ميدونم اين بار هوارمه كه اينجا از امام رضا مينويسم!

اما اين بار فرق داره!‌ ميخوام بگم چطوري اون دختري كه حتي واسه گردش علمي هم كه شده، نميرفت زيارت و مشهد، حالا كه توي محيطي قرار گرفته كه عملا بايد بي خيال اين حرفا باشه و زندگي رو بدون اين اعتقادا بگذرونه، بيشتر از يه سال و شايد دو ساله كه لحظه شماري ميكنه واسه زيارت مشهد!

راستش همه چيز از اينجا شروع شد! از يه مسافرت 30 ساعته به مشهد! ( فكر كنيد با ماشين از تهران تا مشهد چند ساعت راهه! بعد بازم فكر كنيد كه اين رفت و برگشت و بودن توي مشهد، روي هم رفته 30 ساعت طول بكشه!! < اين خانواده ي منه كه اينجوري بدون برنامه، عالي ترين سورپرايز ها رو به همراه ميارن! .. تبليغ > ) .. این مطلب رو میتونید از اینجا بخونید.. مسافرت ۳۰ ساعته به مشهد

این دقیقا زمانی بود که چیزی در حدود ۱۵ روز بعدش، من واسه زندگي اومدم امارات!

توي اين دو سال زندگي اينجا، خيلي تغيير كردم از نظر اعتقادي.. چون تنهاييم بيشتر شد.. بيشتر تونستم براي خودم باشم و فكر كنم و تصميم بگيرم و عمل كنم! بهترين روزاي زندگيم توي اين دو سال رو ميتونم به ماه رمضون سال ۸۵ اشاره كنم! و مخصوصا شب هاي ضربت خوردن امام علي! واسه اولين بار بود كه اشك ميريختم چون تازه بعد از ۱۸ سال فهميده بودم چه اتفاقي رخ داده توي اون شب! و اصلا هم يادم نميره كه خجالت نميكشيدم كه جلوي بابا و خواهرم گريه كنم! ( راستش توي اين مورد گريه، يه كم خجالتيم و دوست ندارم به كل گريه رو.. مگه اينكه چي بشه! .. ) اونقدر از اين تغيير احساسم راضي بودم كه حد نداشت! توي اين دو سال، دو بار ايران اومدم و هر دو بارشم سال اول بود كه اينجا بودم و هر كدوم به فاصله ي ۶ ماه از اومدنم به اينجا بود ولي خب اونقدر زمان كم بود ( ۵-۶ روز ) كه وقت براي يه سفر به مشهد نبود!

اينو يادم رفت بگم اصلا شروع اينا از چي بود!‌ با اون مسافرت، خب من يه خورده هوايي شدم و خيلي بهم چسبيده بود و زمينه ساز شده بو برام واسه يه پيشرفت معنوي! ولي خب ديگه بعد از برگشتن و تا مدت ها بعدش، كمرنگ شد چون ديگه دور شدم از اون فضا.. تا اينكه توي دوره ي شب نشينيم، يه شب توي هال نشسته بودم و اتاق هم تاريك و سرگرم نت بودم كه يه كليپ ديدم.. كليپ امام رضا ي محسن چاوشي!‌ به قدري اون فضا عجيب و سنگين شده بود برام كه قلبم شروع كرد به تپيدن! ( نه كه قبلش نميتپيدا!   يعني جوري توي سينه م ميكوبيد، كه خودم احساس ميكردم كه يه چيزي به اسم قلب اين تو هست!! )‌و همون شد مقدمه اي براي من كه دوباره برم توي اين خط و فضا ها! با اون كليپ، حس خفته ي زيارت، در من دوباره بيدار شد و شروع كرد به نزاع باهام! هيچ راهي براي رفتن به مشهد برام باز نميشد و نشده! بالاترم گفتم كه توي اون دو باري كه اومدم ايران، مشكل زماني داشتيم و مشكلات ديگه كه نميتونستم به آرزوم برسم! ( هنوزم نرسيدم!) ... < راستی! گفتم آرزو! اینم یه حسرته و یه درخواست و خواهش قلبی.. چون میدونم بهش میرسم، آرزو نيست! اما راحت تره برام از واژه ي آماده ي آرزو استفاده كنم!‌>

خلاصه.. توی این مدت، قرآن و روزه و موزيك ها و سخنراني هاي مذهبي و سايت هاي مذهبي و پرسش و پاسخ و غيره و غيره بود كه ميخوندم و انجام ميدادم! الحق و والانصاف كه روحم كاملا ارضا ميشد! از نظر روحي حس سبكي خاصي داشتم! مثل همون حسي كه بعد از آخرين زيارت داشتم!

