*
نميدونم تا حالا معتاد بودين يا نه؟
و بازم نميدونم كه اگرم معتاد بودين، تصميم به ترك گرفتين يا نه؟
خب!
من معتاد بودم و هستم. چهار سال اعتياد
حالا ميخوام تركش كنم.
فكر كنم يه ماه وقت بخواد تا حس خواستن مواد از سرم بپره!
دارم يه چيزايي و يه كسايي رو از دست ميدم
تا شايد يه چيزايي به دست بيارم
ميدونم.. ارزششو داره.

   

الان حس يه معتاد رو دارم كه تصميم جدي گرفته واسه ترك و اين تصميمش رو عملي كرده و ميشه گفت روز اول بي مواد بودنشه!

 

حالا اين چه اعتياديه؟!

 


*
شما هم از آدمايي كه شكست ناپذيرن و پر از حصار، بدتون مياد؟
من كه از خودم خيلي خوشم مياد


*
فرسنگ هاست دوريه تو .. گرماي حرم نفسهايت كو؟
( حرم/ هرم ؟‌ دوستم گفت حرم. )

*
مامان و بابام رفتن خونه ي خودشون.
و احتمالا كلاهشون بيفته اينجا، بر نميگردن تا بردارن!
  

*
به ايران:
شايد ديگه هوس اومدن نكنم.. شايد واسه غد بازي!
 

*
بي دليل هم ميشه خنديد! حتي اگه واسه ناراحت بودن دليل داشته باشي!
 

*
خدا واسه بنده هاش بد نميخواد
مگه نه؟
اين بديا كه سرمون مياد از چيه؟
وقتي خودت هيچ كاره اي يعني!


*
من بلدم باهات بخندم اونم بلند بلند
من بلدم اخم كنم طوري كه جرات نكني نفس بكشي
من حتي بلدم باهات بازي كنم. جوري كه نتوني از بازي كناره گيري كني. مث جومانجي! مجبوري تا تهش بازي كني! حالا هم بمون و حرف نزن! بازي كن. نوبت توئه!

( همينجوري! افكار خودپرستانه ست احتمالا"‌ .. چون تازگيا يكي كشف كرده كه من خدا رو هم بنده نيستم! مردم حرف مفت زياد ميزنن البته!)

*
تازگيا يه چند تا وبلاگ ميخونم كه ازشون خوشم مياد.
حتي آرشيواشونم خوندم.
يكيشون رو باباي ايليا مينويسه.. بيشترش از شيرين زبونياي ايلياست كه من عاشقشم.
يكيشم گيلاس خانومي. بامزه مينويسه و از اوناييه كه وقتي شاده و خوشحال، ميتونه يه جمع مصيبت زده رو بخندونه.
يكي ديگه هم خيلي غمناكه. آرين! پسركي كه يك روز به دنيا اومد و يك سال بعدش از دنيا رفت!

چند تاي ديگه هم هستن كه دوست دارم نوشته هاشونو.. اما چون همه ي آرشيوشونو نخوندم، اسم نبردم.
 

*
خدا چرا يكي رو توي يك سالگي ميبره پيش خودش؟
و چرا يكي ديگه رو توي 100 سالگي؟
از هيچ كار خدا نميشه سر در آورد!
واسه همينه بهش ميگيم خدا!
 

*
راستي!
شايد 3 سال ديگه معلوم بشه حكمت خدا چي بوده!
تازه! اونم شايد!

*
شاد زي