را دوباره در اختيار شاه قرار داد چون ويس در دفاع از خود مزالبی را حاشا کرده بود قرار شد از او و رامين ازمايش ((ور)) يعنی عبور از آتش به عمل ايد تا گناهکار بودن يا بيگناهی آنان معلوم شود. ويس و رامين ترسيدند و گريختند و مدت ها از انان خبری نبود تا ان که رامين به مادر خود نامه ای نوشت و مادر هم دل شاه موبد را نرم ساخت و ويس و رامين بازگشتند. چون شاه، ويس را ديد همه ی اندوه و خشم خود را فراموش کرد و چون قيصر روم جنگ با شاه موبد را شروع کرده بود ويس را در دزاشکفت محبوس کرد و رامين را به همراه خودبرد. رامين از فراق ويس بيمار شد. پس او را از ادامه ی سفر منع کردند. رامين به پای دزاشکفت آمد. ويس و دايه چهل ديبای چينی را به هم بافتند و به پايين انداختند و رامين با گرفتن آن وارد دز شد.................

******************

ببخشيد که بايد بازم صبر کنيد تا به پايان اين ماجرا برسيد