سلام.
روزاي جالبيه.. اتفاقاي جالبيه.. يعني شايد لفظ "جالب" مناسبه توصيف نباشه! اما خب! كلمه ي ديگه اي پيدا نكردم!
خلاصه!
اين روزا.. يه خورده درگيريهاي فكريم زياده.. يعني خيلي زياده. به خيلي چيزا فكر ميكنم كه قبلا" اصلا فكر نميكردم كه يه روزي برسه بخوام بهش فكر كنم! حالا به هر صورت خواسته و ناخواسته ذهنم درگير شد.. خب!
و اما
توي اين شرايط و پر از آشوب فكري و درگيريهاي ذهني، خواب راحت هم كه مسلما" اولين چيزيه كه از آدم سلب ميشه و شب تا صبحم پر از كابوساي رنگارنگ و خواب هاي آشفته ميشد!
خب توي اين وضعيت، يه شب، بعني دقيقا" دو شب پيش، خواب ديدم كه:
بابام با من! ( بابا م مظهر آرامش و آسايش و پاكيه براي من .. و ديدن خوابش توي اون وضعيت روحي، نميتونم بگم يعني چي!!)
توي خوابم فقط بابام بود و من... سر حال و قبراق هم بود ( الحمدلله ) رفتم پيشش خوابيدم.. تو بغلش.. حرف زدم باهاش.. درد دل كردم.. اونقدر سبك شدم و اونقدر احساس راحتي كردم كه خوابم رفت توي مرحله ي آرامش بيشتر! و دقيقا" اون چيزي نبود جز ديدن خواب پابوسيه امام رضا (ع) .... آخ خ خ خ خ.. نميتونم بگم يعني چي! نميتونم توصيف كنم چه حالي بودم توي خواب... مخلوطي از اينها
و همه ي اينها در حالي بود كه اصلا" انتظارشو نداشتم. ديدن خواب باباييم. اونم سرحال و قبراق و شاد و شنگول و ... و در ادامه ش، خواب مشهد و امام رضا (ع) ... شكرت خدايا
اينا همش براي جمعه شب بود ( يعني شبي كه روز بعدش ميشد شنبه) روز شنبه ما از طرف دانشگاه ميخواستيم بريم پيك نيك.. كجا؟ Desert Safari
يعني اينجا:



خب خلاصه! اون روز من فوله فول بودم از خوشحالي.. به خاطر اون خواب خيلي خوشحال بودم ( البته كسي نميتونه بفهمه من چقدر خوشحال بودم و چرا !)
آخ آخ! خدا پارتنر هاي غرغرو نصيبتون نكنه ( اميدوارم اين قسمت رو حتما"‌بخونن! )
خلاصه بذاريد از اولش بگم. يعني از صبح شنبه:
صبح كه ساعت 9.30- 10 با اعمال شاقه از خواب بيدار شديم ( من و فرشته كوچولوم ) و فكر كنم تا10:40 ديگه دانشگاه بوديم! قرار بود ساعت 11 از دانشگاه حركت كنيم كه به طريقه ي ييهو، ساعت 11 تبديل شد به 12:45 ( برنامه ريزي رو حال كن! ).. اينو ننويسم ميتركم! " يكي از دوستامون، يك كيلو تخمه خريد .. و جالب اينجا بود كه يكي از همكلاسي ها ( پاكستاني ) بلد نبود چجوري تخمه ميشكنن!! و اولين بارشم بود امتحان ميكرد! ... خلاصه تا رسيديم به صحرا نميدونم چقدر طول كشيد.. اما خو! طول كشيد! خلاصه رسيديم و با لندكروزر ما رو به كمپ انتقال دادن.



بعد اونجا يوخده نشستيم و بعضيا غر غر كردن كه اين چه هواييه.. اينجا كجاس ما رو آوردن.. اينجا اومديم كه همه ش بشينيم.. فلان فلان فلان بعد يوخده شكم چروني كرديم يه خورده از يوخده بيشتر تر البته يه عالمه هم نوشابه و اينا داديم بالا.. بعد گفتن آماده بشين واسه رفتن توي صحرا.. دوباره با لندكروزر و حركات آكروباتيك .. به قول همون رفيق غرغرومون اگه يه خورده بيشتر تر تكون ميخورديم، اين گاز نوشابه فيششششششششش ميزد بيرون
توي اون وضعيت اسف بار منم كرمم گرفته بود همه ش عكس ميگرفتم اينم چند تا عكس:
البته تكون ها شديد بود و همينشم كه تونستم بگيرم غنيمت!


اينم عكس آق شتري!




