سلام.
هیچ وقت نتونستم دقیق متوجه بشم که چه زمانی دوست دارم بنویسم! چون گاهی زمانی که از همه جهات فشار روم هست، لام تا کام حرف نمیزنم و حتی یک خط هم نمینویسم.. اما گاهی هم که همه چیز داره به آرومی طی میشه، میام و مینویسم!
اینم یعنی حتی خودمم خودمو نشناختم! پس اگه کسی ادعا کنه که منو خوب میشناسه، باید چطوری بهش نگاه کنم؟! ! اونقدر نکات سورپرایز کننده داره وجودم که خودم رو به فکر فرو میبره تا دنبال علت باشم!
البته اینا معنیش این نبود که من خیلی کسی هستم هان! ناچ! اما خب وقتی دلم میخواد یه چیزی رو بگم، یعنی باید بگم! بحثم توش نیست! ( )
  • خب بازم این بار از اون دفعه هاییه که فقط دلم میخواد بنویسم و حتی یک موضوع ساده ی کوچیک هم توی ذهنم نیست برای نوشتن. دستم رو گذاشتم روی کیبورد و بهش گفتم : feel at home! دستمم که اصلا اهل تعارف نیست. داره مینویسه واسه خودش و منم به روحم فحش میدم که یه تعارف شابدولعظیمی ( خودم میدونم شاه عبدالعظیم!) به بی جنبه ترین مخلوق عالم زدیم! ( که همانا دست مبارک باشه!)
خب بذارید از اینجا شروع کنم:
  • 17 شهریور 1381 ... خوشحالم در دنیایی قرار گرفته ام که مطالبش تراوش دلهای پاکیست که یا گرفته اند و مینویسیند و یا شکسته اند و میغرند!
از این 17 شهریور ها، 5 سال گذشت و هر سال من به همراه وبلاگم و دغدغه هام بزرگ و بزرگ تر شدم! و تا 5 روز دیگه پنجمین سالگرد به دنیا اومدن " دختری از جنس بلور " خواهد بود! وبلاگی که صاحب 15 ساله ای داشت که همیشه عاشق نوشتن بوده .. اما خیلی ناشی... هر از گاهی آرشیو وبلاگم رو یه نگاهی میکنم و باور میکنم که من هم یه روزی 15 ساله بودم و با همه ی احساسات یه دختر 15 ساله! < دختر بودن گاهی و فقط " گاهی " برایم شیرین میشود >
مطالبی رو میبینم که حتی خودم نمیدونم دلیل نوشتنشون چی بوده.. چون همیشه مبهم نوشتم و گاها" مخاطب نوشته هام به هیچ عنوان مشخص نبود و الان خودم انگشت به دهن موندم که من بعضی چیزها رو چرا نوشتم!

  • و اینک! مریم، صاحب وبلاگی 5 ساله، خود در آستانه ی 20 سالگیست! ( 7 مهر، مهر 20 سالگی من هم به پیشونیم خواهد خورد! )

  • من خیلی حالم خوبه.. زندگی داره آروم و بی سر و صدا پیش میره.. هیچ مشکلی توی خونه نداریم به لطف خدا. دلتنگ نیستم.. هر چه که میخوام رو دارم و هر چه که هنوز نمیدونم میخوام رو هم دارم! .. واسه شکر کردن خدا، راهی جز رفاقت باهاش بلد نیستم.. اونم ازم قبول میکنه! مطمئنم!

  • حالا که دارم تقویم رو ورق میزنم باید بگم 15 تیر 1386 هم مصادف است با ورود به سومین سال زندگی در امارات - عجمان.
و این سومین سال مصادفه با سومین و آخرین سال تحصیلی من در پایه ی لیسانس! در حقیقت آخرین سال از 1 oct شروع خواهد شد!

  • تنها کلمه ای که برای من هیچ وقت معنا نداشته و همیشه حرصم رو در میاره، واژه ی " غربت " ه! از اینکه کسی ازم میپرسه توی اون غربت چکار میکنی، حس بدی بهم دست میده! واسه من غریبی و غربت، بودن در میون مردمی که از ملیت و فرهنگ متفاوتی هستن، نیست!
واسه من اصل زندگی همینه! حتی اینجا هم ارضام نمیکنه!
  • جالب بود وقتی ایران بودم، خیلی ها - واقعا خیلی ها - این سوال رو میپرسیدن ازمون: ایران بهتره یا امارات؟
و بعد این من بودم که با هزار جفنگیات سعی میکردم بپیچونم و جواب چنین سوال احمقانه ای رو ندم! اما واقعا گاهی نمیشه فرار کرد! من به بعضی ها گفتم ایران! به بعضی ها گفتم امارات! به بعضی ها گفتم هر کدوم یه حسنی داره! به بعضی های دیگه هم گفتم تفاوتی نداره! جایی که تو رو نبینم واسه م از همه جا بهتر تره!!
(( نمیدونم گفته بودم این رو یا نه! ))

