سلام! حرفايی که از روی عصبانيت و اين حرفا نوشته بودم پاک کردم  يعنی در اصل امروز سعی کردم همه شو بريزم دور  سعی کردم! و شد! تونستم حس خوب رو جايگزين حس بد بکنم...پس ديگه لزومی نداره اون تيکه ی اول حرفام بمونه!  الان خوبم..يعنی خيلی خوبم...ديگه دليلی نيست که ناراحت يا عصبانی بمونم .... کاش ديشب وبلاگمو آپ نميکردم  

 

* هفته ی پيش يعنی دوشنبه يکی از دوستای اينترنتيمو ديدم..در حقيقت اين اولين تجربه ی من از ديدن يه دوست اينترنتی بود....تجربه ی جالبی بود...خيلی اون روز رو دوست دارم...

اشتباه رفتنش توی يه ساختمون ديگه...تماسهای مکرر من برای پيدا کردنش...و بالاخره نشستن جلوی در آسانسور طبقه ی اول!! ... و وقتی مياد بگم: شما آيدا هستی؟  اونم بگه اره!! ... عجب زمان جالبی بود....صورتم گر گرفته بود..تو واقعا خودتی؟؟  ... هميشه از اولين ها ميترسم...اين هم اولين برخورد من و آيدا خارج از محيط نت بود... وقتی ديدمش نظرم خيلی راجع بهش عوض شد...تصوراتم همه باطل بود .... يه آدم کاملا جديد رو انگار ميديدم نه اونی که يه مدت زياد تو فاروم ها باهاش بودم....خيلی بهم خوش گذشت..و دلم ميخواد بازم اون شب تکرار بشه...ساعت ۵ بعد از ظهر تا ۱۰ شب با دو ساعت وقفه بينش!  مرسی آيدا ی عزيز...

* زلزله ی خيلی روز پيش ( از ۶ آذر تا ۲۲ آذر ميشه چند روز؟‌) رو هم که همه ازش خبر دارن...ديگه نمينويسم راجع بهش...فقط برای اولين بار بود که از زلزله خوشم اومد!!  اونم به خاطر اينکه اون شب کلاسمون تعطيل شد!‌ من و خواهرمم رفتيم پياده روی!

* اين روزا خيلی خوب فهميدم که خدا چطوری صبر حضرت ايوب رو امتحان کرده!  چون خدا داره صبر منم به همون شيوه امتحن ميکنه!  با ۳ تا سوری بايد يه تحقيق انجام بديم!! يکی از يکی اهی تر  اعصابمو خورد کردن شديد  يعنی ديوونه ی خل و روانی و پلان پلان شده  اند!‌مخصوصا يکيشون که علاوه بر همه ی اينه رگه هايی از قرمه سبزی صفتی و بی ادبی توش وجود داره که من ازش متنفرم

* اميدوارم فردا بعد از ظهر با خواهر و برادرم بريم گردش!‌ خيلی خوب ميشه! يعنی برنامه ريزی کرديم راجع بهش که حتما بريم و يه جورايی خوش بگذرونيم!‌ خيلی دوست دارم بريم!‌ سه نفری!!

* يکی - دو هفته ی بعد مهمون داريم!‌ بايد خونه رو تميز کنيم...يه بازاريه تو خونه مون که خدا ميدونه  بايد بشينم همه ی درسامم بخونم...چون امتحانای فاينال ترم ۱ هم همون موقع ها شروع ميشه..يا شايد يه هفته بعدش!‌ خيلی کار دارم!

* اگه دلتون گرفت ببخشيد !‌ من دوستی ندارم که اين حرفا رو بهش بزنم  يعنی ديگه لزومی نداره برم خصوصی به يه نفر بگم! خب ميخوام اين امنيت رو بذارم کنار! هر چی ميخوام بگم، همه بدونن! نه مثل قبل فقط يه نفر!! اونم کسی که خيلی جاها دوستيشو ثابت کرد جز امشب! شايد اگه امشب همون کسی بود که مثل قبل بود، الان من اينجوری نمينوشتم!‌ من از بی تفاوتی بدم مياد..همچنين شرط!  ميدونم ممکنه ديگه اسمم رو هم نياری!!‌ اما ........... دلم ميخواد ديگه رک باشم و همه چی رو بگم! چرا اينقدر خودمو عذاب بدم هميشه؟؟؟ و پنهان کنم که ناراحتم که کسی ناراحت نشه؟؟؟  

 

حرفها دارم

 با تو ای مرغی که ميخوانی نهان از چشم

و زمان را با صدايت می گشايی!

چه ترا دردی است؟

کز نهان خلوت خود ميزنی آوا

و نشاط زندگی را از کف من می ربايی؟

 

* راستی مهسايی!! ( زنداداش  ولی خواهملی خوب ) امروز فهميدم خيلی دوستت دارم   ممنون بابت امروز...

خلاصه.... برای هم دعا کنيم راستی! هيچ وقت به روی خودتون نياريد که به کسی نياز داريد!! هميشه نشون بديد که بی نيازيد! به همه دروغ بگيد راجع به احساساتتون!! اما به خودتون نه!

ولی اين پدر و مادرا چطوری از توی صدای آدم ميفهمن که آدم يه چيزيش هست؟؟

 

 (حذف کردم !! خوب شدم!! تونستم!)

دست خدا امانت....نذاريد دلتون کثيف بشه! اونوقت ميشيد مثل من!! بده هان...از من گفتن  خداحافظ