شاه موبد از روم بازگشت و يکسره به دز رفت. زيرا از جريان آگاهی يافته بود رامين گريخت و شاه ويس و دايه را به شدت تنبيه بدنی کرد. شهرو ميگريست و ميگفت: دختر مرا خواهی کشت. و خود شاه هم ميگريست. از طرفی زرو هم از رامين شفاعت کرد و شاه رامين را بخشيد. سرانجام ويس را در همان دز گذاشت و به دايه سپرد و تمامی درها را قفل کرد. ويس دوباره از دز خارج شد و در باغ به رامين پيوست. شاه از کار آنان آگاه شد و دايه را به شدت زد. رامين گريخت. شاه خواست ويس را بکشد اما زرد مانع شد و گفت که رامين در باغ نبوده است. ويس هم دروغی بافت و جان خود را نجات داد.

رامين به خراسان رفت و آنجا فرزانه ای به نام بهگوی او را از اين عشق پر ماجرا اندرز داد. از طرفی شاه هم ويس را پند داد و ويس متعهد شد که از اين پس خلافی نکند. رامين هم از شاه پوزش خواست و به گواراب رفت و با گل، دختر رفيدا ازدواج کرد. سپس نامه ای به ويس نوشت  که من زندگانی سعادتمندانه ای يافته ام و ديگر کاری به کار تو ندارم. ويس دايه را با پيغامی به سوی رامين به گواراب فرستاد. رامين به دايه بی اعتنايی کرد. ويس به رامين نامه ای نوشت و او را به سبب پيمان شکنی و بد عهدی ملامت کرد. رامين از پيوند با گل، پشيمان شد و به ويس نامه ای عاشقانه نوشت و در طلب او به مرو رفت. شاه خواست رامين را با خود به شکار ببرد، اما رامين خود را به بيماری زد. نامه ی رامين به ويس رسيد و ويس هم پاسخی برای رامين نوشت.

رامين سرانجام زرد را کشت و گنج شاه موبد را به چنگ آورد. شاه موبد از موضوع اطلاع يافت، اما چون در حال جنگ بود نتوانست بازگردد و از قضا در همان جنگ کشته شد. رامين به پادشاهی رسيد و با ويس ازدواج کرد.

رامين صد و ده سال عمر یافت و هشتاد و سه سال پادشاهی کرد. و از ويس صاحب دو فرزند شد. سرانجام ويس درگذشت و رامين پادشاهی را به پسر خود سپرد و خود تا پايان زندگی مجاور آتشگاه، نزديک دخمه ی ويس عمر را به گريه و زاری گذراند.

اين داستان چنان که بايد و شايد مقبول خاطر مردم قرار نگرفت زيرا:

۱- از ساختارهای اجتماعی کهنی (مثلا ازدواج خواهر و برادر) سخن رفته است.

۲- عشق مطرح در آن کاملا مادی و زمينی است.

۳- در عشق به وصال ميرسند.

قسمت بعدی اختصاص داره به قسمتی از نامه ی ويس به رامين

تا بعد پايدار باشيد