سلام و درود و تهییت ( داریم این کلمه رو ؟ ) و اینا به روان پاک مردمان این مرز و بوم! ( یه چیزی توی مایه های ای توی اون روحتون!)
غرض از مراحمت .. هان نه اول اینو بگم که حوصله ندارم هی شکلک اضافه کنم وسط نوشتنم چون پارازیت میشه و ممکنه که یادم بره چی میخوام بنویسم.. فلذا (!) هر احساسی که از خوندن هر کلمه پیدا میکنید رو توی قالب اموتیکون ببیند.
خب خلاصه..
دیگه داریم روزای آخر ایرانی بودن رو طی میکنیم!( جو گیر نشدم! منظورم ایران بودنه) قرار بود جمعه یعنی فردا برگردیم که به دلیل بعضی دلایل که اگه بگم خودمو ضایع کردم، موندگاریم تا احتمالا" دو شنبه!
روزها با خوبی وبدیش گذشت و خدا رو شکر هم خوب گذشت و اتفاقات خوب، بیشتر از ناخوشی ها، رخ داد.. که همینجا لازم میدونم بوسه ی عشق بزنم به دستان پر مهر و عطوفت باری تعالی!
نمیخوام همه ش رو شرح بدم که چی گذشته توی این مدت و چه کارا کردم فقط یه چیزی رو مینویسم چون قول دادم بنویسم راجع بهش... گرچه اعتراف به خلیت میباشد! ( با ضمه )
دو شب رفتیم خونه ی مادر بزرگ ( مامانه مامان ) لنگر انداختیم و همه مون طی عملیات بی شعورانه ای، همه ی بزرگتر ها رو از خونه ی مامان بزرگم فرستادیم خونه ی بخت! ( یعنی همون خونه ی خودشون ) امسال جو کاملا دخترونه بود چون داداش من و پسر خاله م نبودن توی جمعمون.. بقیه ی پسر ها هم ( که میشن 3 تا ) همه جزغله و فنچول بودن و حضورشون باعث به گند کشیدن اعصاب میشد. حالا شما تصور کنید که 6 تا دختر که دست کمی از اراذل و بعضا" اوباش ندارن، با هم باشن و کل زندگی رو به گند بکشن! یادش میفتم خنده م میگیره که پتانسیل چه کارایی رو دارم من .. اما شرایط مهیا نیست!
خلاصه.. شب ها که جمیع اراذل تا جایی که در توان دارن، بیدار میمونن.. که من شب اول به دلیل کم خوابیه شب قبلش، ساعت 2-2.30 در حالی که دستم زیر چونه م بود، خوابم برد و یه دفعه احساس کردم زندگی برام تموم شده و قیامت شروع شده و در صور اسرافیل دمیده شده! به خودم که اومدم دیدم این صداها از حنجره ی 5 تا اراذل دیگه خارج شده که چون من خوابم برده، تلافی کردن... منم خب به دیوار خونه ی مادر بزرگمم حساب نکردمشون و به عبادت که همانا خوابیدن بود ادامه دادم.
کلا ما تصمیم داشتیم که یک شب اونجا بخوابیم و روز بعدش بریم خونه مون.. که خب این اهالیه فامیل (!) بدجوری با احساسات ما بازی کردن و ما به موندنه یک شب بیشتر هم رضایت دادیم. اما هر چی فحش بلد بودم نثار روان پاک خودم و دیگران کردم. که چون فکر میکردم یک شب بیشتر نیستیم شارژر موبایل رو نبرده بودم و اونجا روحی از دیگران سر این شارژ عنایت نمودم تماشایی! که آخرش دختر خاله م ( توی جمعمون نبود و فقط یه سر اومد مهمونی ) به شوهرش ( خب شهو بگو شوهر دختر خاله م!) دستورالعمل صادر نمود که بپر یه شارژر واسه این بچه بخر که خودشو کشت! ( البته بیشتر به فکر خودشون بودنا! چون من که خیال مردن نداشتم.. دیگران رو به کشتن داشتم میدادم) .. خلاصه حدود 20-30 دقیقه ای این موبایل رو با شارژر مذکور، شارژ کردم و به محض اینکه دختر خاله م شوهرش ( واسه گیج کردنتون اینجوری نوشتم!) از در پاشو گذاشت بیرون، شارژر خیلی با تربیت سوخت! بعد نگاه کردم روی پاکتش رو.. نوشته بود Made in China .. بعد هم دیگه عملیات شارژر باز کنون! با چاقو! همه ی دل و روده ش رو به هم پیچوندم و بدترش کردم و بستمش و انداختمش توی سطل آشغال!!
