صداي ناله هايم در گوش شب پيچيد
و آنرا به گوش خويش رساند
آه! چه درد جانكاهي ست
چشم گشودم
و چشمانم در نگاه هراسناك يك فرشته ي كوچك، خيره ماند
در حالي كه دست هايم در دستهايش بود
و به سينه اش ميفشرد
فكر ميكنم چيزي هم زير لب زمزمه ميكرد!
چگونه بگويم برايت اي فرشته ي مهربان
كه نگراني ات، همه ي وجودم را پر از احساس مهرباني ات كرد
چگونه برايت بگويم كه اگر همه ي عمرم را نثار نگاه مضطرب تو كنم، باز هم بدهكارم!
آه فرشته ي من!
چه درد، شيرين است زماني كه تو در كنار مني
فرشته ي كوچك
با دلي بزرگ به وسعت عرش خدا
فرشته اي ست به نام مرجان.



اين داستان واقعي ست. و زمانش، ديشب!