سلام سلام

دوستای خوبم مرسی از لطف و همراهيتون...

حالا ديگه نوبت شعر نوشتنه..

شب است
سبی آرام و باران خورده و تاریک
کنار شهر بی غم ، خفته غمگین خانه ای مهجور
فغان های سگی ولگرد می آید به گوش از دور ،
به کرداری که گویی می شود نزدیک
درون دخمه ای کز سقف پیرش می تراود گاه و بیگه قطره هایی زرد
زنی با کدوکش خوابیده در آرامشی دلخواه
دود بر چهره ی او گاه لبخندی ،
که گوید داستان از باغ رویای خوشایندی
نشسته شوهرش بیدار ، می گوید به خود در ساکت و پر درد :
« گذشت امروز ، فردا را چه باید کرد ؟ »

کنار دخمه ی غمگین ،
سگی با استخوانی خشک سرگرم است
دو عابر در سکوت کوچه می خندند
دل و سرشان به می یا گر می انگیزی دگر گرم است

شب است
شبی بی رحم و روح آسوده ، اما با سحر نزدیک
نمی گرید دگر در دخمه سقف پیر
ولیکن چون شکست استخوانی خشک ،
به دندان سگی بیمار و از جان سیر ،
زنی در خواب می گرید
نشسته شوهرش بیدار
خیالش خسته ، چشمش تار

من اول ترانه ای از سياوش قميشی رو نوشتم..اما به دلم نچسبيد...تصميم گرفتم شعر بالا رو که از اخوان ثالث هست رو براتون بنويسم...به نظرم اين  قشنگتره تا يه شعر تکراری...پيروز و سربلند باشيد

چی شد!