يا رب

سلام...خوبيد؟

ميدونستم که نميتونم ننويسم...از شما هم ممنونم که دلگرمی و انگيزه ی لازم برای اين کار رو بهم دادين  

نويسنده: ida

جمعه، 28 مرداد 1384، ساعت 16:16

سلام دوست جون سيكرتم!!!!چطمولی؟...من که چيزی سر در نيووردم....

 

دوست جونی من سکرت نيستم...خودم هم دوست ندارم همه چی رو گنگ بنويسم..اما خب گاهی هر کاريش کنی نميتونی ساده بنويسی...و بعد هم لازم دارم بعضی چيزا يادم بمونه...با نوشتن توی وبلاگم، توی ذهنم باقی می مونه..البته گاهی هم پيش اومده که نوشته هامو خوندم و هيچی ازش سر در نياوردم  ....به هر صورت حال رو بچسبم بهتره  يعنی اين خوب نيست که بعضی چيزا رو ننويسم چون ممکنه بعدها يادم نياد جريان چی بوده  

بگذريم

ديروز دومين روز از شروع کلاسهای دومين لول از زبان بود  نميدونم اين انرژی فوق العاده وحشتناک ( ) رو از کجا آورده بودم...وقتی رفتيم سر کلاس حس کردم وضعيت خيلی بهتر از قبله و ميشه با اطمينان گفت که راضی هستم..خلاصه کلاس خيلی خوب و عالی تر و پر انرژی تر از هميشه گذشت..وقتی برگشتيم خونه مامان و بابا ( دو نگران دائمی ) طبق روال تقريبا هر شب زنگ زدن خونه..يکی از صحبتاشون اين بود که همين روزا به اميد خدا ميان پيشمون  .. خيلی خوشحال بودم که بعد از زمان تقريبا يک سال  دوباره هر ۶ نفر (البته ۷ نفر  ) پيش هم خواهيم بود ..اما..اما..اما.. مامان گفت که بابا نميتونه بياد به دلايل کار و خونه و زندگی و امثالهم  ...ضد حال وحشتناکی بود..چون خيلی وقت بود که دلمو صابون زده بودم برای دور هم بودن.. وقتی خيلی به مامان اصرار کردم که هر طوری شده بابا هم بياد اينجا، مامان که ديد حريف جيغای من نميشه (  ) گوشی تلفن رو داد به بابا و بابا هم باهام صحبت کرد و دليل منطقی آورد که نميتونه بياد.. و من تقريبا قانع شده بودم که نيومدن بابا رو بپذيرم...البته ناگفته نماند دلم ميخواست سرمو بکوبم به ديوار.....واقعا خيلی ناراحت بودم...اما ميخنديدم...اونم بلند بلند...........وسط صحبتامون با بابا، داشتيم از همه چيز و همه کس برای هم ميگفتيم، ( ) بابا گفت به اين خوشبختی ای که توی خونه مون هست افتخار ميکنه  ..خيلی خوبه که پدر خانواده، احساس خوشبختی کنه و به زبون بياره ...وقتی بابا احساس خوشبختی ميکنه، من خوشبخت ترين آدم روی زمينم...بابا از يه اتفاقی که توی اپ قبلی ازش نوشته بودم، (اما گنگ ) خيلی خوشحال بود و هست...ميدونيد چی بود؟؟

داداش علی جونم (  ) هفته ی پيش با يه دختر خانوم بسيار بسيار دوست داشتنی و عزيز عقد کردن   البته ما (قاسم و مرجان و من ) هنوز ايشونو نديدم و بی صبرانه انتظار اومدنشونو ميکشيم  (نپرسيد چرا همون دفعه ی قبل نگفتم هان) ..ما شاهد عقد بوديم! اما تلفنی  

خلاصه بابا خيلی از اين اتفاق راضيه به لطف خدا ... و وقتی من خوشحالی رو توی صدای بابام حس کردم، حق دارم بگم بازم من خوشبخت ترينم؟؟

من چندين بار توی وبلاگم راجع به حس خوشبختيم نوشتم..اما هر بار مزه ش با بقيه ی دفعات فرق داشت! قبلا يه جوری حس ميکردم .. الان يه جور ديگه.. احساس ميکنم از نظر فکری و عقلی خيلی رشد و پيشرفت کردم...اين جدايی از خانواده و احساس مسئوليت خيلی اثر مثبتی روی من از نظر روحی و روانی و فکری گذاشت...جالبه که آدم بزرگ شدنشو حس کنه..بفهمه...يعنی فقط به سن ات اضافه نشه..روحت، فکرت، جسمت همه با هم رشد کنه و تو شاهد باشی و بفهمی و درک کنی که با همه ی بچگی ت بچه نيستی...ديگه ياد گرفتم جايی که بايد مامان باشم، مامان ام، و جايی که بايد بچه باشم و بچگی کنم، بچه ام.

من لذت زندگی رو با تمام وجود حس ميکنم...درسته که گاهی خسته ميشم..ناراحت ميشم..عصبانی ميشم..مريض ميشم..غر ميزنم..داد ميزنم..بهونه ميگيريم..اما وقتی درک شدم و درک کردنت، ديگه نه خسته ميشی...نه غر ميزنی..نه بهونه ميگيری..من از هميشه خوشحال ترم...روحم به قدری خوشحاله که پرواز ميکنه  ..خيلی پر انرژيه..خدا کنه اين انرژی دائمی باشه و به جسمم منتقل بشه...من هم بتونم به ديگران منتقلش کنم...

 

پيشاپيش تولد مامان عزيز و دوست داشتنی و همه ی هستی مو بهش تبريک ميگم..مامانی خودم، تا ابد دوستت خواهم داشت..از خدا ميخوام که شما رو که ارامش بخش زندگيمون هستی، برای ما نگه داره...دوستت دارم تا ابد..بمان..مانی   

 

يه تبريک ويژه هم به داداش علی و همسر خوبش  ( درسته که همسر برادرمه...اما من دوست دارم مثل خواهر نگاهش کنم   ..خيلی خوبه که آدم کسی رو نديده، اينقدر دوست داشته باشه  )

 

اين بار تلافی آپ قبلی .. يه عالمه حرف ... و همه ش هم برای همه قابل فهم

دوستتون دارم..اميدوارم همه از زندگی لذت ببرن.. و يه روزی برسه که وقتی ازتون میپرسن چه آرزويی داری؟ برای جواب دادن، نياز داشته باشی که ساعت ها فکر کنی

 

بازم دست خدا امانت