وای نمیگم این روزا چطوری گذشت! هر چی بود با چاشنی امتحان بی نهایت مزخرف بود.. اونم امتحانایی که برنامه ش نسل آدم رو میاورد جلوی چشمش! البته تقصیر خودمه! حالا هیچی اینا رو بیخیال برسیم به موضوع اصلی
ساعت  8 شب آخرین امتحان رو دادم و اومدم خونه و چندین کار کوزت وار انجام دادم و ساعتای 9-9.30 حرکت به سمت فرودگاه.. بین راه تلفنی با دوستام خداحافظی کردم و تا رسیدیم و شام خوردیم، گفتن برید سوار هواپیما بشید!(11.30) اصلا گذشت زمان رو حس نمیکردم! از اینکه انتظار کشیدن باعث نشده بود که زمان کند بگذره بی نهایت خوشحال بودم. وقتی توی هواپیما مستقر شدیم ساعت شاید یک ربع به 12 بود! احساس عجیبی داشتم! نمیدونستم دارم میرم مسافرت یا دارم از مسافرت بر میگردم!  ( بچه دچار دوگانگی فرهنگی شده بود خوب!) ..خلاصه حس خوشمزه ای بود.. داشتم به این موضوع ها فکر میکردم که ایران چه خبر خواهد بود! خلاصه کلی واسه خودم و توی ذهنم، این دو هفته رو مرور کردم! .. تا وقتی هم رسیدیم خدا رو شکر دو ساعت طول پرواز هم کشنده نشد! خدا عجیب حال میداد بهمون! تا موقع نشستن هواپیما همه چیز خوب بود اما دیگه آخراش داشتم امید به زندگی رو از دست میدادم! ردیف 27 بودیم و نزدیک موتور خونه!! ( حاجی زغال بریز !) اونقدرم این خلبانه به طرز ضایع و زاقارتی هواپیما رو روی زمین هدایت کرد که گفتم آرزو به دل موندم! 
خلاصه بخیر گذشت و پیاده شدیم از هواپیما.. وااااااااااااایییییی هواااااااااااا خنــــــــــــــــــک  یه خورده هم احساس سرما میکردیم.. البته مسافر ها هیچ احساسی نداشتن.. فقط ماها و اون عربای بدبخته گرما خورده، توی دمای 20 درجه احساس خنکی میکردیم! و البته یه نی نی شاید 2-3 ساله بود.. از همون عربا ( شوووووووف؟؟).. به طرز کاملا مشهودی به خودش میلرزید.. که داداشم طی عملیات فردین نامی، کتش رو به اون بچه داد تا خاطره ی خوشی از ورود به ایران توی ذهنش باقی بمونه
خلاصه اینجا هم گذشت و قدم گذاشتیم توی محوطه ی فرودگاه و نهایتا" آخرین پله ای که ما رو وارد میکرد به محوطه ی تحویل بار.. که اونطرف شیشه ها بابایی و علی داداش رو دیدیم  وای من دیگه داشتم بال بال میزدم! حالا مگه بار ها رو میدادن ن ن ن ن؟؟ ( جالب بود گروه ما، مسافراش بودن، بارها نبود.. یه سری بار بود مسافراش نبودن!!)
خلاصه ش کنم که رسیدیم اونور و بغل و ماچ ماچ و بوس  وای ی ی ی ی ی خیلی خوشمزه بود دیشب.. یه چیزی که اصلا" فکرشم نمیکردم، اتفاق افتاده بود و درجه ی امید به زندگیم دوباره رفت بالا!
الان بیشتر از این نمیتونم بنویسم.. منتظر مهمونیم. مامانم داره میگه: فقط مریم! نظم این دو تا اتاقا با تو! اگه کسی برسه و تو اینجا رو تمیز نکرده باشی من میدونم و تو!
( سر ناهار بحثه همین کار کردن و اینا بود.. به مانیم میگم فدات بشم بذار کارارو از روز دوم! الان تازه روز اولیه که ما رسیدیم! مامانمم گفت باش! .. حالا میبینید چقدر روش اثر کرده!! )
آها راستی! تهدید های من کلی اثر کرده!  وقتی از خواب بیدار شدیم، نون بربری دااااااااغ با الویه حاضر بود!!  ای ول پشتکار! تازه همه چیز به اینجا ختم نشد! ناهار هم جوجه کباب توپول.. محصول زحمات بی شائبه ی حاج آقا بابایی  و کباب کردن توسط زن داااااش  ( ابهت خواااار شووووره همه ش هااااا ) < جونم مهسا جون؟ چی میگی عزیزم.. وایسا اومدم! .. چیزه! مث اینکه زنداداش ابهتش بیشتر شد یه لحظه!>
وای من برم بعدا میام دوباره.. دو هفته خونه ی بابام می مونم وقت زیاده حالا!
ایام به کام.. شاد زی ال آو یو.