بسم الله الرحمن الرحیم.

خداوند را شاکرم که یک بار دیگه این فرصت رو به من داد تا این وبلاگ رو آپ کنم. تا یک بار دیگه بشم دختری که از جنس بلور بود، هست و خواهد بود.

خیلی وقت بود میخواستم آپ کنم و به قول یکی، یه سرگرمی واسه بچه ها (!) ایجاد کنم اما خب هر بار یه چیزی پیش میومد که نمی نوشتم... خلاصه این بار بختش باز شد و شروع کردم به نوشتن.. و سعی هم میکنم که مبهم ننویسم. یعنی یه جورایی و باز به قول همون یکی، فحش ندم!   

یه عالمه حرف توی گلوم قلنبه شده و این روزها خیلی به نوشتن نیاز داشتم. و حالا میفهمم تعلل توی برآورده کردن نیازهام، چقدر میتونه گاهی برام مضر باشه. اینطوری که در زیر شرح خواهم داد:

حدود چند هفته ی پیش، یعنی درست در اوایل این ترم، ( دقیقتر یعنی < تا این لحظه > حدود 26 روز پیش) یه حالت ها و حس های بدی همراهم بود که به هیچ وجه نمیتونستم دلیلش رو بفهمم... ولی همیشه ی همیشه ی همیشه یه نگرانی ای همراهم بود که بهم راجع به بابا میگفت!! اما خب مطمئن نبودم .. این فقط یه حس بود که نمیتونستم روش نتیجه گیری کنم.. و از طرفی مامان همیشه خبر از سلامتی بابا میداد .... خلاصه این نگرانی ها لحظه ای منو رها نمیکرد... و هر لحظه منتظر ورود مامان و بابا بودیم... یعنی دقیقا از روزی که امتحانای من تموم شد، ( بیش از 1 ماه پیش ) مامان گفته بود که میان پیشمون و ما هم از طرفی یه نیاز خیلی مرموز و خیلی عجیب به حضورشون احساس میکردیم... که هر روزی که میگذشت توی خلق و خو و رفتارمون اثر میگذاشت و از طرفی هم اون حس لعنتی با من بود .. تا جایی که لحظه ای منو رها نمیکرد و من خودم رو شدیدا با کارای خونه مشغول کرده بودم اما همچنان آش همون بود و کاسه همون! .... تا حدی این نگرانی ها زیاد شد که اثر مستقیم روی درسم گذاشت! ( البته در حواشی این مسائل، اتفاقات دیگه ای هم در حال شکل گیری بود...و ادامه داشت و داره ..) این اثر تا حدی بود که من که ( به اعتراف خانواده ) بیش از حد نرمال درس میخوندم، دیگه حتی حوصله ی ورق زدن کتابامم نداشتم! و همون اول ترم اونقدر درسامو حذف و اضافه کردم که تعدادشون رسید به 3 تا ! ( حد نرمال برای همه 5 درس و ماکزیمم 6 درس هست ) چند روزی رو با این 3 درس بودن گذروندم. اما راستش خجالت میکشیدم به خاطر 3 تا درس برم دانشگاه! یه جورایی انگار خودمو مسخره کرده بودم! تا اینکه توی این حال و هوا ، مامان دیگه به صورت جدی اعلام که میخوان بیان پیشمون... نمیدونم اثر اومدنشون بود یا خجالتی که از خودم میکشیدم به خاطر درس نخوندن بود، که رفتم تعداد درس هام رو از 3 به حد نرمال یعنی 5 درس رسوندم... حتی میخواستم 6 تا درس بگیرم.. که نشد.. البته به جاش یه چیز دیگه گرفتم که حالا حالاها نمیگم چیه!!

و برای تنبیه بیشتر خودم، سه تا درس صبح گرفتم و 2 تا شب.. که شبانه روز توی دانشگاه باشم!! تا دیگه هوس نکنم اونجوری آبروی خودمو ( پیش خودم! نه دیگران... چون مدتیه دیگه هیچ کس برام مهم نیست.. هر که میخواهد بگوید.. هر چه میخواهد!! ) ببرم.

