سلام هشتاد و ششي ها!
قبل از هر چي بگم: اون بالا نوشته بودم كه هرگز شاعر نبوده ام، منظورم اين نبود كه اوني كه نوشتم شعره! يعني اينكه نه شاعرم نه نويسنده و نه حتي بلدم چطوري ميشه نوشت! يه خورده حرف بود يه جوري بود! ( فكر كنم توضيح ندم بهتر باشه نه!؟! )
خب ديگه همينا
عمو اينا هم رفتن.. دلم عجيب گرفته بود صبح وقتي كه رفتن. يه هفته با هم بوديم و به سرعت گذشت.. البته نتونستيم زياد با هم باشيم.. بخشيش به خاطر دانشگاه بود
به من خوش گذشت بودنشون. و اميدوارم اگه كمي و كاستي اي بود ببخشن.
تازه هم داشتيم با دلارام رفيق ميشديم و كله ميزديم به هم
جريان اين كله اينه كه من دلارام رو بغل كرده بودم داشتم باهاش بازي ميكردم يهو سرمون خورد به هم. براي اينكه گريه نكنه گفتم دليييييييي سرم ااوووووووووف شد اونم نميدونم چرا خنديد بعد گذاشتمش رو تخت و خودم هووووف هووووف ميكردم شكمشو ( به من چه نميدونيد چطوريه هووف هووف !) بعد يهو دستش رو آورد جلو كه يعني مثلا بلندم كن. منم دستش رو گرفتم. سرمم نزديكش بود.. يهو سرشو كوبوند به سرم! راستش منم خوشم اومد از اينكه اين بچه اينقدر گيگيليه.. ديگه با هم كله بازي ميكرديم حيف شد زود رفتن.. وگرنه چند تا فن ديگه با هم ياد ميگرفتيم

اينو نوشتم كه جاشونو خالي كرده باشم. خونه مون هيچ وقت اينقدر شلوغ ( يعني حال) نشده بود از وقتي كه اومديم اينجا البته. ( خونه ي جديد )



اين هم از دلارام كه در دستانه خبيث من اسيره






خواستم از دلارام بنويسم فقط!

خلاصه!
به من خيلي خوش گذشت. خيلي خيلي
اميدوارم همين حس رو هم عمو و خانواده ش داشته باشن


If I had to live my life without you near me
The days would all be empty
The nights would seem so long
With you I see forever oh so clearly
I might have been in love before
But it never felt this strong
Our dreams are young and we both know
They'll take us where we want to go
Hold me now, touch me now


يه چيز ديگه هم بگم!

لحظه ها خودشان هم باورشان نميشود که
بی تو
چقدر طولاني اند ...!!


دست خدا امانت.. باي باي