سلام

اين چند روزه دو تا اتفاق افتاد از نوع خيلی خنده دار

يکيش اينکه دو - سه روز پيش ساعت ۵ صبح نشسته بودم پای کامپيوتر که يه دفعه پنجره ی اتاقم تکون وحشتناکی خورد  منم وحشتزده از اتاقم پريدم بيرون  و تو بغل مامان  البته نه به ريلکسی که دارم تعريف ميکنم  خلاصه اون شب (يعنی صبح من سکته کردم از ترس..به قدری وحشتناک دست و پاهام ميلرزيد که تا روز بعدش پا درد داشتم  من هی فرضيه ميساختم که اين چی ميتونه باشه و از اين حرفا  خلاصه به نتيجه نرسيديم و من کم کم بيهوش شدم از خستگی و ترس

روز بعدش مامان زنگ زد خونه و گفت که يه مهد کودک رفته رو هوا  يعنی نشت گار باعث شده اونجا منفجر بشه و تمام شيشه های ساختمونای اطرافش شکسته و اين حرفا (البته ميگن!!)

  

خدا رو شکر که زمان تعطيليه اونجا بوده وگرنه حادثه ی دلخراشی ميشد

--------------------

دومين اتفاق هم مال امروز بود

يکی از بچه های کلاسمون قبل از ورود معلم يه ..مصنوعی زده بود تو کلاس  (ببخشيد بی ادبيه!!) از اين چيزای () بد بو  که بوی تخم مرغ گنديده ميده و بوش تا عمر داری يادت نميره  و البته بو ش انقدر غليظه که تا شايد يک ساعت از بين نميره...خلاصه معلم ادبياتمون بد جوری عصبانی شد و همه رو فرستاد تو حياط و شروع کرد به داد و بيداد  و کلی توهين کرد...ول کن ماجرا هم نبود..و هی ميگفت کی اين کار رو کرده که هيچ کس جوابشو نداد  آخر سر دوستم با رشادت تمام رفت خودشو معرفی کرد  و همه مون تو حياط و توی اون سرمای وحشتناک مونديم و نشستيم رو زمين و معلم شروع کرد به درس دادن  

ماجرای خنده داری بود..جاتون خالی