سلااااااااااااااااااام!‌از ته ته ته دلم

الان که ميخوام وبلاگمو آپ ديت کنم، دقيقا، ۶ ساعت و ده دقيقه ست که از آخرين امتحانم ميگذره  اندقه خوشحالم آخه سال آخر بود و رسما از مردسه خداحافظی کردم آخ جون!‌راحت شديم اساسی حالا مونده کنکور   بلکه بشم جزو فرار مغزها   و از اين يکی هم راحت بشم!

خب!‌ بگذريم.

آهان يه چيزی  بدجوری زدم تو کار سفال جات!!   بابا (که ۱۰-۱۵ روز پيشمون بود و همين امروز صبح رفت ) يه کوزه ی خوسدل برام خريد (لاکردار ديگه کوزه هم پيدا نميشه هوار جا رو گشته بابا  تا پيدا کرده ) الانم توشو پر از آب کردم و آب فقط از کوزه ميخورم  خیـــــــــــلی کيف ميده

از اينم که بگذريم ميرسيم به ابتکارم  خيلی ضد حاليد حالا خوشتون نيومد، يه خورده با ملايمت حرف ميزديد من اگه برم معتاد بشم تقصير شماهاست 

ويسنده: r@ha

چهارشنبه، 28 اردىبهشت 1384، ساعت 13:32

آقا(!) الان مستفيض (مستفيذ ؟)شدیم..اون موقع ی قورباغه بود فقط ...:دی ..ابتکار جالبیه ...چشمهام زياد اذيت نشد...فقط ی کم از رنگهای ملايمتر استفاده کنی فکر کنم بهتر باشه....گوگولی باشی

آبروی هر چی کنکوريه بردی..مستفيض ديگه..ريشه ش { فيض}  ...مرسی ..باز لااقل تو يه پيشنهاد سازنده دادی..بدون کتک

 

نويسنده: r@ha

پنجشنبه، 5 خرداد 1384، ساعت 14:3

اوهوی امير خان !!! همينجوری واسه خودت ی چيزی ميگيا ...دههه !! ( ی ابرو بالا )

اوفـــــــــــی مامانم  بازم مهلفت تو سحر خانومی

 

نويسنده: idaa

چهارشنبه، 28 اردىبهشت 1384، ساعت 16:39

سلام مريم جون...خوبی؟..خواسته بودی بدو بيراه بگم گفتم الان بهترين موقعست... ابتکار جالبيه اما اصلا عملی نيست همونطوری هم که خودت گفتی محدوديت زياد داره اما اگه بين ۱۰ تا يکی اينجوری باشه خيلی بانمک ميشه.. با تشکر آيدا

آيدو جونم  اول از همه ممنون که اومدی پيشم..مرسی از بد و بيراهت...بازم مرسی از پيشنهاد تو و سحر تا اينجا

 

نويسنده: امير!!

يكشنبه، 1 خرداد 1384، ساعت 17:7

ای تو روح اوني که بهت گفت ابتکاراتت خيلی جالبه! اينم شد سيستُم؟؟!! لااقل وقتی می‌نويسی يه کاری کن نوشته‌هات چپ‌اندرقيچی نشن... آلت و شيفت سمت راست رو بزن. خودت می‌بينی پرانتزات چه شکلی در اومدن؟ ضمنا... برای شکلک گذاری هم راههای ساده‌ای هست. جاشونو تو نوشته هات جالی بذار... شکلکها رو SAVE کن و بعدش کپی کن بذار سر جای خالی! بهمين راحتی! دومين راه رو هم بهت نميگم تا موقعی که پی ام جديد بهم ندی!!! (نيششش!!!) موفق باشی... سيستُمت رو درست کن!

 تو ديگه آخرشی امير...بيا بزن حالا  باشه..اصلا من پشيمون شدم از اين ابتکار...يکی يکی همه ی استعدادای منو کور کنيد  باشه! سيستُمم رو درست ميکنم

 

نويسنده: محي

سه شنبه، 3 خرداد 1384، ساعت 10:1

سلام به به تحول / تو هم بد تر از من بد متحول می شی ها !!!!/ ولی خداييش باحال بود کلی کيف کردم / بازم به اين تحولاتت ادامه بده تا در راستای تحولاتمون کل پرشين بلاگ رو منفجر کنيم / به من هم سر بزن / قربانت (محی )

ای خدا؟! بندری؟ عربی؟ فارسی؟ چطوری برقصم؟  مرسی که تو هم اومدی پيشم..اصلا يکی از اهداف من ترکوندن پرشين بلاگ و طبعا ترکوندن هر چی توی نته  خدا کمک کنه

 

نويسنده: AnGel EYeS

پنجشنبه، 5 خرداد 1384، ساعت 2:49

اونقدر ابتکار و تحولت جالب بود که من قيد خوندن نوشتت رو زدم ! (نیششش نیششش) واسه چيز نخونده هم که کامنت نميزارن اصولا !!!!

پ..ش...خ...نورالعين هم نورالعينای قديم  مرسی که اينهمه مجاهدت و سعی و تلاش به خرج ميدی برای خوندن وبلاگ من خجالت بکش..قيدشو ميزنه حالا برای من!

 

نويسنده: سرودهاي تنهايي

پنجشنبه، 5 خرداد 1384، ساعت 15:38

سلام...! آره بی بی...! مام جوون بوديم و بی تجربه..! يادش به خير..! مال ۴ سال پيش بود..! خوب ديگه مثل اون موقع ها نمی نويسم...! بلاگم هم ديگه پير شده مثل خودم...! يا حق...!

اوخ  پس منم جوونم و بی تجربه  مرسی که بهم سر زدی..خوشحالم کردی

 

مرسی از همه دوستتون دارم (سوت)

 

از شب ريشه سرچشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ريختم.

بی پروا بودم: دريچه ام را به سنگ گشودم...

 

اون بالا نميدونم چه خبره...نوشته هام همه نصفه خطی شدن!‌ نياين دوباره بگين سيستمتو درست کنا

  بفريماييد آلوچه  ..تا بعد..دست خدا امانت