نويسنده: ياس و رامين

يكشنبه، 21 فروردين 1384، ساعت 16:7

سلام شيطونك خانوم .. چطوري .. خوشيا خوش ميگذره ؟ تولد عشقو جشن گرفتم نمياي باز ؟ اونوقت ميگم يهنمه بي مهلفتي ميگي نه ! منتظرم خانوم ناناس

 

سلام عزيز!‌ميدونم بازم بی معرفتی کردم و نيومدم!‌ اما هر چيزی حسی ميخواد!‌حتی وبلاگ خوندن!‌و اون حس توی وجودم نبود..هنوزم نيست..وبلاگ خودمم حتی يک بار بازش نکردم ببينم چی نوشتم..پس ببخش منو به سادگيه خودت

 

نويسنده: ياس و رامين

چهارشنبه، 31 فروردين 1384، ساعت 17:34

بازم من ... سلام ... نميدونم چي شده كه ديگه نه يادي از ما ميكني نه ميخواي زبون بياري .. خيلي وقته ديگه ..... مياي ميري منو ميبيني و هيچي نميگي .. حرفاي تلخ و دلگيرميزني ... نميخواي بگي چي شده ؟ چي به روز اون مريم هميشه خندون اومده ؟...........................................فقط ميتونم بگم دعا ميكنم دوباره غنچه لبات جاي خنده بشه و بس

 

چيزی نشده خانومی.. ياد نکردم رو اين بار به پای بی معرفتی نذار..به پای همون چيزايی بذار که ديدی!! حرفامم شيرينه  مثل هميشه  (تواضع نداشت  ) ..من همون مريم خندون و الکی خوشم  ..همونم ناسی جون  ..مرسی عزيز..لطف کردی که با اينهمه بی معرفتی من بازم ميای پيشم..خواهری ميکنی

 

 

نويسنده: ?

جمعه، 26 فروردين 1384، ساعت 1:51

چند وقت نبودم اينجا چقدر عوض شده

 

همه چيز تغيير ميکنه..اگه اينطوری نبود يکنواختی گريبانگير آدم ميشد..همه چيز تکراری باشه به دل آدم نميشينه

 

نويسنده: امیرزلزله!!!!

دوشنبه، 29 فروردين 1384، ساعت 22:5

نميدونم تو که اينقدر ميتونی شاد باشی چرا يهويی اينقدر ناراحت ميشی و مغموم که هيچکس سر در نمياره تو دلت چه غمی نشسته؟ واقعا برام جالبه. يه دنيا انرژی هستی ولی وقتی ناراحت باشی کوه غمی. عجيبی. هنوز نشناختمت.

 

خب گفتم که شرايط تغيير ميکنه..منم بعد از دو سال و خورده ای که وبلاگ مينويسم يه بارشم حق دارم ناراحت باشم ديگه؟؟  آدما گاهی تو شناخت خودشونم شک ميکنن..ديگه وای به حال ديگری .

 

خب سلام به همه.

نوشته ی قبلی رو نخونيد!‌حذفش هم نکردم که بعضی چيزا يادم باشه!‌ ولی شما نخونيدش

امروز رفتيم سينما..جای شما خالی! فيلم ازدواج صورتی  فيلم بدی نبود..اما بعضی جاهاش بد آموزی هم داشت ( بچه مثبت بازی  ) ..نقطه ی عطف فيلم هم <مزاحم> گفتن خسرو شکيبايی بود    ببينيدش..بد نيست!

 

ايمانم را با غرورت آميخته بودم . در عصر ناباوري و آدمهاي ناباور...باورم را بر تو تلقين كرده بودم .
چه درد بيگانه ايست . دوست را به ياري خوانده بودم و حال اين رنج تلخي است وقتي كه به تنهايي كشيده مي شوم.
بارها در سكوتم سخني فراتر از درك سكوت با دلت گفته بودم.خيال مي كردم با سكوتم آميخته اي.گويا تو بر چشمان پر از نور اميد من ...تنها خيره گشته اي.
عهد را با پيمانه ترين پيما ن ها در دلم ريخته بودم و بي خبر از اين كه همه بي جا ريخته ام...
من احساس ميكردم...كه تو من را همانگونه احساس ميكني كه احساست ميكنم و به باور هايم باور داري.
قاصد خوش خبرم بر خلاف هميشه با پر و بال زخمي خبري را نثارم كرد كه ستون وفا در دلم لرزيد...
چه پنهان بود در نظرم روزي كه همه ي بند ها گسسته شود و همه ي پيمان ها شكسته .
نمي دانستم جاذبه ي تنهاييم آنقدر قوي است كه حتي تو حس بودنم را در كنارت لگد مال كني.

 

يه چيز ديگه  چند روز پيش يه خودکار برده بودم مدرسه و باهاش ملت رو دچار شوک ميکردم  بالای خودکاره رو که فشار بدی شوک بدی بهت وارد ميکنه  همه مستفيض شدن..حتی دو سه تا از دبيرام  ..دبير گسسته  قيافه ش ديدنی بود  دبير فيزيکمم که جرات نکرد فشارش بده  بسکه بچه ها تابلو کردن، فهميد جريانشو  

 

يه نمايشگاه هم توی بهشت (ولايتمون ) افتتاح شده که خيلی جالبه..من مناسبتشو متوجه نشدم..آخه از ماکت عاشورا داشت تا کتک خوردن حضرت فاطمه توی کوچه و ضربت خوردن حضرت علی (ع) ...جالب بود که با ديدن اين ماکتا يه خانومه داشت هور هور گريه ميکرد  ولی خيلی تاثير گذار بود...حيف که بدون مناسبت بود

خوش باشيد..شاد باشيد..بخنديد هميشه  حالا دو سه سال يه بار دلتونم گرفت که گرفت  ولی خنديدن توی اوج شکستن کار سختيه.. اگه تونستی اون موقع هم بخندی هنر کردی!

دوستتون دارم!! (باور نکنيد )

تصميم گرفتم از هيچ چيزی نه خوشم بياد نه بدم بياد..ميشه؟

(اموتيکون های پرشين بلاگ خيلی محدوده..هيچ حسی رو نميشه باهاش منتقل کرد  )

به اميد روزی که همه چيز پيش خودمون بمونه و خفه بشه نه اينکه بره پيش کسی و اون خفه ت کنه