سلام به همه..خوبين؟

عرض شود که ۲-۳ شب پيش اومدم آپ کنم، بعد از اينکه يه عالمه نوشتم، اشتباهی اين پنجره رو بستم ..برای همين ديگه حوصله نداشتم که هر چی نوشتم رو تکرار کنم..

به بعضی از کامنتا جواب ميدم..و از بقيه ممنونم که تنهام نميذارن 

نويسنده: میثم

پنجشنبه، 16 تير 1384، ساعت 16:34

قکر نکنم منو بشناسی وبلاگ قشنگی داری

چرا ميشناسمت..ميثم درست فرمون..ميثم آندر لاين بی بی..سوپر ديويد..پرزيدنت  بسه يا بازم بگم؟..ممنون از لطفتون

نويسنده: ida

پنجشنبه، 23 تير 1384، ساعت 20:5

سلام مريم جون...همين الان دارم باهات حرف ميزنم!!..! تبريک ميگم دانشجو شدی...هميشه موفق باشي در مورد اون جمله هم....به قول يه نفر!!آدما بايد بعضی وقتا نقاب رو چهرشون باشه...بعضی وقتا تظاهر لازمه!! سلام برسون به دانشگاه!!!!!

يادمه داشتيم حرف ميزديم..مرسی...دانشجو که چه عرض کنم ...

آدما هر وقت نقاب به چهره شون ميزنن، اصلا دوست داشتنی نميشن! يعنی شايد گاهی لازم باشه..اما اين آدما که من ميبينم به گاهی راضی نيستن

نويسنده: ياس خاکی

يكشنبه، 26 تير 1384، ساعت 11:35

مريم تو که پريروزا کنکوور دادی....؟؟...دانشگا...هان ؟؟؟؟ ...ايشالا قبولی....شريف قبول شدی نری ها حال نميده ...راستی سفر خوش گذشت ؟ گفتم يه مدت نبوودی ها ...... .....ميگم مريم آدما ميميرن اگه تظاهر نکنن...من مدتيه سعی کردم آدم نباشم

معلومه وبلاگمو هيچ وقت نخوندی 

نويسنده: ياس خاکی

يكشنبه، 26 تير 1384، ساعت 11:36

وقتی ميام به وبلاگت ياد اون رووزی ميفتم که من و تو و ياسی و پسرم ويس چت بووديم ....صدای ياس هتوز تو گوووشمه که ميگفت ... مليمی.....اسمارتيز ........مريم دلم تنگ شده ...

آخی..يادته؟  ..منم صدای پسرت تو گوشمه  چقدر اون شب خنديدم..واقعا يادش بخير باد ..دلم برای ياسی تنگ شده..حسابی

نويسنده: امير!!!

دوشنبه، 27 تير 1384، ساعت 16:54

آخرش هم برام نگفتی قضيه اون کامنتی که بايد پاک ميکردم چی بود؟

مگه همه چيز قضيه داره؟  ... ميخوام بعضی چيزا رو همه نخونن..!!

نويسنده: لیلا

دوشنبه، 27 تير 1384، ساعت 19:45

سلام مريم . . . بابا چرا نمي آپی؟تو هم بدتر از من ملتو سر کار می ذارياااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. . . . . می بينم که سرت شلوغه و . . . . دلم واست تنگ شده (گريه). . . .به مرجان و قاسم جون سلام برسون . . . ماااااااااااااااااااااااااااااچچچچچ. . . .

شرحشو بالا نوشتم ..قلبونت برم..منم دلم تنگيده..راستی يادت باشه هان..يکی ازم طلب داری حالتو ميگيرم اساسی فکر کردی چون فاميليم ازت ميگذرم؟

 

 

۱)چقدر انتخاب عنوان برای نوشته م سخته بيشتر از اون چيزی که برای نوشتن يه متن  فکر ميکنم، برای عنوان فکر ميکنم

 

۲) به لطف خدا همه چيز خوبه..و عالی پيش ميره مرسی خدا

۳) تازه ميفهمم مامان ها چقدر سختی و عذاب رو تحمل ميکنن.. آخه تقريبا يک هفته ست که مامان و بابا رفتن و من و مرجان و قاسم سه نفری با هم زندگی ميکنيم..خب منم شدم مامان خونه .. غذا درست کردن.تميز کردن خونه (دقيقا از کارايی که هميشه از انجام دادنش بدم ميومد و فرار ميکردم ) ..تحمل کردن خيلی چيزا!!..آرامش رو ساکن کردن توی خونه..تذکر دادن بعضی چيزا ( خدا رو شکر بچه ی فسقلی تو خونه مون نداريم) و خيلی چيزای ديگه...چقدر مامان ها مظلومن..هميشه هم با بی انصافی تمام بهشون غر ميزنيم و حرفشونو گوش نميديم....آخ که چقدر ما بچه ها بی انصافيم..از اين به بعد قدر مامان و بابامو بيشتر ميدونم

 

امشب بعد از کلاس، وقتی سه نفری رفتيم بيرون، يه تصادف توی دو قدميمون اتفاق افتاد خدا رو شکر تلفات يا زخمی نداشت خسارت مالی بود فقط..حوصله ندارم شرحش بدم

 

صد هزار رحمت به تير ناصواب دشمنم..اندکی مرهم مداوا ميکند زخم تنم

                                            

 

هر ستاره در دل شب ميزند فرياد:

اين جهان آفرينش را خدايي هست

در پس اين قدرت بي انتها قدرت نمايي هست

بال خاكي بشكن و بال خدايي ساز كن اي رهرو گمراه

تا به پيمايي فضاي بيكران كبريايي را

ديو شهوت را بكش،پاي هوس بربند

بنده شو اي سركش خودخواه

تا بمرغ جان تو بخشند پرواز خدايي را

خويش را گر نيك بشناسي-

ميزني بر كهكشانها خيمه گاه پادشايي را

 

اميدوارم هميشه شاد باشيد..قدر دان کسی باشيد که براتون ارزش قائله....

اميدوارم زمان در مقابل شما سر تعظيم فرود آرد !!

خدانگهدار...