سلام

راستش چند وقتیه دلم میخواد فقط بنویسم! بدون اینکه موضوع داشته باشم.  (‌ این اسمیل ها رو هم دوست گرامی، مستر مهران ( قبلا اسمش شهرام بودا ! حالا شد مهران! این بار هم اگه هک بشه لابد میشه منیژه!  ) بهم معرفی کرد. که من به پاس مهربونیش ازش استفاده میکنم! ( که جا داره بگم استفاده نکردم و هر چی لینک بود ازش رو دیلت کردم و این بخش رو دیلت نکردم!)

* قبل از اینکه شروع کنم به حرف زدن ( هر چند هنوزم نمیدونم چی میخوام بنویسم! اما خب من شروع کنم، خودش كم كم مياد!) خب ميگفتم: آقا اصلا واسه نسل ما خوب نيست كه خانواده هامون با تكنولوژي آشنان! خوب من دلم ميخواد داد بزنم بگم شكاف نسل ها وجود داره بين من و مامان و بابام  اما! نميتونم! چرا؟ چون واقعا وجود نداره! اون موقعي كه من زر رو از ور تشخيص نميدادم، مامانم دوره هاي كامپيوتر رو ميگذروند   البته نه در حد پيشرفته و خفن و برنامه نويس و اينا! چون اگه هر كي جاي مامانم بود و ۴ تا دسته گل بهشتي داشت و خودشم كار ميكرد، حتي نميفهميد كامپيوتر چيه! چه برسه كه وقتشو بذاره سر ديپلمشو گرفتن! اونم كي؟‌ وقتي كه دهن بچه هاش ( البته جز علي ) بوي شير ميده ( و دهن من بوي شير خشك!)

اينهمه بافتم به هم كه بگم مامان من شده خواننده ي وبلاگم!‌ نه تنها مامانم، بلكه بابام هم هم!   .. البته خوب من خيلي قاطر كيف شدم كه مامانم وقت ميذاره ( با اينكه ميدونم چقدر سرش شلوغه ) و وبلاگ من رو ميخونه و كامنت ميذاره برام حتي! (( لوس شدم ميدونم! اما خب من خيلي خوشحال بوده استم به خاطر اين اقدام سورپرايز كننده ي مامان و بابام  ))

خب تا حالتون به هم نخورده از دل و قلوه دادنم با خانواده م، بريم سراغ موضوع بعدي (خوبه كه من موضوع نداشتمااااا )

* چند وقتيه دقيقتر به امارات فكر ميكنم.. البته كل امارات به تسخير من در نيومده ( فعلا البته!) اما خب! منظور اينكه: داشتم بهش فكر ميكردم و از هواي گند و مزخرف و گرمش كه بگذريم   ميرسيم به يه نكته ي خوشگل! راستش اين فكر رو يه وبلاگ نويس توي كله م انداخت.. جناب نق نقو... تعامل فرهنگي! (‌حالا اين يعني چي؟ )

ايشون نوشته بودن كه ميتوني توي امارات به رستوران ايتاليايي بري كه صاحبش ( براي مثال ) فرانسويه.. آشپزاش فيليپيني و ايراني و غيره.. گارسوناش هندي يا فيليپيني و غيره! و مشتري هاش از هر جايي كه فكرش رو بكني! ايران! استراليا!‌آلمان! هند! و غيره! منظور اينكه توي يه چارديواري ميتوني يه عالمه فرهنگ پيدا كني و يه عالمه آدم با كالچر هاي مختلف!

دانشگاه منم همينطور.. توي يه كوچولو دانشگاه چيزي حدود ۴۵ مليت مختلف داريم ( آماريه كه دانشگاه ارائه داده )

امارات پديده ي خارق العاده اي نداره اما نميشه گفت چيزيم نداره! به هر صورت اينجا يه گزينه ايه كه ميشه واسه زندگي كردن بهش فكر كرد!

بگذريم!

* خب توي يه وبلاگ خوندم كه يكي نوشته بود چجوري شروع كرده به نوشتن و توانايي نويسندگي رو ديده توي وجود خودش! خب منم چون از اين موضوع خوشم مياد، مينويسم واسه دل خودم! باشد كه پرهيزگار شوندم!

تاريخچه ي نوشتنم اينجوري بود:

خب از انشا نويسي آدم ميفهمه چكاره ست! من هميشه نوشتن رو دوست داشتم.. يه خورده سنم كه كمتر بود، واسه خودم و توي خلوت خودم مينوشتم.. و البته سرنوشت همه ي نوشته هام سطل زباله بود! بعد از يه مدت بعضي از نوشته هامو واسه خواهرم ميخوندم و بعد مچاله ش ميكردم مينداختم سطل آشغال! يادمه يه شب كه اين كار رو داشتم ميكردم و به مرحله ي مچاله شدن كه رسيد خواهرم نذاشت بندازمش سطل آشغال و ازم گرفت و واسه خودش نگهش داشت.. كه خب ديگه بعدش ننوشتم! به جاي تشويق، سركوب شدم!  ( شاهكار كه ميگن يعني من!‌) دو سه تا هم داستان واسه بچه ها نوشتم كه البته كسي از وجودش با خبر نشد! بسكه من تو دارم ماشالله خلاصه ي كلام اينكه از همون عنفوان كودكي (!!) نوشتن رو دوست داشتم و باهاش آروم ميشدم و هنوزم ميشم! هنوزم گاهي روي كاغذ مينويسم و بعدم همون داستان هميشگيه سطل آشغال!