شب دوم اما دیگه من نخوابیدم و رفتم بالای منبر.. آی سخنرانی میکردم و آی این ملت بیکار چارچنگولی ( یعنی به حالت چشمای قلمبه، دهان نیمه باز، حالت تهاجمی اما نشسته ) نشسته بودن و به عرایض بنده گوش جان سپرده بودن! غیبت هر کسی رو که به ذهنمون اومد رو کردیم . به هیچ کس هم رحم نکردیم.. حتی خودمون ادای خودمونم در میاوردیم! (دیگه زده بود بالا !)
واسه هر کدوممون هم اسم گذاشتیم که خب من قول دادم بهشون جهانیشون کنم برای همین اسماشون رو مینویسم با ذکر لقب و اگه شد علت نامگذاری! البته شاید برای شماها جالب نباشه این نوشته ها.. اما دیگه چه کنم! مریم و قولش !
اول از همه لیلا که وبلاگ دختر آسمونی رو مینوشت.. لیلا (دختر خاله)، ملقب به ایول ابرو ! خب تابلوئه دیگه به خاطر ابروهای تیر کمونش !
فاطمه بزرگه !! (دختر دایی) ملقب به جزغاله.. یا خانوم پیاز داغیان بسکه هر باری که همدیگه رو دیدیم، یه خبر از هر جایی و هر سوراخ سنبه ای که فکرشو بکنی داشت!
فاطمه کوچولو!! (دختر خاله.. البته الان 13 سالشه هان گنده بک! اما چون از بچگی بهش گفتیم فاطمه کوچولو، روش مونده!) ملقب به فاطی پاتر! بسکه این بچه عشق هری پاتر ه و اعصاب ما رو سوهان میکشید ناجور! تولد هری پاتر که بود دیگه زندگی رو به خودم تیره و تار میدیدم از بس گفت! تازه شم نقد هری پاتر رو که از شبکه ی 2 پخش شد رو دید، دیگه رسما" میخواست گاز بگیره همه رو از بس عصبانی شده بود! ( همه مون اینقدر شاهکاریم! شما تعجب نکنید!)
مریم کوچولو !! (دختر دایی.. این گنده بک خانوم هم داره میره اول راهنمایی.. اما به همون دلیل مذکور، این اسم روش مونده! ) .. ملقب به چاقاله یا نخودی.. خب چون نخودی بود و باید کلی سانسور میکردیم حرفامونو که توی روح این بچه اثر منفی نذاره!
مرجان ( خواهر از گل بهتر و از جان عزیزتر) .. خانوم پاکیزه! ... یعنی خدای این بچه اینقدر تمیز و مرتبه که من ترجیحا" سکوت میکنم که آبروی خودم رو نبرم! ولی خیلی تمیز و مرتب و منظمه!
و اما مریم بزرگه که اینجانب باشم.. ملقب به Identity یا هویت! چون روی شلوارم از پشت نوشته بود Identity.. بعد دیگه مضحکه شده بود.. اصلا کلا" هویتم رفت زیر سوال!
واقعا" این اسامی به همه مون میاد! صحبت های دخترونه ی خفنی با هم داشتیم که بر میگرده به تایتل این مطلب یعنی همون " این چیه ؟ " همه رو کلا مورد عنایت قرار دادم با این گروه کلمه! حیف نمیتونم راجع بهش بنویسم.. اما به میوه و اینا برمیگرده..انار آب دار و پرتقال تامسون و پرتقال نصفه و نارگیل و فندق و نخود...
همینا دیگه بیشتر از این اگه بخوام بنویسم، هویتم که زیر سوال رفته بود به کل.. دیگه آبرو و حیثیت و همه چیم میره زیر رادیکال...
علی الحساب همه را به تقوا دعوت میکنم!
دبی دبی! بریم دبی!
رفتیم دبی چه جایی بود.. جاتون خالی صفایی بود
تو کوچه هاش خیابوناش.. عطر گل اقاقی بود
بیا با هم بریم سفر دبی دبی!
منو با خودت ببر دبی دبی!

دیگه من رفتم تا یک سال دیگه! خداحافظ ایران!
فعلا.. دست خدا امانت