فکر کنم شمام احساس کردید که با این عنوان، اعتماد به نفس من روی هزاره!

خب دیگه الان جمعه 6 مهر 1386 هست ( اما این پرشین بلاگ مونگول تاریخ رو زده پنجشنبه 5 مهر !!) و فردا تولدمه و بالاخره از یه روز قبلش باید رفت پیشواز دیگه! روز به این مهمی و از این حرفا دیگه خلاصه!

تازه ه ه ه ه یه چیز خیلی خیلی خوب هم هست که تولد بابا جونمم که سوم ه مهره، واسه دل خوش کنیه خودم 7 مهر میگم هست! پس 2 در 1 ه الان! پس هم تولد بهتر تر تر ترین بابای دنیا رو به بابا جون خودم تبریک میگم و هم تولد دختر جون بابا جونم رو به بابا جونم تبریک میگم!

دلیل اینکه مقداری لوسیت خونم رفته بالا میدونین چیه؟
خب اول اینکه امتحانم دیشب ( یعنی پنج شنبه ) به خیر و خوشی الحمدلله تموم شد و تا 2-3 روز یه نفس راحت میکشم!
دوم اینکه خب بالاخره تولدمه و سال آخر از دومین دهه ی زندگیم رو قراره تجربه کنم! خب یه جورایی خوشحالی داره!
سوم و از همه ی همه ی همه چی مهمتر اینه که دیشب ( پنج شنبه ) بابا جوووووونم هم اومدن پیشمون

خب دختر هم باباشو میبینه میتونه لوس نشه؟ خدایی؟!

تازه شم! از شانس مامانم وقتی که اومده بود، نزدیکای امتحانمون و اینا بود و نتونسته بودیم خیلی خوب به خونه برسیم و تمیزش کنیم. که خب مامان اومد و کلی خجالت زده مون کرد و بنده خدا خودش تمیز کرد همه جا رو. بعد ما هم که عمرا" خونه رو واسه یه روز تمیز نگه داریم دوباره به هم ریخته ش کرده بودیم یه جور ناجور.. که خب دیگه گفتیم جلوی بابام آبرو داری کنیم و خونه رو تمیز کردیم حالا خونه مونم شده مث دسته ی گل. روحیه م بسی خوشحال شد

تازه شم از همین تریبون از مامان جیگولم واسه گوشواره ها که من میزنمش پای هدیه ی تولد، صمیمانه تشکر میکنم و روی ماهش رو میبوسم

اولین هدیه ی امسال رو از مامانم و بابام گرفتم. مامانم که گفتم، بابام هم که علاوه بر حضورش، یه عالمه سوغاتی خوشمزه آورده بود برامون ( داشته باشین!! سوغاتی!! )


خب اومده بودم همین رو بنویسم و این پست رو هم اختصاصی واسه خود خود خودم بنویسم.
خلاصه اینم زندگی ماست که الان به بالاترین حد خوشی رسیده م! نمیدونم چرا هااااان! ( پیشونی آدم دروغگو که - نمیدونه چرا - رو هاپو بلیسه!)



مریم خانوم
تولدت مبارک