سلام!

خب! اول اینکه خیلی ممنون از اینکه بهم این اطمینان رو دادید که دارم دیوونه میشم چیز جدیدی نبود!

بعد اینکه امروز یه روز خیلی خوبی بود.. یعنی دیروز ( چون ساعت از ۱۲ شب گذشته ) یکی از دوستام رو دیدم.. محل قرار جمیرا بیچ .. حاضرین‌: دوست جونی (آیدا) - مریم.. بهم خیلی خوش گذشت.. چهارمین باری بود که دوستم رو میدیدم.. دوستی ای که از نت شروع شد و به دنیای واقعی کشیده شد! چند تا عکس میذارم یادگاری:

من این عکسایی که میذارم خیلی دوستشون دارم!

                

اینم خیلی خوسدل مامانی گل منگولیه! از فاصله ی نسبتا زیادی زوم شده

و اینم آخریش:

                

خب! از اینا که بگذریم میرسیم به این نونی که خانوم یاسی خان گل منگولی گذاشته تو سفره مون! و حالا اون نون چیه؟! اینکه < آرزو > هاتون چیه؟!

والا من توی ریپ قبلی نوشتم که تعریف درستی از آرزو ندارم! یکی از دوستای گل منگولیه دیگم ( البته از اونایی که تازه با هم آشنا شدیم .. یعنی فقط یه کامنت گذشتیم برای هم ) یه تعریف ارائه داده! که خب نتیجه گرفتم < هدف > هام میتونه همون آرزوهام باشه و < حسرت > هام هم هم!

و اما هدف هام چیه؟ و حسرت هام؟ باید فکر کنم!

هدف: اول اینکه درسم رو تا جایی که حوصله م میگیره ادامه بدم البته منظورم بعد از فوق لیسانسه! چون اینو به صورت ۱۰۰٪ خواهم گرفت.. به یاری خدا

بعد اینکه تا قبل از اینکه درسم تموم بشه یه جا کار کنم .. نه به خاطر اینکه درآمد داشته باشم. چون پول بابا و مامان رو خوردن یه کیف دیگه داره ( ای تو اون روحم.. نه ؟ ) .. به خاطر تجربه و از این سوسول بازیا

هدف سومم اینه که یه کمپانی داشته باشم.. خصوصی.. حالا فرق نمیکنه توی کمپانیم چکار کنم! مهم اینه که داشته باشم!

هدف چهارمم (‌سخت شد.. اینجاش دیگه دارم فکر میکنم رسما!  )  .. توی هدف هام اصلا ازدواج و اینا نیست.. و ضایع تر از همه تربیت فرزندانی صالح که گلی باشند از گلهای بهشت! به صورت تک سلولی باقی بمونن بهتره تا از باغ بهشت چیده بشن!

نمیدونم چهارمین هدفم چیه.. شایدم یادم نمیاد

جمع بندیه همه ی اینا اینه که: کاری کنم که توی آرامش زندگی کنم!

دلم میخواد: آرامش! سلامتی! خانواده م! مومن! مریم!

از نظر مالی هم یه چیزی تو مایه های بیل گیتس واسه م کافیه!

حسرت: نبودن اونایی که همه ی زندگیم خلاصه میشه توی بودنشون!

آقا مردم از بی آرزویی!

اگه بهم بگن همین الان یه چیزی از خدا بخواه که بهت بده، فقط میگم سلامتیه زندگیم! (‌یعنی همونایی که زندگیم خلاصه میشه توی بودنشون!)

اووووووووووم   یعنی من خیلی مهربونم که از این ( آرزو ؟ ) های بچه مثبتی دارم؟ ولی واقعا نمیتونم تصور کنم...! هیــــــــــــــــس مینم!!!  

دیگه از چی بگم؟ هیچی همین یه ذره ( ) کافیه فعلا! چون از بی آرزویی دارم میمیرم!   یکی یه آرزوشو بهم قرض میده؟

ها نه! نمیخوام برم! بذار از امروز بگم

امروز با دوستم که بودیم، داشتیم از هم عکس میگرفتیم .. مث کوزت که بدبخت و بیچاره بود هیشکی رو نداشت خو ملت هم تو حس بودن و کلی بساط برنزگی و اینا جور بود خو آدم دلش نمیومد از حس درشون بیاره.. که ییهو یه خانوم با یه تریپ کاملا ضد اسلامی   گفت بیاین .. اول فکر کردم گفت میخوام عکساتونو ببینم.. منم گفتم باش! بعد گفتم چیو میخوای چک کنی؟ گفت نه جیگول!   ( البته این جیگولو خودم اضافه کردم!) میخوام ازتون عکس بگیرم .. منم با حالت کاملا لاولی   و قدر شناسانه   دوربینو دادم بهش و عکس گرفت ازمون و کلی تنکیلو گفتیم بهش و رفتیم.. خب خیلی خوشم اومده بود از کارش.. اجرت با امام حسین جوون

