من بايد چه کار کنم تا تو به باور برسی..دردمو به کی بگم ای که برايم نفسی
نتونستم که بفهمم واسه چی دلواپسی...تو خيال نکن که جای تو رو ميگره کسی
تو با يک بهت غريبانه ی معصوم...تو با يک نگاه عاشقانه ولی مظلوم
نميدونم اين گناه چه کسی بود..که به ناباوری عشق شدی محکوم
پشت يک ابر سياه نميشه خورشيد و ديد...در مه آلوده ی شب آخر جاده رسيد
وقتی از ناباوری قلب تو پژمرده شد...سخته از دريای عشق حتی يک قطره چشيد
نميدونی معنی دل بستن و تو اوج باور...وقتی که مستی می اسيره در حجاب ساغر
نميدونی که چه سخته شب و تا سحر دويدن...به طلوع صبح يک عشق ولی هرگز نرسيدن


سلام!
همونطوری که (شايد!) بدونيد من يه دوستی دارم که خيلی خيلی دوستش دارم و تقريبا سه ساله که با هم توی يه مدرسه درس ميخونيم و ارتباط دوستيمونم خيلی خيلی عالی بوده و خيلی دوستش داشتم..(پنج شنبه) يه اتفاقاتی افتاد که ما از هم دلگير شديم..يعنی در اصل اون از من دلگير شد و از اين ماجراها و تا امروز و تا يک ساعت پيش ادامه داشت! منم اين شعری که اوشون برام نوشته بود (قبلا)‌رو نوشتم به يادش...البته الان مشکل حل شد و خيلی چيزها روشن اين توضيح رو نوشتم برای بيان علت نوشتن اون شعر
شاد باشيد..پيروز..و سربلند