سلام..يه سلام دورانی  

تقريبا ۲۱ روزه که وبلاگم داره گرد و خاک ميخوره ... اما اونقدر توی اين مدت اتفاقات زيادی افتاد که کاملا گيج گيج شده م

مختصرا بگم که توی اين مدت چه اتفاقاتی افتاده

* اولينش و از همه مهمترينش اينه که يه نی نی کوشمولو هم به جمع خاندان (  ) ما اضافه شده..دقيقا ۱۷ روز پيش  ..من از جزئيات ماجرا ديشب خبر دار شدم  ..يعنی دخمله  يه دخمل عموی ناناز ديگه  اسمشم نميگم

و اما...برسيم به خبرای بد بد بد بد

* از اوايل هفته ی قبل، هر روز يه بد بياری يقه ی ما رو چسبيده بود   يه روز لامپ خونه ...يه روز پريز برق..يه روز ماشين..و آخرشم کامپيوتر  .. حالا هيچ کدوم اهميت زيادی نداره جز ترکيدن() کامپيوتر اونم دقيقا شب امتحان من  يعنی بدبياری در حد اعلای خودش..  همچنان هم کامپيوتر در بستر بيماری روزگار رو سپری ميکنه! اين در حاليه که من تا هفته ی بعد دو عدد تا (!!) تحقيق بايد آماده کرده باشم  که هر دو تاشونم به وجود کامپيوتر بستگی داره و لا غير  ببختی هم اينجاست که شنبه و يکشنبه هم تعطيله و نميتونم توی دانشگاه کارمو انجام بدم...به اين ميگن تعطيلات بی محل!  ... هفته  قبل هم امتحانات ميان ترم بود...برای اولين بار تو عمر تحصيليم گل کاشتم حسابی  ..خلاصه هفته ی پيش با همه ی بديهاش گذشت..و خدا رو شکر يکی يکی داره اون وقايع تلخ (  ) جای خودش رو به خوبی ها ميده

ميگن هيچ کار خدا بی حکمت نيست...واقعا اين راسته که حکمت کاراشو ما نميفهميم...شايد همه ی اين اتفاقا يه تلنگر بوده برامون...شايد نياز بوده..نميدونم... با همه ی اين بدی ها ی زودگذر، خدايا!‌راضيم به رضای تو

 

* هفته ی قبل اتفاقات خوب و جالبناکی هم افتاد... که گفتن نگين  ... اما يه سورپريز اساسی بود و يه اتفاق نادر  خلاصه که وسط اونهمه ضد حال خيلی به جا بود   

 

* شبکه ی پنج جمهوری اسلامی هميشه ساعت ۱۲- ۱ شب به بعد قرآن و دعا و مناجات پخش ميکرد..يه شب که من دلم ميخواست يکی - دو ساعت قرآن گوش کنم هی خبری نشد...از ساعت ۱۲ نشستم جلوی تلويزيون ..ساعت ۱۲:۳۰ شد..خبری نشد.. ساعت ۱ شد..بازم خبری نشد.تا اينکه ساعت ۱:۳۰ يه حرفی زد بعدش قرآن پخش کرد ... اين بود : < خدا هيچ وقت بنده اش رو نا اميد نميکنه > و بعد قران پخش کرد  ..البته فقط ۹ تا آيه...ولی همونم غنيمت بود  

* هفته ی بعد، عروسی دختر خالمه...هيچ کدوم از فاميلای ما مزدوج نشده بودن..همين که پای ما از ايران خارج شد همه مزدوج شدن  اون از داييم که بعد از نود و بوقی بالاخره تصميم گرفت ازدواج کنه... و ما نبوديم تو عروسيش..اونم از دخمل عموم که فکر نميکردم به اين زودی ازدواج کنه  .. اينم از دخمل خاله م که بازم قرار نبود به اين زودی عروسيش باشه..که شد  ..فکر کم وقتی برگرديم، يه آدم مجرد هم نباشه تو فاميلمون

* راستی اينم بگم! با اينکه خودم دخترم اما نميدونم چر اينقدر از اين فيس و افاده های دخترا بدم مياد   

* امروز يه اتفاق نادر ديگه هم افتاد... بنا به دلايل امنيتی ( ای خدا! ) نميشه زياد توضيح داد راجع بهش  ولی بعد از ۴-۵ ماه، بالاخره برای دومين تلفن خونه زنگ خورد و ....   ای خدا! مردم از بدجنسی  

*  آدم گاهی حرف دلش با حرفی که ميزنه يکی نباشه هم ضرر نميکنه ها   .. گاهی خونسرد باش و از درون آشفته! ضرر نميکنی

 

شاد باشيد..بازم دست خدا امانت