هرگز به پایان راه نمی اندیشیدم، چرا که می دانستم بی تو
در انتهای راه هیچ خبری نخواهد بود
من فقط از پایان تو می ترسیدم
پایان تو سرآغازمرگ تدریجی من خواهد بود
و بستن دفتر شعرم برای همیشه.
و حال... از تو می خواهم
آغاز کنی ابتدا را، چون همان لحظه ای که
تو را در زیر باران دیدم و به پایان راه نیندیشیدم
حال می خواهم آغاز کنی همان عشق را
همان پرواز را آغاز کنی
از لحظه شروع، لحظه سلام و درود
از لحظه، تلاقی دو نگاه همراز در زیر باران
شروع کنی.
و چون من به پایان راه نیندیشی
که اندیشیدن به پایان راه
شور پرواز بی پروا را در ما خواهد کشت./