سلامی دوباره.. با یه شادی بچه گانه!  هنوزم مث قدیما از تموم شدن امتحانام ذوق میکنم و از تعطیلی استقبال!  

بهلی! تعطیلات تابستونی من رسما از فردا به مدت ۱۷ روز شروع میشه.. و این یعنی اصل حال بعد از حدود تقریبا یک سال سر و کله زدن با زندگی، توی مملکت شیخ زاید و دانشگاه زندان  ( اسم دانشگاهمونو یه کم اینور و اونور کنی، معنیش میشه زندان!  ) تعطیلات به جایی هست... برنامه ی خیلی خاصی براش ندارم جز یه چیزی که اصل حاله و هیچ گونه توضیحی در موردش نمیخوام بدم  ..

۸ جولای یعنی حدود تقریبا ۱۰-۱۱ روز پیش، یه تغییر کوچولو توی زندگی من به وجود اومد که مربوط میشه به اون موضوع اصل حال که ترجیح میدم خماری رو براتون استاد کنم تا اینکه توضیحش بدم!  این بار بحث امنیت و غیره هم وجود نداره... فقط دلم میخواد بدجنس باشم و هیچی نگم به خاطر بعضی آدما   ( این پرشین بلاگ هم که جو گیر میشه و هی تغییر میده توی نحوه ی سویس دادنش.. میخواستم از اموتیکون هاش تعریف کنم که دیدم شکلک اون شیطون بنفشه رو نداره.. )

خب خلاصه:

آقا اینجا دوستیاشم عجیب غریبه.. خیلی کیف میده دوستت ۸-۱۰ سال ازت بزرگتر باشه  این خانومه که خیلیم ازش خوشم میاد، توی دانشگاهمون کار میکنه.. هر موقع من رو میبینه ( و البته اگه موقعیتش باشه) احساس میکنه من کیسه بوکسم .. یه حالی به این دست - مستای ما میده..  البته، توپول بودن رو به فال نیک میگیرم  .. بهتره تا از موضوع اصلی پرت نشدم، حرفو عوض کنم  .. آقا خلاصه! قراره با این دوست جدید الاحداثمون (!) شنبه بریم عشق و حال اونم کنار دریا!  امیدوارم بهمون خوش بگذره و قبل از اون هم امیدوارم که مشکلی پیش نیاد و این عشق و حال رو حتما داشته باشیم!  برای خوش بودن، به وجود کسی نیاز ندارم! ( به جز خانواده که حسابش همیشه جداست    ) اما اگه پیش بیاد، ازش استقبال میکنم.

دیشب قبل از اینکه بخوابم، یه عالمه با خودم حرف زدم... یه عالمه سوژه پیدا کردم برای نوشتن! اما حالا که میدون عمل شد باید شصت سال فکر کنم تا یکی یکی یادم بیان!

( نه! ولی خداییش شکلکا بهتر از قبل شدن.. میسی پرشین بلاگ  )

۱. یه موضوعی پیش اومده که روش فکر میکنم چند وقته:

همیشه اعتقاد داشتم دوستی یه معامله نیست!

برای خودم این رو اینطوری معنی میکردم... که یعنی دوستی میتونه یه طرفه باشه. اما یه نکته توجهمو جلب کرد: اصلا دوستی چیه؟؟ مگه معناش دو طرفه بودن یه رابطه نیست؟ مگه معناش کمک به هم نیست؟ پس اگه یه طرفه باشه یه چیزی ( ؟ ) اسم دوستی رو نمیگیره!

بعد هم به این نتیجه رسیدم که دوستی یه معامله ست!