اينم صحرا .. پيور صحرا



عكس كه زياده.. خيلي هم زياد.. اونقدري كه مموري دوربينم تموم شد.. N تا عكس گرفتم.. شايد يه روزي باز گذاشتم ازش.. حالا اين چند تا رو داشته باشيد




اينم اونقدر خوشگل بود كه نتونستم نذارمش



اينم يه آق شتر كه عكسش شكل عكس قاشقا ( عاشقا ) افتاده!



خب ديگه همينقدر عكس از صحرا فكر كنم بس باشه..
بعد از 10 دقيقه دوباره برگشتيم به كمپ.. و نشستيم همونجايي كه بوديم و بعد بچه ها شروع كردن به رقصيدن .. نگاه كنيد:



اينا همه شون پسرن! عبا و شال و نقاب تنشون كردن ( اون سه تا وسطيا.. مشكي ) بعد مثل دخترا شروع كردن به رقصيدن .. خيلي باحال بودن همه ي اونايي كه ميرقصيدن.. دو نفر بودن، ماشالله به انرژي شون. توي اون هواي گرم نميدونم چطوري اونقدر فعاليت ميكردن.. فقط ميرقصيدن .. انواع و اقسام رقص و بامبولك بازي ماشالله! خدا هميشه همينقدر انرژيك نگهشون داره! من خيلي ازشون خوشم اومد و دلم يه پارتنر اونجوري و اونقدر باحال ميخواست. من از اون آدماييم كه به شخصه دوست دارم وقتي يه چيزي پيش مياد نهايت لذت رو ببرم. اما وقتي تيمي ميريم پيك نيك، دوست دارم كساني كه همراهمونن، پر از انرژي باشن و اخماشون همه ش تو هم نباشه. اما خب دوستاي من اونجوري نبودن. ( ميدونم ميخونن اينجا رو اما خب به خودشونم گفتم كه زياد غر ميزنين! پس بي خي خي ) .. بعد از رقص، رفتيم شر سواري ( حالا نميدونم بعد از رقص بود يا قبلش يا وسطش.. يادم نيست )


يه خورده وقت رو اونجا گذرونديم.. اينم عكس گرفتم از خودم:



خب حالا! پام هم جزو خودمه ديگه! .. خوشم مياد از اين عكساي اينجوري و دري وري! مث فحش!
بعد برگشتيم و بازم رقص و وقت گذروني و شام و برگشتن به خونه.
همون وسطاي رقص.. يعني ساعتاي 6 عصر مموري دوربينم فول شد و نتونستم از شب و شام عكس بگيرم متاسفانه.
در كل به من فوق العاده خوش گذشت و يه جورايي حال بهم داد.
امتحانامم نزديكه.. حدود دو هفته .. و زمان خوبي بود براي اينكه آماده كنم ذهنم رو واسه درس خوندن.
خلاصه كه اينجورياست.
گاهي به خودم ميگم " به اين ميگن زندگي " ... يعني واقعا"‌به اين ميگن زندگي!
بابايي يادم باشه امشب اينو بهت بگم!

احتمالا" حرفاي ديگه هم داشتم واسه نوشتن.. اما خب هم اينكه يادم نيست.. و هم اينكه خيلي طولاني شد نوشتنم .. حوصله م سر رفت
آها يه چيز ديگه هم بگم.
يه آقايي بود اونجا كه طرح هاي خيلي خوشگلي رو با رمل ( sand ) توي شيشه درست ميكرد. منم يه دونه ازش خريدم. طرح شتر ه توي صحراست.. و بالاش هم نوشته MARYAM و يه سمت ديگه ش نوشته DUBAI
با رمل هم ديگه پول در ميارن مردم! درست كردنش 10-15 دقيقه طول كشيد.. و 10-15 دقيقه هم طول كشيد تا حاليش كردم كه يه روزنامه ي ديگه بهم بده من بپيچم دور اين! .. همينه ديگه!‌عربي بلد نباشي توي يه كشور عربي، بايد جون بكني تا حالي كني يه چيزي رو!‌ البته به شرطي كه طرف جز عربي، زبون ديگه اي بلد نباشه
تصميماي جديد گرفتم. حالا بذاريد ببينم اجراش ميكنم يا نه! بعد خبر ميدم

راستي! يه اس ام اس اومد برام.. كه ميشه گفت يكي از به موقع ترين اس ام اس هايي بود كه بهم رسيد... اين بود: " به آنچه داري > شاكر < باش و به آنچه ميخواهي، > مشتاق < ... مرسي دوست خوبم به خاطر اين اس ام اس به موقع..

خب شاد باشيد.
ايام به كام
و دست خدا امانت