یکی دیگه هم:

آخراش که با دوستم بودیم.. یه جا روی یه سکو ( اسم بهتر از این براش پیدا نکردم ) نشسته بودیم توی بحث بودیم به صورت خوف! که ییهو یه ماشین پارک کرد جلومون.. خب خیلی شلوغ بود توش منم چند دقیقه قبلش یه ماشین دیده بودم توش هوار تا بچه بود باور کنین هر چی بچه هاش رو میشمردم تموم نمیشد! منم خب اون صحنه مونده بود تو ذهنم و باز فکر کردم یه عالمه بچه توی این ماشینه که با یه دهن باز گفتم: وااااااااای چقدر بچه! ( حالا بچه هم نبود زیادا.. شاید ۱-۲ تا ) .. من آخه فکر کردم عربن که همینجوری راحت گفتم! .. بعد پیاده شدن و دیدیم دارن ایرانی بازی در میارن یعنی فارسی میحرفن یه بچه داشتن شاید ۶-۷ ساله.. خیره شد به ما.. بعده چند دقیقه میگه:

R U Iranian?

من گفتم:

Ya

بعد رفت به مامانش گفت: ماماااااااااااااان اينا ايرانين

يعني واقعا چه چيز اعحاب انگيزي بود؟ كه اون بچه اونجوري و با اون قيافه به مامانش ما رو معرفي كرد

راستي! تازگيا كشف شده من شبيه مصريام!  

جريان اينم بگم!

رفته بودم خريد.. بعد خيلي وسيله خريده بودم. خيليم شلوغ بود. يه بنده خدايي پشت سرم وايساده بود.. فقط يه نون دستش بود .. ديدم خدايي خيلي ستمه به خاطر خريدن يه نون آدم يه ربع معطل بشه.. گفتم هي حاجي بيا برو تو اول حساب كن اونم كلي نه بابا و ليديز فرست و از اين تعارف چيزيا كرد و گفتم حاجي بي برو حساب كن!   اونم خب از ابهت اينجانب اطاعت امر نمود   ( البته خب تو روح هر كي دروغ بگه )‌ و رفت كه حساب كنه يه خورده معطلي داشت. برگشته به عربي ميگه تو مصري هستي؟ ميگم هاااااا؟؟   حاجي من مصريم؟! بابات مصريه! اصلا خودت فرعوني! مرتيكه فحش ميده   گفتم من ايرانيم ( و خون رستم دارم ) بعد دیدم دهه! تریپ بفرما خونه ای شد! نه! یعنی اینکه چایی نخوره صابخونه شد! همینجوری هی به عربی داشت بلغور میکرد.. میگفت کجا زندگی میکنی بعد دیدم حاجی بی خیال نیست.. گفتم دستم به دومنت تا این رستمو نکشیدم بیرون از تو رگهام برو!  من عربی بیلمیرم.. جان حاجی نفهمیدم یه کلمه  طرف هم با حالت التماس گفت باباااااااااا !! نفهم!! شاسگول!!! بیت!‌!!

ولی به جان حاجی بیلمیرم!

دیگه به جون خدا خوابم میاد وگرنه بازم مینوشتم!   خب گوجه فرنگی پرتاب نکنید! رفتم بابا!

راستی!   نامرد یه دقیقه وایسا! میخوام برم ( مث مونگولای روانی!! ) توی گرمای ( به قول یکی از دوستام ) خوف! پیاده روی   من خلم؟! غین نمودی شما ! میخوام از تعطیلاتم استفاده ی بهینه کنم!   وقتی میگم < تعطیلات > حسرت میخورم!

خب دیگه رسما شب خوش گوجه فرنگیاتونو بذارید واسه وبلاگای دیگه.

خیلی کوتاه نوشتم امشب   البته خب رومم زیاده پناه بر خدای عظیم و کبیر و پهین ( پهن!) و سه ایکس لارج

گود نایت ( جو جمیرا بیچ ه   )

آآآآآآآآآخ! اینم میخواستم بگم مهســـــــــــــــــا ... علـــــــــــــــــی .. جاتون خیـــــــــــــلی خالی بود!   ( کجای دنیا دیدین که خوااااااااااااار شووووووووووووور، اسم زنداداشش رو قبل از اسم داداشش بنویسه؟  اصلا کجا دیدین که خوااار شووور اسم زنداداشش رو بنویسه؟ .. من یونیکم مخم تاب داره یعنی! مهسا! ما چاکریم.. نزن! )

شهادت حضرت فاطمه ست! دوستت دارم بچه ی خودتیم! از اونا که از گلای بهشت چسبوندیمون بغل مامان و بابای زمینیم!‌  پیش خدا ضمانتمونو بکنی که بشیم غلامت، منت بزرگی میذاری... مخلصیم

ولم کنین میخوام برم.. خدافظ   همه تون توی هندز گاد گرفتار!

 یعنی دست خدا امانت