اشتباه میکنم؟

۲. یکی بهم گفت که طرز نوشتنم عوض شده.. درست میگه؟

*  یه شب با خواهرم یه عالمه حرف زدم! شب امتحانمون بود و هر دو نیاز داشتیم که زود بخوابیم! اما حرف زدنمون بیش از دو ساعت طول کشید! حرفای بی نهایت شیرین.. گله ها و شکایت های خواهرونه.. که نتیجه ی بسیاربسیار بسیار عالی و زیبایی داشت و داره. خوشحالم که خدا فقط یه خواهر بهم داده تا عشق و علاقه م رو فقط به اون بدم و باز هم خوشحالم که خیلی فهمیده و خانوم ه.   دوستت دارم

* توی یک عملیات متحیز العقول و غیر منتظرانه و غیر قابل باور، لپ تاپم دوباره زنده شد! من با این لپ تاپه مشکل داشتم از همون اول  .. چندی پیش ( اوه اوه جو  ) دوباره یه مشکل باز هم در کمال ناباوری و کشکی (!)‌ پیش اومد که کاملا ناامیدم کرد .. و اشکال پیش اومده ربط داده میشد به هارد ور... حتی سعی کردیم ویندوز رو بنصبیم روش دوباره.. که نشد.. که بصورت خیلی شانسی و الله بختی ( این کلمه رو از توی دیکشنری انگیسی به فارسی پیدا کردم  معنی Random ) تصمیم گرفتم یه بار دیگه امتحان کنم شاید ویندوز نصبید! که همینطور هم شد.. صحنه ی چشمای من توی اون موقع، به شدت دیدنی بود..این هم مرحله ی حالت های من از لحظه ای که سی دی ویندوز رو توی سی دی رام گذاشتم: >>    

توضیح میخواد؟  به ترتیب: ناامید - در حال انتظار - ارور - تعجب - رفت واسه نصب!

* چندین روز پیش به شدت از خوشی ذوق مرگ شدم! به چیزی که مدتها در انتظارش بودم رسیدم! ( یعنی به یکیشون ) ... منتظرم لپ تاپ به طور کامل بهبودی پیدا کنه تا این خوشیم رو چندین بار تکرار کنم! .. خوشیم هم از این جهت بود که یه باوری رو توی دلم تقویت کرد...  .. ممنونم ازت ( گضنفر  )

۳. امروز یه بحثی ( بحث که نه.. توی چند تا جمله تموم شد ) با یکی از دوستان / فامیلا (  ) داشتیم .. راجع به خیانت زن یا شوهر به همدیگه.. غیرقابل بخشش و غیر قابل جبرانه؟ من فکر میکردم (‌شایدم هنوز فکر میکنم ) که هر کدوم که خطا کردن باید بخشیدشون و برگردوندشون به زندگی.. اما دوستمون این اعتقاد رو نداشت.. منم میخواسنم روش بیشتر فکر کنم که موضوع عوض شد و البته جای فکر هم نبود  .. باید روش فکر کنم.. آیا بخشش  و گذشت رو هم باید اینجا به کار برد یا نه؟

* روز مامان .. یعنی همون روز زن ( خانم!) گذشت.. اما دلم میخوادبه مامانم یه عالم تا تبریک بگم توی وبلاگم هم! دلم برات ۷ تا تنگیده مامانی... دوستت دارم و روزت مبارک هستی من

* از یه چیزی خیـــــــــلی بدم میاد! اینکه حس کنم یکی سر کارم گذاشته!

اینهمه نوشتم اما یادم نیومد در اصل چی میخواستم بنویسم! میدونم حرفام اینا نبودن.. چون احساس آرامشی که همیشه بعد از نوشتن داشتم رو الان ندارم! منم در نوع خودم بی نظیرم ها!  ( اعتماد به نفسم زیاد شده فکر کنم  )

اینا رو نوشتم یه خورده خنک بشین!  ( من یه دوست عین خودم اگه داشتم، تا الان به فنا میرفتم !‌) دومین دلیلشم این بود که به ذهنم یه نظمی بدم.. خیلی آشفته و در هم و برهم بود.. به خاطر امتحانا.. پوستمونو کند لامصب

خلاصه... هر وقت حس کردین به دمای انجماد رسیدین بقیه شو نخونید.. سرما زدگی خطرناکه.  

( شماره  های ۱ - ۲- ۳ نیاز به جواب داره! )

شاد باشید... شاید ادیتش کردم بعدا.. فعلا خوابم میادحتی حال ندارم ببینم چی نوشتم!

دعا کنیم برای هم!

دست خدا امانت..