حرف ها دارم
با تو اي مرغي كه مي خواني نهان از چشم
و زمان را با صدايت مي گشايي !
چه ترا دردي است
كز نهان خلوت خود مي زني آوا
و نشاط زندگي را از كف من مي ربايي ؟
در كجا هستي نهان اي مرغ !
زير تور سبزه هاي تر
يا درون شاخه هاي شوق ؟
مي پري از روي چشم سبز يك مرداب
يا كه مي شويي كنار چشمه ادراك بال و پر؟
هر كجا هستي، بگو با من .
روي جاده نقش پايي نيست از دشمن .
آفتابي شو !
رعد ديگر پا نمي كوبد به بام ابر.
مار برق از لانه اش بيرون نمي آيد .
و نمي غلتد دگر زنجير طوفان بر تن صحرا

سلام...خوبيد؟..بازم مثل هميشه مرسی از همراهيتون  

اوا! چرا چشم غره ميريد؟ ..آهان..قرار بود که در مورد کوروش کبير بنويسم؟ ميگيد چرا ننوشتم؟ خب زدن نداره که!...يه خورده طولانيه..تایپش طول ميکشه..منم که حساس! نه! منم که تنبل  ..به اميد خدا در اسرع وقت تایپش ميکنم...۱۰۰٪ ...منتظرش باشيد..چون خيلی جالبه (تبليغ )...

راستی! شما چند تاتون هنوز مثل من زندانی هستين؟ يعنی دانش آموزيد؟ بوی افتضاح اول مهر رو دارم با تمام وجودم احساس ميکنم ...اين يک سال هم تموم بشه به اميد خدا ديگه راحتم  البته همچين راحتم که نه..اما از دانش آموز بودن بهترتره  (عجب دختر نق نقويی شدم من!! <تواضع بودا..شما جدی نگيريد> )

فعلا ملالی نيست جز ...جز هم نداره! بای بای