سلام.
امروز ..نه! يعني از ديروز.. كلا"‌روز عجيبيه.
به يه چيزايي فكر ميكنم به طريقه ي يهو (!) كه اينجوري ميشم: " يعني چي اونوقت؟‌ "
دو سه تا حرف بزنم بعد برم لالا
اين روزا و هفته ها، يه چيزي واسه م خيلي عذاب آور شده.. اونم " خوابيدن " ه! چون محاله من چشمام رو ببندم و كابوس نبينم! كابوساي وحشتناك! تا صبح هزار بار از خواب بيدار ميشم اونم با ترس و دلهره! درحالي كه نفس نفس ميزنم و قلبم توي سينه م به شدت ميكوبه!
يادتونه قبلنا توي وبلاگم از يه صداهايي نوشتم كه قبل از خواب ميشنوم؟ صداهاي مردونه كه حرف ميزنن.. و به يه جايي ميرسه كه اين صدا اوج ميگيره و وادارم ميكنه كه چشمام رو باز كنم! و باز كه ميبندم دوباره همون آش و همون كاسه ست.. تا اينكه خوابم ببره! خيلي وقته باز اومده سراغم اين صداها! صداهايي كه هيچ وقت دليل وجودش رو نفهميدم.. و دليل برگشتش رو هم! خيلي وقت بود آروم شده بود. نه اينكه قطع شده باشه اون صداها، نه! فقط جيغ نميشد و راحت تر اجازه ميداد خوابم ببره! گرچه فاصله ي توي رختخواب رفتن با خوابيدن من شايد 10 دقيقه هم نشه.. اما فكر كن 10 دقيقه با صداهاي نامفهوم كه هيچ توجيهي واسه بودنش پيدا نميكني بخواي تلاش كني بخوابي!
يادمه شروع اين صداها از زماني بود كه هنوز ايران بودم. بيش از 3 ساله.. اون زمان بابام مجبور بود دور از ما باشه .. و من با مامان و خواهرم زندگي ميكردم. يه شب اين صداها شروع شد.. خيلي ترسيده بودم چون نميدونستم علت چيه.. و به خاطر غرورم كه مثلا بزرگ شدم و نميترسم، هيچي نگفتم.. تا اينكه هر شب شدت پيدا كرد اين صداها.. تا جايي كه رسما" تنها نميتونستم بخوابم تو اتاقم. ( اتاقم يه طرفش كاملا در شيشه اي بود .. حالا فكر كنيد باد هم بياد و اين شيشه ها بلرزه! آآآييي مامان!) تا اينكه گذشت و گذشت و همون سال عيد اومديم اينجا ( امارات ) .. بابام هم بود و تنها عضو خانواده مون كه نبود، علي داداش بود ( اون موقع هنوز مهسا به دنيا نيومده بود يعني زنداداش دار نشده بودم ) وقتي بابام بود صدايي شنيده نميشد و الحق كه اون عيد، به خاطر خواب شبانه و بدون صدا، واسه م آرامش بود!
باز كه برگشتيم همون داستان تكرار شد و صدا و ترس و خوابيدن پيش مامان!
تااااااااا اينكه اون سالا گذشت.. نميدونم چند سال پيش بود.. فكر كنم پيش دانشگاهي درس ميخوندم..يه خورده بيشتر از 2 سال ميشه! اون صداها آروم شدن.. باهاشون كنار اومده بودم.. گاهي بعضي شبا هم نبودن.. اونم شبايي بود كه از خستگي ، 1 دقيقه نميشد كه خوابم ميبرد! ( اين زمانا رو خواهرم ميده هان! ميگه وقتي خوابم ميبره صداي نفس كشيدنم عوض ميشه! و هميشه ميفهمه من كي خوابم برده!‌)
خلاصه! همه اينا رو تعريف كردم كه بگم ديگه رسما" شبا خواب ندارم! از روزي هم كه امتحانام شروع شده و مجبورم كه حتما" شب امتحان بخوابم، 2 ساعت غلت ميزنم روي تخت تا بلكه خوابم ببره! وقتي هم كه ميخوابم، فقط كابوسه! كابوسايي كه خيلي واضح جلوي چشمم رژه ميرن موقعي كه بيدارم! ... مضمون همه شون هم مرگه! نه! مرگ نه! قتل!
يكي از دوستام ميگه برو پيش روانشناس! با خودم فكر ميكنم برم به روانشناس بگم صدا ميشنوم و كابوس ميبينم؟!
مشكل حادي هم ندارم كه بخواد اينهمه سال روي روانم،‌تك چرخ بزنه! زندگي بدون نگراني نميشه.. اما فكر نميكنم اونقدر بزرگ باشن كه اينطوريم كنن! حالا به هر صورت!


*
امروز داشتم يه وبلاگي رو ميخوندم به طور اتفاقي.. از آرزوهاش نوشته بود!
منم رفتم تو فكر.. از خودم پرسيدم: مريم؟ آرزوت چيه؟
حالا هي من فكر ميكنم، هي به نتيجه نميرسم!
واقعا" ميشه من آرزو نداشته باشم؟ يا نميدونم تعريفه آرزو چيه؟
من به خواسته هام توي زندگي نميگم آرزو.. چون تلاش ميكنم كه بهش برسم.. پس برام ميشن هدف! نه آرزو!
يه چيزايي هم هست مث اينكه خدا عزيزامو ازم نگيره! شايد ملت بهش بگن آرزو.. اما من ميگم فكر مجاني! ( مفت) حسرت! وقتي برآورده نميشه، پيش خدا شكايت كنم كه اه اين مرگ چي بود ساختيش؟ خب خدا هم بهم ميگه: خب مرگ! زيادي داري حرف ميزني!
ديگه همين خوب! من نميدونم به چي ميگين آرزو .. لنگه شو من ندارم


*
امير حسين عزيز
يك سال ديگه از عمرت گذشت
27 سالگيت مبارك پيرمرد!

*
كو دگر تاب شكيبايي
(‌با صداي حسام الدين سراج)


همين ديگه عرضي نيست
تا بدرودي ديگر، درود!