سلام.

بازم بی مقدمه:

فکر تعطيل کردن اين وبلاگ بدجوری داره تو ذهنم ميچرخه...تا چند روز ديگه (۱۷ شهريور) وبلاگم ميشه سه ساله...نميدونم...همون روز تعطيلش کنم..يا موقتا يه مدت تعطيل باشه ..يا اصلا تعطيلش نکنم...نميدونم...فکر نکنيد ميخوام خودمو لوس کنم و هی شما بگيد تعطيل نکن و من بگم نميشه! بايد تعطيلش کنم!...نه ! از اين فکرا نکنيد...ميدونيد وبلاگم دلخوشيم بوده هميشه و هست...اما وقتی خسته م، نميتونم توش هر چی خواستم بنويسم ..آدم گاهی دلش ميخواد به زمين و زمان بد و بيراه بگه (مثلا) اما من هيچ وقت نتونستم اين کار رو بکنم! ايشالله که خودم پشيمون ميشم از اين تصميم...شما هم راجع به اين موضوع چيزی نگيد..شايد درد دل باشه..نه؟

 

دلتنگيم بر طرف نشد...يه جورايی ميشه گفت بيشتر هم شد....

 

اين چيزايی که هميشه توی ذهنم ميديدم مثل اين عکسا بود..چيزی که با واقعيت خيلی فاصله داشت و داره.

     

آدم که نخواد حرف بزنه، بهتر از اين هم نميتونه بنويسه

هنوز دانشگاه ثبت نام نکردم...نميدونم چی پيش مياد.

 

ميشه گفت امروز پنج شنبه (يعنی ديروز) يکی از بدترين روزهای زندگيم طی يکی - دو ماه اخير بود...روزی که منو مجبور کرد دوباره شب بيدار بمونم...عادتی که ترکش کرده بودم..هيچ اتفاق خاصی نيفتاد که بخوام زوم کنم روش...اما همه ی اتفاقات درون من توی همين يک روز بود! روزی که بيشتر از هميشه توی نت بودم! بی هدف! روزی که نه چيزيم بود و نه چيزيم نبود! ..... ..... ..... ....هميشه ديگران نميفهميدن من چی مينويسم...الان خودمم اضافه شدم بهشون  

آدم تا بچه ست و خيلی چيزا رو متوجه نيست، زندگيش معنا داره...وقتی وارد مقوله ی زندگی شد، يه جورايی بی بهونه نميتونه زندگی کنه...اگه اون بهونه ها کمرنگ بشه يا از بين بره، زندگی هم تدريجا جذابيت و  لذت خودش رو از دست ميده و به يه روزمرگی و عادت و جبر تبديل ميشه...خدا هيچ وقت بهونه ها رو ازمون نگيره...کمرنگشم نکنه  ... بهونه ی زندگی شما چيه؟؟     

 

مامان امروز يعنی جمعه داره برميگرده ايران...اينم يه مشغوليت فکری ديگه  ... ... .... .... .... ... ... تا امروز که بين دو تا رشته مونده بودم...معماری..مديريت بازرگانی ... آخرش معماری رو انتخاب کردم...حالا ايشالله شنبه بايد برم دانشگاه ببينم چه خبره...

 

ميدونيد دلم چی ميخواد؟‌دلم ميخواد انقدر درس و کارای بيرون از خونه داشته باشم که خسته و هلاک برسم خونه...در هر حالتی که هستم از خستگی همونطوری خوابم ببره...دوست دارم تمام وقتم پر بشه...و همه ی همه ش مفيد باشه...دلم ميخواد مثلا در هفته دو ساعت وقت تفريح داشته باشم...(حالا شايد يه خورده بيشتر شد  ) ولی دلم ميخواد همه ی زندگيم تحرک باشه...خستگی...خستگی جسمی...به هيچ چيزی فکر نکنم جز به آينده ی خودم...دوست دارم زندگيم حاشيه نداشته باشه....وای....چقدر عالی ميشه اون زندگی.

 

ديشب برای اولين بار بغضم جلوی همه ترکيد  ... ... .... خدا ميدونه چقدر خودمو کنترل کردم...چقدر از همه فرار کردم...اما انگار بايد اين بغض لعنتی پيش همه ميترکيد ... بالا که گفتم..نميدونم چمه...ولی يه چيزيم هست اسمش غم نيست..شايد همون دلتنگيه  يه بچه ی لوس که دلش برای باباييش تنگ شده

 

اين آپ هم شد از همه جا..از همه رنگ

راستی راستی..غروب دريا همیـــــــــــــــشه قشنگه

در آخر..عنوان مطلب هيچ ربطی به مطالب اين نوشته نداره!!

شاد باشيد هميشه ... بازم دست خدا امانت