حالا: یه احساس رضایت خیلی عمیقی از خودم دارم. خیلی احساس شیرینیه.. توی این مدتی که مامان و بابا اومدن پیشمون، زیاد نتونستیم پیششون باشیم – من و مرجان – اما از اینکه نتونستیم پیششون باشیم هم یه احساس رضایت دارم و طبعا" مامان و بابا هم همین احساس رو دارن.. حالا ممکنه احساس من قوی تر باشه.. ( چون میدونم هیچ چیزی برای والدینم – مخصوصا و اکیدا" برای مامانم – لذت بخش تر از تلاش ما برای درس خوندن، وجود نداره )

 

 

تا حالا شده راجع به والدینتون تفکر اشتباهی داشته باشین؟؟ نه اینکه منفی در موردشون فکر کنید هان.. نه.. منظورم اینه که یه چیزی رو بهشون نگید یا حتی سعی کنید از ذهن خودتون دورش کنید و مطرحش نکنید.. چون تقریبا" مطمئنید که مخالف نظر شما هستن..اما بعد از یه مدتی خودشون حتی اون پیشنهاد رو که شما توی دلتون دفن کردین رو بهتون بدن! من همین اتفاق برام افتاد... یعنی یه چیزی رو نگفتم به بابا و مامان برای اینکه فکر میکردم، یعنی مطمئن بودم باهاش مخالفن.. اما در کمال تعجب، حرفش رو مامان پیش آورد و بابا هم تائید کرد... منم قاطر کیف شدم خفن!! چون خیلی بد بود که حس میکردم هیچ وقت نمیتونم اون مسئله رو طرح کنم با خانواده!

یا یه چیزی رو میخواستم یه مدت طولانی به بابام بگم اما از برخوردی که باهام میکرد مطمئن نبودم! ( با علم به اینکه بابا هیچ وقت نه ما رو دعوا کرد نه باهامون بد صحبت کرده) اما از بیانش ابا میکردم.. تا اینکه یه روز دل رو زدم به دریا و رفتم به بابا گفتم! و بعدش لعنت میفرستادم به خودم که چرا زودتر نرفتم بگم تا لااقل هم خودم از این عذاب رها بشم هم اینکه زودتر بابامو یه خورده بشناسم!!  flower.gif

 

 

در حال کلنجار رفتن با احساسی هستم که بیشتر به نفرت شبیهه! دوست ندارم این احساس رو.. چندین بار تا لب چشمه ی نفرت رفتم و برگشتم! یعنی خودم به زور خودم رو برگردوندم! اما باز هم.. نمیذارن! من بگما... تقصیر من نیست که دل سنگ بشم! یا کسی رو نبخشم! مقصر خودتونید!

 

 

مينويسم از صعود.. مينويسم تا مطمئن بشی کارت اشتباه نبوده ! مينويسم تا بدونی هيچ کس نميتونه اثر گذار باشه.. مينويسم تا بدونی باور کردم که بزرگ شدم و اين رو پذيرفتم! مينويسم تا بدونی چقدر زياد احساس خوشبختی و رضايت ميکنم.. مينويسم تا بدونی چقدر دوستت دارم...مينويسم تا بدونی برای من بی نهايتی....flower.gifتا بی نهايت flower.gif  ( برای کسی که هرگز اينجا رو نميخونه...flower.gif )

 

 

 

 regarding 2 ur love

 

مينويسم برای شما دو نفر که .....

 

چه کسی ميخواهد من و تو ما نشويم؟

خانه اش ويران باد flower.gif

 

و اين رو هم مينويسم تا هيچ وقت يادتون نره که :

 

حرف سرد، مهر گرم را از بين ميبرد.. flower.gif

 

گضنفر اصعری هستم يک مسافر  (  )

flower.gif flower.gif flower.gif

بازم حرف دارم.. اما حوصله ندارم بنويسم... همينقدر به نظرم خيلی هم زياده!

flower.gif flower.gif flower.gif

 

نه!
هرگز شب را باور نكردم...!!

 

flower.gif flower.gif flower.gif

 

شاد باشيد...

دست خدا امانت  flower.gif

 

 یاد خدا آرام بخش دلهاست ...