سلام.

اينک و در آستانه ی فصلی جديد در طبيعت، فصل جديدی توی زندگی من آغاز شد! فصلی که هميشه منتظرش بودم.. اما با يه تفاوت..که عطر و طراوتش با اون چيزی که انتظارشو ميکشيدم فرق ميکنه... اما باز هم دلنشينه..شايد دلنشين تر از اون انتظار  اوهوم!‌راجع به دانشگاه ميگم و پا گذاشتن توی مرحله ی جديد و کاملا متفاوتی با قبل... ...البته اين مرحله چيزيه که برای اکثر ادمای روز کره ی زمين اتفاق ميفته...اما هر کس براش يه نوع جذابيتی داره  ..بالاخره از اون مرز دوگانگی خارج شدم..بالاخره تصميمم رو گرفتم...بالاخره حواسم روی يه موضوع متمرکز شد.... و اين ارامشی بهم داد که خيلی لذت بخش بود...آرامشی که خيلی وقت بود ازم دور شده بود... 

( جمله ی اول رو کيف کردم )

خب بالاخره تصميمم بر اين شد که برم رشته ی مديريت بازرگانی رو بخونم  ايشالله يکی - دو هفته ی ديگه کلاسا شروع ميشه و من رسما دانشجو ميشم... البته همه ی اينا مشروط به اينه که خدا صلاح بدونه

چند روز پيش که با بابا رفتيم دانشگاه عجمان، برای ثبت نام، تو ماشين به خدا گفتم اگه صلاح نيست من برم اين دانشگاه، يه کاری کن که همين امروز (يعنی روزی که رفتيم برای ثبت نام) نتونم ثبت نام کنم. و رفتيم دانشگاه....وقتی گفتيم اومديم ثبت نام برای رشته ی معماری گفتن که از اين رشته ديگه ثبت نام نميکنن... .. جاها پر شده   همه ی رشته ها خالی بود، جز همين رشته  ... منو ميگی دهنم باز مونده بود (جمله رو  ) ...همونجا بود که با تمام وجودم شدم مخلص خدا  .

راستی! دارم به اون خواسته م ميرسم...که گفتم دوست دارم اونقدر خسته بشم که وقتی ميام خونه از شدت خستگی بيهوش بشم  آخه صبحها بايد برم دانشگاه..و عصر هم کلاس زيان توی همون دانشگاه  کلی کيف ميده...و البته اشکمو در مياره  ... همين باعث ميشه از اين دنيای مجازی لوس و همه ی آدمای لوس ترش ( ) يه کمی فاصله بگيرم.

 

نيمه ی شعبان، ميلاد منجی عالم بشريت، حضرت مهدی (عج) رو به شيعيان تبريک ميگم...

 

صد بار بدی کردی و ديدی ثمرش را

نيکی چه بدی داشت که يک بار نکردی؟

 

راستی!‌۷ مهر تولد خودمو پيشاپيش به خودم تبريک ميگم  چون احتمال اينکه بتونم آپ کنم خيلی کمه  و هيچ کس هم يادش نيست تولد منو  گفتم ياد آوری کنم  مريم جونی...ناز دار خودم...تولدت مبارک..اميدوارم جشن تولد هوار سالگيت رو بهت تبريک بگم.. و اميدوارم با توکل به خدا و اعتماد به الطاف بی کرانش ، به همه ی موفقيت ها در تمام ابعاد زندگی دست پيدا کنی آخيش!‌تحويل خونم اومده بود پايين

 

چند روز پيش يه خواب خيلی خوشملی ديدم که صحنه به صحنه ش رو يادمه خواب ديدم من و يکی - دو نفر ديگه رفتيم قطب (نميدونم شمال يا جنوب)  من داشتم نماز ميخوندم  يکی از اونايی که همراهم بود گفت اينجا نماز نخون...نميدونی چطوريه آدابش و از اين حرفا..ولی من نمازمو خوندم...وقتی نمازم تموم شد، و بلند شدم از جام، يه دفعه يه منظره ی خيلی قشنگ رو ديدم...تو آسمون..خورشيد بود و يه عالمه ابر..اما رنگ آسمون يه چيزايی تو مايه های صورتی و آبی و بنفش بود..يعنی مخلوطی از اينا...به قدری اين منظره قشنگ بود که هنوز جلوی چشمام داره رژه ميره  وقتی اين صحنه رو ديدم زمين زير پامون شروع کرد به چرخيدن..يعنی چرخشش رو حس ميکرديم...خيلی هم سريع ميچرخيد.... خيلی قشنگ بود..خيلی

 

در پايان...يه وقفه ی کوتاه بين اين اپ و آپ بعدی ميفته...برای هم دعا کنيم...موفقيت هم رو از خدا بخوايم...و خودمونو بسپاريم دست خدا...و به اين حرف ها اعتقاد پيدا کنيم که اگه توکلمون به خدا باشه نه تو چاه ميفتيم نه مشکلی پيدا ميکنيم که قابل حل نباشه.

دست خدا امانت...