یارا یارا گاهی دل ما را به چراغ نگاهی روشن کن
چشم تار دل را چو مسیحا به دمیدن آهی روشن کن

سلام.
خب خیلی وقته هیچی ننوشتم یعنی اینکه چیزی نداشتم بنویسم. یا شایدم حوصله ی ریز و درشت نویسی ندارم. اما این بار دلیلی که باعث شد دوباره مشتاق نوشتن بشم، سه تا موجور زیر کوچولو بود که امروز باهاشون آشنا شدم!
خب دوست دارم بگم ازشون! من تازگی ها به چیز های عجیبی علاقه نشون میدم. یکیش مثلا عروسک! اونم نه هر عروسکی البته.. یه عروسک هست که من به شدت بهش علاقه دارم.  که از رویا هدیه گرفتمش. تولدم سال 84.. پیش دانشگاهی بودم یعنی..یه سگ ه خوشگل که توی مدرسه از رویا هدیه گرفتم و خیلی خیلی برام عزیزه و این باری که ایران بودم، با خودم آوردمش اینجا! . این  رو من هر شب میذارم کنار بالشم و میخوابم! بدون اینکه باهاش بازی کنم البته.. فقط نگاش میکنم!
چیز دیگه ای که خب خیلی وقته همراهمه، یه بالش مربع شکل و زرد رنگه که خیلی نرمه.. که الان شده جای خواب هاپولیم اونم هر شب روی تخت، کنار سر م میزارمش و میخوابم.
شمع و فندک هم که تقریبا یه سال میشه بهشون عشق میورزم و هی شمع میخرم و بعضیاشم روشن میکنم! فندک هم دوست دارم با شعله ی زیـــــــــــــــاد
( آخرش به لطف اینهمه فندکی که من دارم، یا سیگاری میشم یا به سیگاری ها کمک میکنم!)
و اما مورد آخری که امروز یه دفعه گرایشم بهش به نقطه ی قرمز رسید!
امروز به اتفاق خواهرم رفته بودیم خرید .. بعد از مدتها دو نفری رفتیم. چون صبح ها ایشون کلاس داره و عصر ها من.. برای همین زیاد وقت نمیشه با هم جایی بریم. خلاصه امروز که رفته بودیم، 3-4 تا فروشگاه رو رفتیم و در حال رفتن به فروشگاه دیگه ای بودیم که من یه دفعه چشمم خورد به تابلوی یه مغازه. همینجوری الکی الکی خوندمش و نوشته بود : Fish Aquarium ..اوه منو بگی مثل فشنگ پریدم توی مغازه جالبیش اینجا بود که بعد از دو سال ( که الان وارد سال سوم شدم!) زندگی توی امارات ( عجمان ) من تازه این مغازه رو دیده بودم! خلاصه رفتم داخل مغازه و یه عالمه ماهی داشت تکون میخورد واقعا" تصمیم گیری گاهی مشکل میشه! من بر عکس ابعادم (!) به هر چیزی که ظریف و کوچیک باشه علاقه دارم. این بار هم رفتم سراغ ماهی های کوشولو و ریز  که سه تا از یه نوع خریدم ... اسم ماهی هاش یادم نمیاد.. فردا میخوام برم یکی دیگه هم بخرم و اسمش رو هم بپرسم و یه تنگ خوشگل و بزرگ تر هم بخرم براشون. 4 تا باشن بهترن
خلاصه اینجوریاست که طبع بنده هر روز لطیف تر میشه! 
تازه! امروز یعنی جمعه، روز پنجمی بود که من بچه ی خیلی خیلی خوبی شدم و واسه اینکه ریا نشه نمیگم چطوری!


دیگه همینا! بیشترم حالش نیست بنویسم وگرنه چیزی که زیاده، حرف!

دست خدا امانت