  • گویند مردی بد نام را به جهنم میبردند .خدایش فرمود ببریدش .ناگهان مرد گنه کار به خدا
    نگاهی کرد .ان هنگام خدا فرمود او را نبرید .
    پرسیدند چه گذشت؟
    خداوند فرمود :
    ان هنگام که او رویش را برگرداند و نگاه کرد در دلش امید به عفو من بود .پس چگونه کسی را که امید بر من دارد به جهنم برم؟
  • یکی از حساس ترین شغل ها که صاحبانش باید خیلی مراقب تغذیه شون باشن، شغل شریف آرایشگریه!مخصوصا خانم های آرایشگر! علتش رو عرض میکنم خدمتتون!
نخیر! دلیلش اصلا هم واسه خوشگلی و خوش اندامی و از این سوسول بازیا نیست.. اون آرایشگر محترم نفهم، واقعا درک نداره که بفهمه وقتی به فاصله ی نیم سانتی از سر طرف ایستاده و کارش رو میکنه، به جز خودش، شخصی که زیر دستشه هم نیاز به اکسیژن و هوای پاک و سالم داره برای نفس کشیدن!
که چی هر چی سیر و از این کوفت کردنی های بد بو هست رو میخورید و تا شکم خم میشید روی سر مشتریتون؟

  • به خدا هر وبلاگی که میرم نوشته دارم میرم مشهد! یا از مشهد بر میگردم! ... منم تصمیم گرفتم کمتر به روی خودم بیارم که یه وقت خدا فکر نکنه نقطه ضعف از من گیر آورده هی باهاش منو بچزونه! ( نه خدایی نه که نمیدونه!!)

  • من عاشق اینم که با افرادی که با هم تضاد فکری و فرهنگی داریم، معاشرت داشته باشم! نمونه ش کلاس Islamic Studies هست که همه ی کلاس از جمله استاد، سنی هستن و عقاید وحشتناکی راجع به شیعه ها دارن (( استادم میگفت درصد کمی از شیعه ها مسلمونن! و نماز خوندنمون هم کلی مسخره کرد - البته نمیدونه من شیعه م - )) .. گفتم دوست دارم این تضاد ها رو..چون به من فرصت میده فکر کنم! من این مدت خیلی فکر کردم! سر کلاس شنیدن بعضی چیزها از جمله ( معاویه رضی الله عنه !) با عقایدم جور در نمیاد و برام عذابه!.. هیچ وقت هم در مقام دفاع بر نیومدم! گرچه حرف برای زدن زیاد داشتم! اما فقط شنونده بودم و نویسنده!
  • زندگی قشنگه.
  • وقتی خاطره های آدم زیاد میشه دیوار اتاق پر از عکس میشه ولی همیشه دلت واسه کسی تنگ میشه که نمی تونی عکسشو بزنی به دیوار!!
خب یعنی این جمله رو دوست دارم که اینجا نوشتمش.


راستی
+ امتحانام نزدیکه و حوصله ی تنها چیزی رو که ندارم، درس خوندنه.
+ از لپ تاپ هم شانس نیاوردم.. چه نو ش چه قدیمی ش!
+ این روزا منتظر خبرای خوبم نمیدونم چرا ! الان که این ( + ) رو زدم این حس خیلی بیشتر شد!
+ همیشه برای speech و presentation دادن آماده ام! هفته ی پیش یکی از دوستام سر کلاس public speaking گفت: maryam?! y r u trying to cut our marks?
گفتم: I only have done my job!
هیچی نگفت بعدش!
امروزم سر یه کلاس دیگه پرزنتیشن دادم.. یه کار گروهی بود که خب استاده گفت من ارائه ش بدم ( و بماند که اصلا آماده نکرده بودم خودم رو برای ارائه ش) وقتی ارائه دادم و اومدم نشستم، همون شخص بهم گفت: U were the only group who made it!
گفتم: yes! and again I've done my job!
بازم هیچی نگفت!
من قراره یک سال دیگه هم با اینا درس بخونم! روم حساس شدن در عین حال که به شدت رفیقیم و با همه میگیم و میخندیم، اما این حساسیت درسی رو دوست ندارم! واقعا هم I only have done my job!
ولی احساس میکنم این کلاس public speeking برام خیلی مفید بوده! امروز واسه 50 نفر پرزنتیشن دادم بدون اینکه صدام بلرزه یا خودم رو ببازم واسه اینکه آماده نکرده بودم خودم رو!
تازه! humor هم بهش اضافه کردم که اصلا تابلو نشه که من آماده نیستم!
کلی واسه خودم سیاست مدار شدم! کم الکی نیستم که

+خوبه هیچی واسه گفتن نداشتم!
( شما لازم نیست تیکه بندازین! خودم زحمتش رو کشیدم )

+ ماه رمضون داره میاد.. مبارک باشه مسلمونا! - من ه بخ بخ امتحانام مصادفه با ماه رمضون! -

+ راستی عنوان این نوشته هم همینجوری انتخاب شده!
+ در آخر اگه احساس کردید که این نوشته ها هیچ ربطی به هم ندارن و شده مثل مثنوی که هم طولانیه و هر بیتش قافیه ی خاص خودش رو داره، مجازید فحش هم بدید! اما اگه فحش ناجور بدید دستم تا آرنج تو حلقتون! قرمه سبزی هم ناهارتون!

*
شاد باشید.. خودمم نمیدونم چی نوشتم
حالشم ندارم بخونم .. فقط یه چیزی! 5 سال هم واسه خودش عمریه هان!
17 شهریور 1386

دست خدا امانت