وبازم سلام به همه...دوستای درگوشی حسابی دارن شرمنده ميکنن..مرسی که بهم سر زدين...

اين متنی که زير نوشتم يه زمانی با مجيد توی سايت ايرانکلابز با هم گفتيم..يعنی اون يه متنی از خودش نوشت (متن ابی رنگ) منم ادامه ش (متن سياه) رو از خودم نوشتم..خب من نظرتونو ميخوام راجع به اين متن بدونم..و اون جاهايی هم که قرمز کردم يعنی خودمم خوشم نيومده..شما ميتويند پيشنهاد بديد

من بدون اجازه ی مجيد نوشته ش رو اينجا گذاشتم..حالا خدا کنه نياد دعوا

شمع های نیمه سوخته را برداشت
کفشهایش را دست گرفت
همزمان با برداشتن آخرین شمع با اینکه از ترس شیخ شمع خاموش نکرده دستش گرفت با سوزش دستش پا به فرار گذاشت....

دويد و دويد و دويد
تا بينهايت رفت
دستش همچنان ميسوخت
و به فكر شمع نيمه سوخته اي بود كه آنرا بي اجازه برداشته بود و در دستانش خاموش شده بود...
روز بعد جنازه ي او را كنار امامزاده اي پيدا كردند در حالي كه هيچ جاني در بدنش نبود
اگر آن شب از ترس شيخ فرار نميكرد نه دستانش سوخته بود و نه زندگيش تاراج شده بود! آخر برداشتن يك شمع نيمه سوخته كه مجازات مرگ نبايد در پي داشته باشد، خدا!
او شمع را برداشته بود تا در امامزاده روشن كند و شفاي مادر بيمارش را بگيرد...اما سرما جان او را زودتر از مادرش گرفته بود

فعلا...