نشستم
كام نگشودم
ميگفتي چه فهميده و انسان بود...
گفتي چقدر بيش از تو بود...
كلامي نگفتم و فقط زرد شد اين برگ سبز
باكي نبود اما... بايد سبك ميشدي...
بايد فكر ميكردي... اين تنها دريچه اي بود كه ميتوانستي از آن به درون خود نگاه كني و به دنبال چرا ها بگردي... تنها راهش زرد شدن من بود... باكي نبود...
از خود ميپرسيدم... پس چه بوده كه او اينچنين كرد؟ بد يا خوب دليلي بوده... كاش خوش باشد...
كاش بازي نبوده باشد آنچه او كرده - كه تو لايق اين بازي ها نيستي...
اي كاش نامردي نباشد كه اين گل مطهر تر از اينهاست...
پس چه؟
پاسخي ندادم...
گذشتم... رفتم ...
رفتم و زرد شدم فقط...
~~~~~~~~~~~~~~~~