سلام..خوبيد؟

الان، جمعه صبح، آخرين روز تعطيلات يک هفته ای منه!!‌ و من شديدا يه وری هستم   يه عالمه کار و زندگی داشتم که به يه عالمه ش نرسيدم  بيخود نيست مامان از روز اول تعطيلات ميگفت کاراتونو انجام بديد! ما هم هی ميگفتيم يه عالمه وقت داريم  من هنوز يه پرزنتيشن رو انجام ندادم...و يه فايل بايد با اکسس ميساختيم...که اين اکسس بی تربيت، هيچی ازش يادم نيست  من نمنم کی ميتونم اينا رو انجام بدم...اين در حاليه که نوزدهم (يعنی ۶ روز ديگه) امتحان های فاينال ميشروعه! و من از اين يه هفته جز برای تفريح، استفاده ی ديگه ای نکردم!! و الان مثل يه گربه ( !!) پشيمونم   ولی کلی خوش گذشت اين هفته...تا لنگ ظهر (  ) خوابيدن خيلی خوشمزه ست...الان يکی حرص ميخوره و ميگه هيچ هم خوشمزه نيست..بزنم تا بترکی

 عيد قربان تبريک و تسليت  lol.gif

اين آقای آل مکتوم هم که مرديد بنده خدا! دستش درد نکنه..يه هفته ما رو راحت کرد

بيش از دو هفته ست که مامان پيشمونه..و همين روزاست که برگرده ايران...من هزار بار به بابا و مامان گفتم که دو هفته ای نياين هان!! نه اينکه دوست نداشته باشم که پيشمون باشن..بلکه فضای خونه عادت ميکنه به حضورشون! الان ظهر ها که بيدار ميشيم از خواب  غذا آماده ست..خونه مرتب و تميز! يعنی کاملا بد عادت ميشيم  حالا فرض کنيد که مامان بره!  جون بچه تون بيشتر از يه هفته نمونيد  ولی کلی اين مامانا خوبن...از همه ی تذکر و غر و نصايح مادرونه شون که بگذريم، خيلی ماهن   بابا ها هم که نگووووووووووووووو  باز من شدم يه بچه کوچولو  

- داخل پرانتز **قرار شده ما فقط و فقط به عشق چيپس مزمز برگرديم ايران...  .. برای حرص دادن مامان  **

اين حسام دوو برره < ديب دمينی‌ >(  ) يعنی پسر عموی کوچولو (  ) و توپول موپولوی ما هم وبلاگ نويس شده  حسام يعنی داداش دلارام کوچولو  ... عمو م پاشو برداشته، حسام گذاشته جاش  بريد وبلاگشو بخونيد..مخصوصا جايی که پسر خاله هاشو توصيف کرده  حسامی خيلی بامزه ای .. به دختر عموت رفتی  

 

يه چيز جديد از خودم کشفيدم  هيچ چيزی به اندازه ی گريه ی بچه نميتونه اعصابمو به هم بريزه و دلمو بسوزونه!!! و اما چطوری اين حس کشف شد؟  هر موقع که رفتيم توی يه فروشگاه که صدا قشنگ ميپيچه  يه بچه زار ميزده و گريه ميکرده، و مامانش بی خيال بوده، من اعتراض شديد الحن خودمو به مامان ابلاغ کردم!  آخرين بارشم امشب بود.. يه بچه ی فوق العاده ناز و خوشگل داشت زار ميزد مامانشم مثل بوق داشت ميگشت!! قيافه ی خودم رو ميتونم الان تصور کنم  اعصابم وحشتناک به هم ريخته بود...آخه اينا بچه ميخوان چکار کنن؟؟ وقتی زار ميزنه بچه و مامانه انگار نه انگار که تو آدمی! آدم بره بميره بهتره  تا مامانش تحويلش نگيره

آقا هنديا آدم نميشن..تريپ نژاد پرستی  بهشون خوبی هم ميکنی حاليشون نميشه... .. يه بچه ۳-۴ ساله روی چرخ يکی از فروشگاهها نشسته بود..داشت با مخ ميخورد زمين..داداشم بغلش کرد و گذاشتش زمين که سالم بمونه...بچه هه پاش رسيد به زمين، فرار کرد  و من اين نتيجه رو گرفتم که هندی رو چه بهش خوبی کنی و چه بدی، حاليش نميشه که کدوم خوبيه و کدوم بدی

امير بنده خدا چند روز بود ميخواست آپ کنه..من نميذاشتم...يعنی ميحرفيديم با هم اون هم وقت نميکرد بنويسه  حالا اين بلا سر خودمم اومد  حرفام يادم رفت

تصميم گرفتم مسنجرمو خلوت کنم  يعنی چند روزيه که اين تصميم رو گرفتم و ميخواستم با عده ی محدودی ارتباط داشته باشم...اما دقيقا از همون روز،‌ همه چی بر عکس شد  حتی اونايی هم که سالی يه بار با هم ميچتيديم و فقط سلام و احوالپرسی ميکرديم، سر و کله شون پيدا شد  اين يعنی عند بد شانسی وقتی که يه تصميمی گرفتی و ميخوای عمليش کنی  

چند روز پيش داشتم با مامانم صحبت ميکردم..گفتم که صبحها برای نماز دو نفر رو هم از خواب بيدار ميکنم...مامانم اين شکلی شد >>  بعد اين شکلی >>  .. وخنديد! گفتم چرا ميخندی؟ گفت که بچه ها وقتی تصميم بگيرن، کارای جالبی ميکنن که بزرگترا نميتونن درک کنن   حالا ايييی که گفتی يعنی چٌه؟

گفتم که دلم برات شده بازيچه .. افتاده به زير پات چون قاليچه

او خيره نگاه کرد و آخر هم گفت.. ها! ايی که الان وگفته ای يعنی چه

 

راستي... تو مکه چه خبر بود؟   از عالم و آدم بی خبريم ..

 مثل چيز!! نشستم همه ی کارای پرزنتيشن رو ( بالاخره) انجام دادم...کاری که گروهی بود رو تک نفره انجام دادم!! به دوستم ميگم کی ميای ازم بگيری که بخونی و آماده کنی خودتو؟؟ ميگه يه زنگ به من بزن!!  گفتم نميزنم! بالاخره قرار گذاشتيم که ديروز ساعت ۵ بريم فلان جا و اونم بياد و ازم بگيره و ببره بخونه...ساعت يه ربع به ۵ بهش زنگ زدم ( بازم خر بازی!!‌چرا من زنگ زدم؟؟ ) گفتم که ميای؟؟ گفت نه حالم خوب نيست!!  آخه من چرا اينقدر چيز بازی در آوردم؟؟  ميخوام بدجنس بشما..نميشه!! اين وجدان بی وجدان نميذاره  

** يه چيزايی اضافه شد

 خلاصه...اينو نوشتم که يه آپ کرده باشم قبل از امتحانا... خوش باشيد همه..من برم سريع السير بشينم پای مقشام  دست خدا امانت