من اصلا كاري به اين ندارم كه اين دنيا خدا داره يا نه
اصلا كاري ندارم كه خدايي وجود داره يا همه ش زاده ي تفكر بشه
اصلا كاري ندارم كه ميگن با متافيزيك هيچ چيزي نظم نداره تو جهان
اصلا كاري ندارم كه خدا توي لحظه ها جاريه يا نه
اصلا كاري ندارم خدا ناظر اعمال ما هست يا نه
اصلا كاري ندارم كه ميگن خدا خرافه ست نه حقيقت
اصلا كاري به اين حرفا ندارم!
واسه من
يه خدايي وجود داره كه با كاراش، بهم ثابت كرده كه نميتونم منكر وجودش بشم!
يه خدايي دارم كه بهم ثابت كرده كه اگر همه ي دنيا برام دليل و منطق بيارن كه خدايي وجود نداره و همش مال قصه هاست براي گول زدن من و تو، محكم وايسم بگم نه! خداي من وجود داره!
اصلا هم ديگه به اين فكر نميكنم كه چرا ملت بخوان خودشون رو با لفظ " خدا " گول بزنن يا اصلا چرا ميگن اين گول زدنه!
هي!
اعتقادت رو بذار توي دل خودت بمونه.
ديگه ياد گرفتم بحث شيعه و سني برام مهم نباشه.
ديگه ياد گرفتم اگه كسي ميخواد اندر پيچ و خم اثبات خدا باشه، من خودمو درگير نكنم!
ديگه ياد گرفتم دينم رو واقعا" واقعا" واقعا" با هر اعتقادي كه دارم چه با بقيه مشترك و چه در تضاد با بقيه براي خودم حفظ كنم و با اعتقاد خودم حاااااااااااال كنم كه دارم ميكنم!
ديگه ياد گرفتم اگه ميخوام نماز بخونم واسه ي چي ميخونم! اعتقاد خودمه ها! نه واسه ي جمله ي " نماز ستون دين است " چون اين جمله ها روم اثر نكرد هيچ وقت!
ديگه ياد گرفتم اگه ميخوام به خداي خودم نزديك باشم هميشه چكار كنم!
ديگه ياد گرفتم تنبيه خدا چجوريه و چقدر درد داره.. ديگه ميخوام كاري نكنم كه نه اون عذاب بكشه از داشتن من و نه من درد بكشم از تنبيه هاي اون.
من ميخوام تو زندگيم، خودم به تنهايي، آپولو بشم برم توي فضاي زندگي!
همه ي اينا هم فقط خداي من رو ميخواد با ساپورتش!
من خدا رو دارم. پس من فاتح همه ي دنيا هستم!


اينم يكي از اون اسهالاي فكريه!
چقدر عوض شده فكرم!
و دل مشغولي هام، معناي ديگه اي پيدا كرده!
زندگي تفريح قشنگيه. زندگي شادي و جك و شوخي و خنده ست. به شرطي كه اونقدر توي خنديدن زياده روي نكني، كه روده هات رو هم با خنديدن بالا بياري!
وووووووووووي چقدر خوشگل داره ميشه ذهنم.
الان 1% دارم راضي ميشم از فكرام و تحولم.
حالت تهوع دارم! ميخوام هر چي تنبليه بالا بيارم!!!