سلام!

ديوانه

به تماشاي من بيا!

چندیست ادبیات را فراموش کرده ام!

بدین سان، سبیل ( طریق ) وبلاگ را مدتی تغییر داده، شعری نویسم.. باشد تا روح نا آرامم آرام گیرد! اما:  از واژه ها هراسانم كه چنگ من شده اند براي فرار از بيهودگي...

                     

فکرم را به سوی موضوعی هدایت کرده و بسی بر آن تمرکز نمونده.. 

آن زمان كه به آسمان چشم انداخته بودم
و از ميان اينهمه ستارگان آسمان به دنبال تو بودم
كه....

تو كجا بودي؟؟؟ 

 و نتیجه اش :

مجال
بي رحمانه اندك بود و
واقعه
سخت
نامنتظر.


روزی به ديدارم بيا...
و ببين ...
تاب نگاه در چشمان خيره ام را ...
هنوز داری؟

منتظر <<<<<<<>>>>>>> پوسید!!!

 

حرف آخر:

چندي مسافر بودن
سخت است!
ميخواهم ماندگار شوم!


 

تحمل کنید! گذراست!