توي اينهمه مدت، خيلي وقتا خواب ديدم كه رفتم مشهد.. خيلي مواقع اونقدر برام اين خواب غير منتظره بود كه شرمنده ميشدم!‌ يه بار دقيقا يادمه كه خواب ديدم رفتم زيارت و همونجوري كه ميخواستم زيارت كردم و سبك شدم!‌ از خواب كه بيدار شدم انگار واقعا زيارت بودم.. از اين خوابا زياد ديدم.. ميدونم از راه دور هم ميشه زائر بود!‌ من دلم توي حرم امام رضاست.. توي ذهنم، هر چي يادمه از آخرين زيارت، باز بيني ميكنم.. من زيارت ميكنم.. من زائر امام رضام.. حتي بدون اينكه دستم ضريحش رو لمس كنه.. بدون اينكه چشمام خيره بشه به گنبد طلاييش.. اما دلم! دلم كه اونجاست.. روحمه كه بايد سبك بشه .. روحمه كه بايد با اون فضا يكي بشه.. كه شده.. كه هست..

اونقدر آدما و دوستام مشهد رفتن و واسه م زيارت كردن!

اونقدر برام دعا كردن كه برم مشهد

مامانم برام نماز حاجت خوند توي مشهد.. هنوزم اس ام اسش رو دارم كه برام فرستاد.. دو ركعت نماز زيارت، از طرف فرزند دلبندم هديه شد!

يه دوست ديگه دارم كه هر از گاهي برام دعا ميكنه.. مينو توپولي.. آخرين بار واسه دعاي كميل رفته بود حرم.. و چقدر شيرين بود كه به ياد من بود و برام دعا كرد... و همون شب من هم خواب زيارت امام رضا رو ديدم!

من آدم خاصي نيستم.. من هيچي نيستم.. من فقط دلداده م.. من فقط عاشقم.. من فقط تشنه ي زيارتم! ... تشنه اي كه براي رسيدن به آب، بايد كيلومتر ها مسير رو طي كنه.. و فقط در يك صورت ميتونه زنده برسه به آب.. اونم اميد ه و زنده بودن به ياد آب و تلاش واسه رسيدن بهش!

من لياقت نداشتم ادامه بدم قرآن خوندن و توي اون فاز رفتنم رو حفظ كنم.. نه كه دور شده باشم نه! دوست دارم دوباره برگردم توي اون حال و هوا.. و بر ميگردم!

حالا اين بار كه خواستم بيام ايران، به اميد خدا و به ياريش، ميخوام دو هفته بمونم.. مامانم يه حرف خوشگل بهم زد كه اميدوار شدم و به صورت خفن، دچار خوشحال زدگيه حاد شدم! اونم اين بود كه مامانم ازم پرسيد كي تعطيلات تابستونيم شروع ميشه.. ميخواست بدونه كي ميتونيم بيايم ايران كه بتونن بليط رزرو كنن واسه مشهد رفتن!!‌ فكر كن من چه حالي دارم!  

نميخوام برنامه ريزي كنم براش و دلم رو زيادي خوش كنم چون تجربه ثابت كرده كه من واسه هر كاري برنامه ريزي كردم، همه ش نقش بر آب شد و بايد خودم رو غافلگير كنم كه كارها پيش بره! يه نمونه مثال ميزنم:‌ من اين هفته برنامه ريزي كرده بودم كه براي يه كار تحقيقاتي، صبح برم شارجه.. آقا همون شبي كه من تصميم گرفتم برم، آنچنان مريض شدم و سرما خوردم كه ترجيح دادم پامو از خونه بيرون نذارم صبح.. و استراحت كنم!‌

خلاصه!‌ اي خدا تو بخواه.. امام رضا تو بطلب.. من بتونم بالاخره به اين خواسته ي دلم برسم!

گفته بودم دوست دارم مومن باشم.. اين مومن بودن از اينجا شروع ميشه!

ميخوام بازم با اعتقادم حال كنم! ميخوام از الان خودمو آماده كنم! با لياقت بشم.. كه ديگه امام رضا روش نشه منو نطلبه!

خيلي زياد شد.. راستش ميخواستم اون موضوعي كه توي آپ قبلي ازش خواستم بنويسم رو ادامه بدم كه يه اتفاق ديگه افتاد..يعني جريان اين بود كه توي استيتوسم نوشته بودم من ميخوام به سوي تو سفر كنم، امام رضا.. كه يكي از دوستام اومد و گفت چقدر دلداده ي امام رضايي و منم اين جريانا رو گفتم و باز رفتم تو حس.. واسه همين خواستم حسم رو ثبت كنم و هم خط و نشون بكشم واسه امام رضا كه منو ببره پيشش

آپ بعديم مينويسم كجا ميرم و چرا ميرم.. خب تابلوئه اولين جا پيش امام رضاس!

دست خدا امانت

**

من قالب رو عوض کردم.. یه چیز بهتر گذاشته بودم.. ولی خب قسمت کامنت هاش باز نمیشد! ناچار برگشتم سمت همین پرشین بلاگ خودمون!

شاد زی