سلام.. يه دقيقه صبر کنيد  ميخوام دو تا کامنت بجوابم.

نويسنده: بابا محمد

پنجشنبه، 24 فروردين 1385، ساعت 7:59

و چه آسان و سريع، همديگر را تا کجاها که فراموش نمی‌کنيم ... ؛

اوهوم! ولی من هنوز يادمه تو کجا خدمت ميکنی!  ..

خيليا فکر ميکنن من خيلی فراموشکارم.. اما فکر نميکنن که گاهی ميصرفه بگی يادم نيست!  خيلی موقع ها چيزايی رو ميشه که طرف خودش کف ميکنه

نويسنده: angel eyes

شنبه، 26 فروردين 1385، ساعت 0:59

سلام ... هیچ میدونی این نوشته هات عین فحش میمونه ؟! خداییش خودت حرفای خودتو متوجه میشی چیه ؟! یعنی اگه بخونی یادت میات اصلا واسه چی نوشتی که بخوای ما هم بفهمیم (نیشش) عمق فاجعه اینه که بخوایم کامنت هم بدیم (ها ها ! شاد باشی و خوشحال و سرزنده زنجان جان ! نیشش ! حبیب

ها آره الان احساس کردم  ... من چندين بار گفتم يه بار ديگه هم ميگم.. نوری جان! آدما راه های مختلفی دارن برای اينکه دلشون رو آروم کنن.. يکی ميره درد دل ميکنه.. يکی ميره داد ميزنه.. يکی کامل همه چی رو مينويسه.. يکی هم مث من يه جوری مينويسه که فقط خودش بفهمه و اينجوری آروم ميشه. ... ميدونی اگه گاهی بعضی چيزا نوشته بشه و بعضيا بخونن، چه بلايی سر اونی که خونده مياد؟؟ من توی نوشتن نميخوام خود خواه باشم که خودم رو آروم کنم و يکی ديگه رو متلاشی! تيکه های خودم هم يه هفته س تازه جمع و جور شده   .. نميدونم اين حرفم رو چقدر درک ميکنيد! ميدونم تو به شوخی گفتی ( چون در غير اينصورت ميکشمت  ) ولی من جدی گفتم!

 

حالا سلام.. سلامی به گرمای (  ) روزهای پر تب و تاب و پر التهاب و گرم  ( اينم واسه دل اون دخمل کوچولوی دوست جونی )

 

چقدر از دنيا عقبم

* بالاخره فريادهای جيغ مانند ايرانيان نتيجه داد و انرژی هسته ای حق مسلم ما شد  باعث افتخاره شديد  

* پوپک گلدره < هم > رفت! دنيا اينقدر نامرد ه؟  .. بارها از خدا پرسيدم تو که مرگ رو آفريدی، چرا بعدش غصه هم همراهش کردی؟ چرا مث يه اتفاق معمولی توی زندگی مون قرارش ندادی؟‌ چرا هميشه فکر مرگ، از خودش سخت تره؟؟‌يعنی راستش من تا حالا تجربه نکردم  ( جز توی خواب.. مثل پارسال که هر روز يکی از دوستام ميومد که بهم ميگفت: مريم! ديشب خواب ديدم تو مردی  .. همين خود رويا چند بار خواب ديد که من مردم  آخرينشم مامانم بود  البته نمرده بود.. داشتم می مردم  ) .. من مرگ رو دوست ندارم.. و بيش از هر موقعی، به مرگ فکر ميکنم! يک ماهی ميشه!

 

Image hosting by TinyPic

 

* من رميده ز غيرت زپا فتادم دوش

نگار خويش چو ديدم بدست بيگانه

آقا اين غيرت لا مصب کشته ما رو!  جدی ميگما!‌ يه روز ( يعنی دو روز پيش) دو بار شديدا غيرتی شدم  يکيش رو بخشيدم.. اما اون يکی رو فراموش کردم.. < هر کسی اعتقادی داره  > .. برو بترک

* اين روزا يه عالمه مريم حيدر زاده گوشيدم  جمله رو  .. صدای مريم، همراه دکلمه هاش خيلی قشنگه.. چون شعر ها مال خودشه و احساسات خودش، صدای خودش هم يه هارمونی خيلی جالبی با ترانه هاش داره.. قشنگه

*جريان فيلم سربازهای جمعه چی بود؟ من ازش سر در نياوردم  ( داشتيم فيلم تماشا ميکرديم با ملت، يکی از دوستام اس ام اس زد برام.. < ميدونی فرق تو با گاو چيه؟!؟ .... خب بابا ناراحت نشو.. شوخی کردم.. هيچ فرقی ندارين  > هر سه تايی ساعت ۱ شب منفجر شديم از خنده   .. خيلی باقالی هستی هاننننننن.. کنترل جی  )

اصلا تصميم نداشتم حرف بزنم  اما اين لامصب، ول کن ما نيست  نوشتن رو ميگم... يه کلمه بگم، همه چی سرازير ميشه

يه جمله: هر وقت باعث شدی چيزی شکسته بشه، سريع خورده هاشو جمع کن تا باعث زخمی شدنت نشه.. چند ساعت بعد خيلی ديره  

 

تازگيا خيلی چرت و پرت مينويسم  از اين به بعد اگه موضوع مهمی نبود، ديگه نمينويسم  .................................... تا بعد

IPB Image 

دوستش دارم ( اين بالايی رو )