سلام ويزيتور عزيز حالت چطوره؟ خوب و خوش و سلامتی ؟ دوباره حالت چطوره؟  

درسته که يک هفته از عيد غدير ميگذره..اما من الان تبريک ميگم    مخصوصا به سيد و سادات های عزيز  

امسال عيد غدير خيلی خوب و جالب و مفيد بود   مهمون هم نداشتيم  کلی حال داد...به جاش امتحان داشتيم  بذاريد اول يه چيز ديگه بگم بعد برم سراغ اصل مطلب

 

شنبه - ايشالله - امتحانای سمستر اول تموم ميشه و ۲-۳ روز بعدش سمستر دوم شروع ميشه  اين در حاليه که خواهرم هم سمستر ۱ رو شروع ميکنه  با اينکه يک سال از من کوچيکتره اما فقط يک ترم از من عقب تره  بابايی ميــــــــــــــــسی   ... و لول ۵ زبان هم از شنبه شروع ميشه  ديگه فرصت نفس کشيدن نذاشته برامون اين دانشگاه... چند روز پيش که رفتيم برای لول جديد ثبت نام کنيم، خانومه که اونجا بود ازم پرسيد لول چند ؟ گفتم ۵..اينجوری شد >>  <<  گفت مثل يه مامان که بچه هاش بزرگ ميشن و به ثمر ميشينن، کيف ميکنه، منم همينجوری شدم  .. حرفش جالب بود برام... اگه ازم بپرسن مهمترين، مفيد ترين، جذاب ترين و همه چی کامل ترين ( )  دوران زندگيت تا الان چی بود؟ قطعا و يقينا ميگم از ۱۵ تير ۸۴ تا الان!!‌  

خب حلا بپريم سر اصل مطلب

پنج شنبه ی هفته ی پيش ، يعنی همون روز عيد غدير، من امتحان داشتم...امتحان کامپيوتر.. کيفم رو گذاشته بودم کنار مانيتور.... يه خورده از امتحان گذشته بود که ديدم اوا! تصوير مانيتور داره بال بال ميزنه  اين يعنی اينکه موبايل داره زنگ ميخوره... منم کنجکاو  که کيه داره زنگ ميزنه... اما نميتونستم جواب بدم... کيفمو گذاشتم پايين از روی ميز... امتحان که تموم شد و اومدم بيرون، خواستم چک کنم ببينم کی بوده زنگ زده که متاسفانه شماره ش نيفتاده بود  شديدا فضول دونم ميخاريد که اين کيه  بعد مثلا گفتم مامان بوده ديگه حتما و خودمو قانع کردم که فضوليم تحريک نشه   و رفتم پيش مريم - دوستم - توی کتابخونه..اونم داشت با دراز علی و اون پسر موذيه (  ) حرف ميزد... اونم به زبان عربی که من هيچی ازش سرم نميشد... منم حوصله م شديدا سر رفته بود و داشتم در و ديوار رو نگاه ميکردم که تو همين حيص و بيص (  ) موبايلم زنگوليد... حالا کی بود؟   نوری    يعنی دقيقا ۵ دقيقه بعد از امتحان زنگ زده بود و کلی خوشحالم کرد و خستگی امتحان به معنای واقعی کلمه از تنم پريد  خيلی لطف کردی نوری ژونی   روز عيد، دل بچه سيد رو شاد کردی  .. نوری اولين بار بود که مستقلا زنگ زده بود بهم  

خلاصه

رفتم خونه و يه خورده تفريح و گردش  نشستم سر درس و آآآی بخون و بنويس  که يکی ديگه از دوستام بهم زنگ زد.. البته باهام يه کار ديگه داشت و .... ولی با اين حال اينم کيف داد  چون اولين بار بود که صدای دوستمو ميشنوم و باهاش حرف ميزنم

دوباره درس شروع شد  و مامان زنگ زد .. چون مامان اينا قرار بود که توی هفته ۱ الی ۲ بار زنگ بزنن به چای هر شب   که برای عيد و تبريک عيد بهمون زنگ زدن و کلی کيف داد اين تماسشون

 بچه ی نديد بديد  ولی بعدا شايد بعضيا بفهمن حس منو

بعد هم مادر بزرگم - مامان بابام - زنگ زد بهمون  البته بعدش خودم پشيمون شدم که چرا من زنگ نزدم بهش ... چون مامان بزرگمم سيده  اگه برگردم ايران، اين مادر بزرگم اولين کسی هست که دلم ميخواد ببينمش  

و در آخر  يعنی شب همون روز يا روز بعدش ( يادم نيست دقيق  ) يکی ديگه از دوستای خوبم زنگ زد بهم  که من بهش ميگم بابا کچلی مو فرفری   کلـــــــــــــــــــــــی خوشحال شدم ... اولين بار نبود که صداشو شنيده بودم...اما اولين بار بود که خودم هم باهاش حرف ميزدم به جای تایپ کردن   

خلاصه اون روز بهم خيلی خوش گذشت...  امتحان رو عالی داده بودم و کيفش هم از دقيقا ۵ دقيقه بعد از امتحان شروع شد  مرسی از همه ی اونايی که شادی رو بهم هديه کردن...  ... خيلی دلم ميخواست يه جمله بگم  اما از نظر امنيتی شديدا خطرناکه

راستی! شايد دوباره مهمون داشته باشيم  اما قطعی نيست..اگه مهمون نياد برامون، شايد ما بريم ايران...اينم هنوز قطعی نيست...بايد ببينيم برنامه ی دانشگاه چی ميشه و بهمون اجازه ميدن اصلا يا نه  ؟  دوست ندارم برگردم ايران مگه اينکه يه شرايط مهيا باشه..که ميدونم نيست....

تو که شادم ميتوانی، غمگينم چرا داری؟

قشنگه ها

داداييم هم فعلا رفته دنبال زندگيش...فعلا تحريميم تاااااااااااا دو هفته  ايشالله استفاده کنه از وقتاش  

زيادی حرف نميزنم... يعنی بيشتر از اين حرف نميزنم  خوش باشيد..دست خدا امانت