آنقدر پرسه زدم
در هياهوي پوچي!
پاهايم از رمق افتاد
نفس هايم به سختي از پس ه هم مي آيند
در انتظار چه چيزي مانده ام؟؟
در پي يافتن چه چيزي زمان ميگذرانم
و چون شمع هر لحظه به زير ميروم!
از او اشكي باقي مي ماند
از من جز ; هيچ ; هيچ!
عجب غربت غريبانه ي بي قريبي!
عجب سكوت سنگين وهم آوري!
و عجب..!
و عجب روزگار بي رحم دوست فريبي


هرگز شاعر نبوده ام!
براي دلم مينويسم.
انتقادي هم باشه ميشنوم!
اين طرز حرف زدن دله منه.