سلام
راستش مدتیه حسی برای نوشتن ندارم. شاید چون آرامشم زیاد شد نیازی به نوشتن ندیدم.
جریان این آرامش چیه حالا؟ سیت وگوئم!

*

آپ قبلیم فکر کنم یه روز از اومدن مامانم به اینجا میگذشت.. و من همچنان شب بیداری و خواب نا آروم و .... داشتم.. تا اینکه 1-2 شب قبل از برگشتن مامانم به خونه ی بابام () من به سبک نی نی های دو ساله توی بغل مامانم خوابیدم... من بعد از مدت های طولانی عطر مخصوص مامانم رو استشمام کردم.. و خب اگه شماها هم به قدر کافی لوس باشید و توی بغل مامانتون خوابیده باشید، میدونید اون عطر، چقدر آرامش بخشه خلاصه... قصه ی کابوس های شبانه ی من، قصه ی بی خوابی های من، به سر رسید و من یک هفته س با آرامش میخوابم و ساعت 5 صبح اتوماتیک بیدار میشم از خواب..... به بهشت نمیروم اگر مادرم آنجا نباشد... برای یه نفر کامنت گذاشته بودم راجع به این جو گیری... همیشه روز مادر که میشه، خیلی مهربون میشیم و بهترین حرفا رو به مامانمون میزنیم و هزار تا کار دیگه میکنیم برای خوشحالیش.. اما از روز بعدش دوباره ما میشیم همون بچه های نا خلف و قلدر و گردن کلفت! من خیلی دوست دارم واسه مامانم و بابام، دختر خوبی باشم.. گرچه شاید فرصت برای نشون دادن خوبی ها، فعلا، کم و کوتاه باشه.. اما توی همون فرصت های کم میدونم چقدر اذیتشون کردم و میکنم ( مامان! فکر نکنی من بچه ی خوبی شدما.. اینا فقط واسه ی روز مادر ه.. بذار یه چند روز بگذره بازم اذیتت میکنم )
خلاصه که اینم جریان ماست... دنیای قشنگی توی خونه مون هست.. یعنی اینجا.. بین ما سه نفر... بیشتر از این جریان رو هندی نمیکنم

*
آقا من واقعا نمیدونم چه شباهتی به عربا دارم نه که ازشون بدم بیاد.. نه اصلا" .. اما خو من اصلا فکر نمیکنم چهره م شبیهشون باشه.. حالا شاید از نظر ابعاد یه کم شبیهشون باشم اما جون حاجی از نظر چهره زمین تا اسمون باهاشون فرق دارم. حالا جریان اینجوریاس که من هر جا که میریم، چه خرید چه ارایشگاه چه توی دانشگاه کسی برای بار اول میبینه منو و ... ملت شروع میکنن باهام عربی حرفیدن آخه من به کی بگم من عربی بیلمیرم.. انا دنت هو انی لغه العربیه فی ملاجی * ( پی نوشت دارد )حالا اینجوری شد که حرصم در اومد.. رفته بودم پیرایشگاه بعد یه دختره 12 ساله تقریبا اونجا بود.. چند بار رفته بودم اونجا، منو دیده بود.. منم که اصلا از قیافه م داد میزنه خیلی اعصاب بچه دارمخلاصه بچه اومد تریپ رفاقت بذاره و آشنا بشیم با هم ازم سن و سالمو پرسید بعد یه سری سوال راجع به موهام و اینا .. بعد دید منم مث بچه های خوب دارم جوابشو میدم پرسید اردو بلدی؟ گفتم چند تا کلمه... بعد گیر داد که بگمشون.. منم گفتم کسی هو؟ ( یعنی کیف حالک حالا ملت حق دارن گیر بدن که من عربم!) بعد گفت همیــــــن میشه چند کلمه؟ گفتم نه بابا بلدم چند تا دیگه... اما حرف بی ادبیه... حالا یکی بیاد گیر این بچه رو باز کنه که گفت چه فحشایی بلدی منم که دم به تله ندادم خلاصه گفتم حالا بچه فحش ها رو بلد نباشه من یادش بدم دیگه مامانش تر میزنه توی صورت من خلاصه به روش خودم بچه هه رو پیچوندم و گفت حالا خوبه باز تو چند تا کلمه اردو بلدی.. من که عربی بلد نیستم هیچی! منم خودمو کوبوندم به دیواره کوچه ی علی چپ اینا.. گفتم چه باحال منم بلد نیستم... اینجوری شد: زبون مادریتو بلد نیستی؟ حالا خوبه خواهرمم اونجا بودااااااااااااا... اصلا چرا به اون نگفت عربه و به من گیر داد حالا بیا بهش ثابت کن به جون حاجی من ایرانیم
مثلا این موضوع خیلی دغدغه ی بزرگیه واسه من! حالا به این شکلکا و طرز نوشتنم نگاه نکنین. خدایی واسه بازی با احساساتتونه که اینجوری مینویسم.. وگرنه خو اصلا من اهل جزایر قناری یا اصلا عرب چه فرقی میکنه