تا اينكه گذشت و رسيد به سال ۸۱

يه روز خونه ي يكي از عمو هام جمع شده بوديم .. و يكي ديگه از عمو هام ( نويسنده ي وبلاگ قهوه ي سرد كه لينكش رو ميتونيد گوشه وبلاگم پيدا كنيد ) از وبلاگ صحبت كرد! منم تريپ < نمنه > بودم! خب نمیدونستم وبلاگ چیه! ( اگه اون موقع ازم شیمی و ریاضی و تریپای مثبتی میپرسیدن بیشتر بلد بودم!‌) خلاصه! تا اينكه به همكاري داداش خان ارجمند، مهندس سيد علي طباطبايي يه وبلاگ ساختم! اون موقع ها، عشق اسم نيلوفر بودم و اسماي پيشنهاديمم واسه وبلاگ خودم همش نيلوفري بود! < نیلوفرانه، چرخ نيلوفري > و از این قبیل .. و بين اونهمه نيلوفر، دختری از جنس بلور هم توش بود! که به داداشم گفتم و اونم دختری از جنس بلور رو اوکی داد و منم تائید کردم و این شد که من توی تاریخ ۱۷ شهریور ۸۱ صاحب وبلاگ شدم! که با این جملات شروع شد : خوشحالم در دنیایی قرار گرفته ام که مطالبش تراوش دلهای پاکی ست که یا گرفته اند و مینویسند و یا شکسته اند و میغرند!

که البته نوشته ی داداشم بود! (‌شخص مذکور!)

خیلی مواقع به آرشیو وبلاگم یه سر میزنم! خب خودم الان بعد از ۴-۵ سال خوشم نمیاد از اونا! اما بخشی از زندگی من بود! رشد فکریه من! بالاخره خوب یا بد بخشی از مریم بود! ( یعنی هست هنوزم!)

و تا امروز فقط ۲ بار تصمیم گرفتم ديگه اينجا ننويسم! یه بارش رو یادمه خسته شده بودم از نوشتن!( چون هر چی دلم میخواد رو نمیتونم بنویسم!‌ چون خیلی آدما میخونن اینجا رو که محرم من نیستن!) و دفعه ی دومم هم همین اواخر بود!

خيلي وبلاگ ساختم! با اسماي خوشگل.. مثل عينك دودي.. خواب نازك نيمه شب.. و چندين تا هم وبلاگ دو نفره با چند تا از دوستام.. كه به صورت جدي ادامه نداديم.. ولي هيچ كدومشون برام مثل دختري از جنس بلور نشد! منم اونا رو همونجوري گذاشتم و برگشتم توي لاك خودم كه همين بلور باشه!

این بود انشای من!

نتیجه میگیریم که ما در زندگی باید مثل انسان زندگی کنیم و ارزش های والای انسانی را به پشم نفروخته و همواره این جمله یادمان باشد که آدمی را آدمیت لازم است! ورنه هر گبری به پیری میشود پرهیزگار!

البته گاهی هم میشه که نتیجه گیریمون خیلی فرق داشته باشه با لپ کلام!

* همچنان به امر مقدس ولگردي با دوستان و يا تنهايي، مشغولم! زير آفتاب سوزان، كنار دريا.. خلوت جالبيه! اما گاهي حس تنهايي بدجوري توي وجودم رخنه ميكنه! يعني خودمم خودمو تنها ميذارم!

* راستی! من یه قالب خوشگل میخوام .. لطفا آدرس اون سایت پرشین وبلاگ رو ندید!

یه قالب خوشگل و تر و تمیز

هر کی سراغ داره، پليز يه سوت بزنه! منم سه سوت برم سراغش!

لطف ميفرماييد پيشاپيش!

* يه چيزي هم اعتراف كنم.. اصلا از اين آپه خوشم نيومد چون همزمان داشتم تخته نرد رو كم كني با دوستم بازي ميكردم.. زياد به دلم ننشست! اما حوصله ويرايش ندارم! فعلا ميتونيد گوجه فرنگي بكوبيد تو سر من .. منم جاخالي بدم بخوره به ديوار! كمونه كنه برگرده تو صورت خودتون.. تا درس عبرت بگيريد و گوجه فرنگي حواله ي من نكنيد!

* در آخر! وبلاگ هايي كه لينكشون رو سمت چپ وبلاگم ميبينيد، ارزش خوندن رو دارن! ( البته به آدماي خيلي احساساتي توصيه نميكنم وبلاگ آرين رو بخونن! چون من كه خودم خيلي جلوي خودمو ميگيرم براي احساساتي نشدن، اون وبلاگ رو كه خوندم رفتم تو كما! و البته ساب وبلاگي كه اونجا هست - وبلاگ بچه هاي بوستان ۳۱ - پيشنهاد نميكنم بخونيد اگر خيلي ملاطفت داريد! ولي جالبه! مرگ واسه همه ست! پير و جوونم نداره! بچه ي ۱ روزه و ۱ ماهه و ۱ ساله هم نداره! .... من از مرگ بدم مياد!... حالا ميخوايد بخونيد، بخونيد! شايد بفهميم چقدر راحت ميشه مرد! )

* چشماتو ببند! حالا فكر كن اين اختيار رو داري كه هر جايي كه اون لحظه دلت ميخواد ، ميتوني باشي.. كجا رو انتخاب ميكني؟ چرا؟ فكر كن اين اختيار رو براي ۲۴ ساعت ( يك شبانه روز ) در اختيار داري!

خودم ميگم توي آپ بعديم كجاها دوست دارم باشم! و چرا!

هر كيم خواست، توي وبلاگش بنويسه راجع بهش! ( من هم وارد باند مخوف بازي وبلاگي شدم ظاهرا !)

* شب خوش! دیگه حال ندارم بنویسم وگرنه چشامو ببندم هنوزم میتونم بنویسم!

خدافظ