( پی نوشت: هر چی توی مدرسه ذهب ذهبا ذهبوا بهمون یاد دادن، من اولین چیزی که اینجا از عربی یاد گرفتم یه فحش بود! اونم نه از این فحشا ها! تازه کی یادم داده باشه خوبه؟! رفیقم که هندی ه )

*

میبینم که پای رویا خانوم به کلبه ی درویشی ما باز شده.... میشناسین رویا رو؟ ( امیدوارم این چیزایی که الان مینویسم رو نخونه.. چون اصلا حال ندارم خودشو برام بگیره و فکر کنه آدمه
)
خب من با رویا، از سال دوم دبیرستان همکلاسی بودم.. از اون رفیق فابریک ها شدیم بعدنا.. تا حدی که هیچ دوستیم رو به اندازه ی رویا دوست نداشتم و به شدت منتظر دیدنشم... رویا تنها کسیه که میتونم به جرات ادعا کنم در روز لااقل یک بار به یاد من میفته! و من هم متعاقبا" ! خیلی دوستش دارم همچنان.. روزهای زیادی با هم گذروندیم.. خاطرات مشترک و شیرین وگاها تلخی با هم داریم.. کی رود از خاطر من ... رویا اگه اینجا رو خوندی بدون هنوز اون افطاری و اون یکشنبه ای که تو گولم زدی رو یادمه... نه با بدی.. با خوبی.. حتی فحشتم میدم که چجوری تو نیم وجب بچه منو گول زدی .. به یادتم همیشه... لحظه ی دیدار نزدیک است
باز خصوصی نوشتم


*

تا حالا شده 2 تا دل داشته باشین؟
تا حالا شده یکی از دلاتون بترکه؟
خیلی سخته حسن.. خیلی
دل من ترکیده و من دو هفته س از هر گونه احساسات دل گونه محرومم دل بابا! دل دیگه! Dell مونگولا


*

باز زدم تو نخ کف استاد بری!
ترم قبل به جز یکی از درس هام میشه گفت شاهکار کردم.. 100 - 99- 98- 94 نمره ی 4 تا از درسام بود... اون 98 و 99 بدجوری دلمو می سوزونه
حالا این ترم هم گرچه امید ندارم اونجوری رکورد بزنم اما یه درسی دارم به اسم Public Speaking .. از این استاده خاطره ی خوبی ندارم.
من ترم اول که بودم تازه 3 ماه بود که اومده بودم امارات و انگلیسی هم همون 3 ماه میخوندم... و بعد ترم اول رو اکتبر شروع کردم. خب اون موقع سواد انگلیسیم در حد الانم نبود ( نه که پروفشنال باشم الان هان! نه! اما دیگه هیچ مشکلی ندارم در این رابطه ) خلاصه یه درس من با این استاده داشتم.. درس روانشناسی.. که خب لغات سنگینی داشت و برام سخت بود این درس... اما من خودمو می رسوندم به کلاس.. اما سر کلاس زیاد چیزی حالیم نبود.. اون موقع یه دوستی داشتم که وضع زبانش از من خوف تر بود! یه چیزی تو مایه های " هیچی نفهم " بود! خلاصه یه روز سر کلاس استاده بی مقدمه رو کرد به من و دوستم - جلوی همه ی بچه های کلاس - گفت بهتره این درس رو drop کنید و ترم های بعد بردارید که انگلیسیتون بهتر شده باشه! اقا منو بگی عصبانی.. از کلاس رفتم بیرون و همون موقع درس رو drop کردم و یه درس دیگه گرفتم به جاش.. و هنوز بعد از گذشت 6 ترم، اون درس رو نگرفتم.. تا اینکه این ترم مجبور شدم public speaking رو با همین استاده بگیرم. برای این کلاس باید speech بدیم و تمرین کنیم که چطوری توی مکان های عمومی سخنرانی کنیم و از این حرفا.. استاده هم اول ترم گفت که تا قبل از امتحانای میان ترم ماکزیمم 3 تا speech باید بده هر کسی وگرنه نمره نمیگیره.. منم واسه پوز زنونش تا الان 4 تا speech دادم و یکی هم یکشنبه دارم دوباره یعنی 5 تا speech تا قبل از امتحان میان ترم. دیشب که کلاس داشتم با این استاده و یه speech هم داشتم، خود استاده شروع کرد تعریف کردن ازم.. گفت تنها کسی که اونقدر اعتماد به نفس داره و سخت کوشه که 4 بار speech داده و هر بار بهتر شده و از این تعریفا که خب خوب نیست من تعریفای استاده رو بنویسم
ها راستی ترم یک که بودم درس مقدمات بیزینس رو هم drop کرده بودم.. خب اونم چون سنگین بود به نسبت سطح دانش انگلیسیه من... ترم دو که با یه استاده دیگه اون درس رو با نمره ی 85 پاس کردم استادی که ترم یک این درس رو باهاش گرفته بودم ازم پرسید نمره م رو و وقتی شنید، چشماش زد بیرون مقداری! بهم گفت خیلی سخت کوشی.. اما من خودم احساس نمیکنم
خلاصه لپ کلام اینکه احساس میکنم زیر ذره بین دانشگاهم! به عنوان یه بچه مثبت و درس خون! چون ترم قبل که رفتم کارنامه م رو بگیرم، یه خانومی توی قسمت امتحانات بود که من واسه اولین بار بود میدیدمش و وقتی بهش reg. ID رو دادم و اسمم رو گفتم بهم گفت: eeeeeeeee ? مریم تویی؟!
خب من نمیدونم این معناش چیه! دلیل اینکه از شناختن من مشعوف شد چی بود؟ ترجیح میدم به افکار خوبم ادامه بدم و فکر کنم که قراره کسی بشم


*

راستی یه چشم روشنی به مامان و بابای عزیزم و مهسای نازنینم بدهکارم.
علی داداشی رفته ایران و ایشالله اگه خدا بخواد، ما هم تا 2-3 هفته ی دیگه بهشون ملحق خواهیم شد.. تا ببینیم خدا چی میخواد.

*
واقعا وقتی شروع کردم نمیدونستم چی قراره بنویسم ولی خب نوشتم! پر حرفیم کردم بسی! ولی چسبید.. خاطرات قشنگ محاله یادم بره ( با سبک حمیرا )

*

آی خدا یادم رفت!
این یاسی الان میاد باز غر میزنه
یاسی منو دعوت کرده بود به یه بازی ( بچه بازی )
سوال: اگه یه تکیه ابر داشتی چی میکردی ؟
جواب: حقیقتش سوال سختیه .. یعنی کله ی سحر بخوای به این چیزا فکر کنی بسی مخت با حالت شعف فحش میفرسته برات.. اما خب نه که من تحمل غر غر های شازده رو ندارم
ترجیحا" فحش های مخ رو به دیوار حواله کرده، بسی فکر نموده و جواب میدهیم!
راستش اگه یه تیکه ابر داشتم اصلا آرزو نداشتم سوارش بشم ( جون حاجی به خاطر اضافه وزن نمیگما!) ولی خب خیلی یخه من بخوام سوار ابر بشم! مگه ابر ه بلا نسبت ه گاو، خر ه که مث اسب بخواد به من سواری بده؟
من فکر میکنم اگه ابر بهم بدن، هی دستم رو از این ورش میکنم توی اون ورش .. مث وقتی که هواپیما از توی ابر عبور میکنه.. از پایین ابر میره بالای ابر ... موقع فرود هم دوباره از بالای ابر بر میگیرده به پایینش.. من عاشق اون لحظه م.. عشق اینم که هواپیما نزدیک ابر باشه و یا ترجیحا داخل ابر!
فکر کنم جز حرکت وسط ابر ه یا سوراخ سوراخ کردنش دلم نخواد کار دیگه ای باهاش بکنم
راستی خیلیم دلم میخواد بدونم اون تیکه ابر ه توی یه پلاستیک سایز خانواده ( یعنی پلاستیک زباله .. نه سیاه رنگ هان.. رنگ روشن < داریم همچین چیزی؟ >) چه شکلی میشه.. شاید این کار رو هم باهاش امتحان کردم.
شایدم یه نخ بستم بهش.. به عنوان بادبادک ازش استفاده کردم.

چمیدونم خب حالا .. یه تیکه ابر رو از کجا میخواین بیارین بدین دست من؟
من بازی ه خوشمل میخوام.. کسی سراغ نداره؟ واسه وبلاگ بازی میگما


خب شاد باشید
بهترین ها رو براتون آرزو میکنم
و شادی و سر بلندی و سلامتی رو برای همه علی الخصوص خانواده ی خودم، از خدای بزرگ، خواستارم.
دوست داشتنی ها رو دوست بداریم و از زشتی ها بپرهیزیم! ( واعظ السلطنه... )
( پی نوشت: این دوست داشتنی ها و زشتی ها رو خودت برای خودت تعریف کن! )

دست خدا امانت..